با تو حرف دارم/ای عزیز دور!/در شعله های سرخ داغ/ ُلخت آتشین باغ/در سپیدی حریر زمهریر/در شکوفانی پرآب بهار NaqdeSher

NaqdeSher



بیژن باران: 2050

 

2050

روزی خواهد آمد-

که همه در خانه خود سیر باشند

در اجتماع، شاد و راضی.

هر کس هر اعتقادی دارد

آزاد است با دیگران آنرا در میان گذارد.

خانه برای همه.

کار برای همه.

تفریح و سرگرمی برای همه.

 

روزی خواهد آمد-

عاشقان در خیابان مهر

دست در دست هم قدم زنند.

باغها پر از میوه و گل.

کودکان در کوچه ها ببازی.

عشق در شهر شور بپا کند.

مردم از حقوق مساوی

در برابر عدل قانون

زن و مرد برابر

ملل بزبان خود کودکان خویش را پرورش دهند.

رودها با آب روان.

جویها پاکیزه.

دریا، مهربان.

هوا تازه، آب تمیز.

خورشید برای همه.

رقص و پایکوبی در شهر و شب

در روز، کار برای همه.

 

روزی می رسد-

که مرزها در کتب تاریخ دیده شوند.

هرکسی هرجا خواست

می تواند سفر کند.

روادید دیگر نخواهد بود.

غم در شعر گذشته پیدا شود.

زندانها موزه و مسافرخانه شوند.

ظلم در آثار تاریخی خوانده شود.

121707


Bejan Baran


بیژن باران: شعر تکثرگرای دهه 70 ایران
شعر تکثرگرای دهه 70 ایرانبیژن باراندر این مقاله خصایص شعر فارسی دهه 70 در ایران آورده می شوند.  شعر فارسی در این دهه به 2 جین ژانر شعری منقسم شده: شهرستانها، مرکز، خارج، زنان، ملیتها، دانشگاهها، کودکان، سنتی، ترانه، طنز، مذهبی، سرود.  در این دهه، با گسترش شهریت به استانها، ترجمه آثار نظری در باره شعر، رشد انبوه دانشجویی، مهاجرت به خارج، طرح حقوق شهروندی، آمدن ارتباطات گروهی در سراسر فلات، شعر فارسی دیگر کشش نگهداری تمام اجزای خود را نداشت.  لذا انفجاری نجیبانه و خودجوش در آن اتفاق افتاد که منجر به پیدایش ژانرهای نوینی در شعر فارسی شد. در این دهه شعر متمرکز گذشته فارسی به شقوق قشری و جغرافیایی 12گانه تجزیه شد.  در زیر، این ژانرها بطور مختصر واشکافی میشوند.  کدام ژانر پتانسیل رشد و ورود به شعر جهانی را دارد؟  بین اشعار ملیتها /اتنیک کدام روی شعر فارسی اثر گذارتر خواهند بود؟  آیا شاعرانی چون نرودا و ریتسوس خواهند آمد که این پاره های شعر را در خود ادغام کرده؛ تا شعری پیشرو و جهانی پدید آید؟
Bejan Baran


مرا ببوس


مرا ببوس
در سرنوشت هر ملت، و در تاریخ هنر، گاه اثری چنان روح زمانه را تصویر می‌کند، و چنان بیانگر حس و جان مردمان است که به‌عنوان جزئی پایدار از فرهنگ و تاریخ یک ملت، همواره برجا می‌ماند. ترانۀ «مرا ببوس» چنین بود. دو نسل از جامعۀ ما، درد و حزن و اندوه، و شکست و مرگ خود را با ترانۀ «مرا ببوس»، و با صدای «حسن گلنراقی» گریستند.

از سال 1332، و ضربۀ کودتایی که به نهضت ملی، و امید ملتی برای راهایی پایان داد، چیزی نگذشته بود که برای نخستین بار از رادیو ایران آن‌زمان، و در برنامۀ «شما و رادیو»، آهنگی پخش شد که سال‌های وسال‌، ذهن و زبان جوانان آن روزگاران را به زمزمۀ مکرر خود وا داشت. ترانۀ «مرا ببوس»، اثری با صدای «حسن گلنراقی»، با آهنگی از ساخته‌های «مجید وفادار»، همراه با ویلون «پرویز یاحقی» و پیانوی «مشیرهمایون شهردار».
پیش از پخش ترانه، گویندۀ برنامه، «کمال مستجاب‌الدعوه» اعلام کرد: «این تصنیف در یک محفل خصوصی ضبط شده، که به‌دلیل جذابیت خاص آن به پخش آن مبادرت می‌ورزیم.»
امروزه می‌دانیم که منظور از «محفل خصوصی»، همان جلسۀ ضبط تست صدای «گلنراقی» در استودیوی شماره 8 رادیو تهران است که بدون آمادگی کامل نوازندگان و خواننده انجام شده بود.

«پرویز خطیبى» نمایشنامه‌نویس، طنز پردار و برنامه‌ساز معروف رادیو ایران، در مجموعه خاطرات خود از جمع هنرمندان که در کتابی با عنوان «خاطراتی از هنرمندان» به‌چاپ رسیده، درباره ضبط ترانۀ «مرا ببوس» مى‌نویسد: «. . . یک‌روز كه اعضاى اركستر بزرگ رادیو در استودیو شماره 8 جمع شده بودند و انتظار روح‌الله خالقى را مى‌كشیدند، حسن گلنراقى به دیدار پرویز یاحقى آمد. حسن فرزند یكى از تجار معتبر بازار بود كه با اكثر هنرمندان دوستى و رفاقت داشت. . . او را به استودیو راهنمایى مى‌كنند، در آنجا پرویز یاحقى با ویولن، و یكى از نوازندگان با پیانو مشغول نواختن آهنگ «مرا ببوس» بودند.
پرویز كه چشمش به گلنراقی می‌افتد، می‌گوید: به این آهنگ گوش بده! گلنراقی‌ یكى دو بار به آهنگ گوش می‌دهد و آن را زیر لب زمزمه می‌كند، و در این ضمن مسئول ضبط برنامه موسیقی كه پشت دستگاه نشسته بود، دستگاه را به راه می‌اندازد و این قطعه را بی‌آنكه كسی متوجه شود، ضبط می‌كند. . . »
[خاطراتی از هنرمندن، پرویز خطیبی، به کوشش فیروزه خطیبی، صفحۀ 77]

از چگونگی ضبط این ترانه، در کتاب خاطرات هنری «اسماعیل نواب صفا» ترانه‌سرای معاصر، که با نام «قصۀ شمع» انتشار یافته روایت دیگری می‌خوانیم. او به نقل از «عباس فروتن» که در سال 1336، تنظیم برنامۀ «شما و رادیو» را که روزهای جمعه از رادیو پخش می‌شد؛ به عهده داشت می‌نویسد:
«. . . روزی آقای «مهدی سهیلی» که با آقای «گلنراقی» دوست بود، ایشان را نزد من آورد و اظهار داشت، آهنگ جالبی آقای «مجید وفادار» ساخته که شعر آن از آقای «حیدر رقابی» می‌باشد و آقای «گلنراقی» آنرا به‌خوبی اجرا می‌کند، وقتی آن را خواندند، متوجه شدم که کار تازه و بسیار جالبی است و برای پخش در برنامه «شما و رادیو» خیلی تناسب دارد. آقای «وفادار» حضور نداشت. ولی آقایان «مشیرهمایون» و «پرویز یاحقی» حاضر بودند. پس از تمرین، آقای «گلنراقی» همراه با پیانوی «مشیرهمایون»، و ویولن«یاحقی» برای نخستین بار اجرا کرد و روز جمعه از رادیو پخش شد و مورد استقبال فراوان قرار گرفت. . .»
[قصۀ شمع، خاطرات هنری اسماعیل نواب صفا، صفحۀ 105]

باری، ترانۀ «مرا ببوس» با صدای «گلنراقی»، ضبط و اجرائی دوباره نشد. هر چه بود و هست، همه از همان نسخه‌ای است که در استودیوی شماره 8 رادیو ایران، در میدان ارک تهران ضبط شده. «مرا ببوس» با همان شکل و کیفیت، هنوز هم محبوب‌ترین آهنگ جوانان دهۀ چهل و پنجاه به‌شمار می‌رود.

در همان ایام، مردمان گفتند و باور کردند که شعر این ترانۀ غمگین و درعین حال شورانگیز را سرهنگ ژاندارمرى «عزت الله سیامک»، از رهبران سازمان نظامی حزب توده ایران، پیش از اعدام در27 مهر ماه 1333 در زندان و در وصف سرنوشت غم‌انگیز افسرانی که اعدام می‌شدند، سروده است. عده‌ای نیز بر این تصور بودند که این ترانه را سرهنگ دوم توپخانه «محمدعلى مبشری» عضو دیگری از رهبری این سازمان، در وصف «سرهنگ سیامک» در آخرین دیدار خود با دخترش در شب قبل از اعدام سروده است.
گرچه بعدها «گلنراقی» خوانندۀ این ترانه، در مصاحبه‌ای با «ایرج طیبی» در مجلۀ «روشنفکر»، در پی تکذیب این موضوع، برای اولین بار اعلام کرد که شاعر این ترانه دکتر «حیدر رقابی»از استادان رشتۀ ادبیات دانشگاه تهران است، اما آن باور هنوز هم با بسیاری از ما هست و ای بسا که خواهد ماند.

سرایندۀ شعر ترانۀ «مرا ببوس» که بود؟

خلق به بانگ «مرا ببوس» تو برخاست
شهر به ساز «مرا ببوس» تو رقصید
هر که به هر کس رسید نام تو پرسید
هر که دلی داشت بوسه داد و ببوسید

آن‌چنان که از زندگی دیگر شاعران معاصر نوشته‌اند و خوانده و می‌دانیم، از زندگی «حیدر رقابی» متخلص به «هاله»، اطلاعات و جزئیات چندانی در دسترس عموم نیست. آنچه که بنا به مکتوبات موجود مسلم است، این است که او از نظر گرایش و بینش سیاسی، فردی ملی‌گرا و در عین‌حال فعال بوده.
در خواندن تعریفی که «بیژن ترقی» از «حیدر رقابی» دارد، نوع فعالیت سیاسی او را بیشتر به شکل «به‌هم ریختن بساط مخالفین»، و «به دفعات مکرر، مجروح و راهی بیمارستان شدن» می‌بینیم.

«بیژن ترقى» دربارۀ نسبت خود با «حیدر رقابى» می‌گوید: «ما دو كودك هم‌سن و سال بودیم كه از آغاز طفولیت اكثرا در خانۀ پدربزرگ، یكدیگر را ملاقات می‌كردیم. مادرانمان دخترعمو بودند. . . او از آنجا كه طبعى حماسى و مبارزه‌جو داشت، به‌زودى در ردیف طرفداران «دكتر مصدق» و «حزب جبهه ملى» درآمد. [. . .] او جوانى شجاع و رشید و موجودى پاک و بى‌شائبه بود، چنان كه بارها به علت احساسات تند، یكه و تنها درصدد به‌هم ریختن بساط مخالفین برمى‌آمد. به‌همین جهت به دفعات مكرر، مجروح و خونین راهى بیمارستان مى‌شد، ولى دست از مبارزه نمى‌كشید. بالاخره با بروز وقایع 28 مرداد از آنجا كه در جست‌وجو و دستگیرى او بودند، به ناگزیر ما او را از تهران دور كرده، در حالى كه بیش از ۲۰ سال نداشت مخفیانه راهى كشور آلمان شد.»

در کارنامۀ فعالیت‌های هنری او به مجموعه اشعار «آسمان اشک» برمی‌خوریم که اول بار در سال 1329، [سه سالی قبل از وقوع شروع اعدام افسران سازمان نظامی حزب توده] و توسط «انتشارات امیرکبیر» چاپ و منتشر شد.
از «عبدالرحیم جعفرى»، مدیر وقت «انتشارات امیركبیر» و ناشر كتاب نقل است که: «اوایل سال 1329 در كوران مبارزات مردم و دولت و احزاب چپ و راست، با جوان پرشورى آشنا شدم به نام «حیدرعلى رقابى» که از خویشان «بیژن ترقى» مدیر «كتابفروشى خیام» بود. ملی‌گرایى بود شوریده و شیفته دكتر «محمد مصدق». جوانى بود فروتن و مومن و معتقد، و در مبارزات ملى سخت فعال.
دفتر شعرى داشت كه آن را در هزار نسخه به نام «آسمان اشك» چاپ كردم. در این دفتر قطعه شعرى بود با عنوان «مرا ببوس» كه بعد ها «مجید وفادار»، ویولنیست معروف براى این شعر آهنگى ساخت. اجرای این ترانه از رادیو ایران اقبال عام یافت، و برحسب خواهش شنوندگان به دفعات از رادیو ایران پخش شد.»

«ناصر انقطاع» در معرفی خود از «حیدر رقابی» می‌نویسد: « . . . او در سال 1334 از ایران رفت و در کشور آمریکا سرگرم تحصیل در دانشگاه کلمبیا شد و در رشتۀ «حقوق بین‌الملل» از این مرکز عملی لیسانس و فوق‌لیسانس خود را گرفت. ولی چون دست از ستیز با رژیم پس از 28 مرداد برنمی‌داشت، با سفارت ایران در آمریکا درگیر شد و زمانی که کارشکنی‌های سفارت عرصه را بر او تنگ کرد، به‌ناچار به «آلمان» رفت و دورۀ دکترای فلسفه را در دانشگاه برلین گذرانید. و در برلین هم خاموش نماند و «سازمان دانشجویان ملی» را پایه‌ریزی و هفته‌نامه‌ای به‌نام «پیشوا» را منتشر کرد. (این پیش‌نامی بود که دکتر «حسین فاطمی» به «مصدق» داده بود.
پایان‌نامه‌ای را که «رقابی» برای گذرانیدن آزمایش دکترای خود نوشت «مکتب انقلابی ملت‌ها» نام داشت و در آن پیش‌بینی کرده بود که سرانجام دو آلمان خاوری و باختری دوباره به‌هم خواهند پیوست. «ویلی برانت» صدراعظم آلمان، این پایان‌نامه را به‌صورت کتابی با هزینۀ خود چاپ کرد. . .
دکتر «حیدر رقابی» سپس از آلمان، دوباره به آمریکا بازگشت و در دانشگاه‌های این کشور با سمت استادی به تدریس «حقوق بین‌الملل» پرداخت.

«حیدر رقابی» پس از انقلاب بهمن 1357، بعد از بیست و چهار سال دوری از میهن، با این امید که بتواند خدمات سیاسی و اجتماعی‌اش را از سر بگیرد، به ایران بازمی‌گردد. ولی چندان توجهی به او نمی‌شود و به‌ناچار دوباره به آمریکا برمی‌گردد. ده سال بعد از این بازگشت، به بیماری سرطان طحال در بیمارستانی در کالیفرنیا بستری می‌شود. با وخامت حالش، و با توسل به برادرش «جهانگیر رقابی»، در آخرین روزهای زندگی دوباره به ایران بازمی‌گردد، و 19 آذر ماه سال 1367 در تهران، رخت از جهان برمی‌چیند.
او در گورستان «ابن بابویه» در شهر ری دفن است و از آنجایی که هرگز ازدواج نکرد و زندگی زناشوئی نداشت، از خود بازمانده‌ای ندارد. [«پنجاه سال تاریخ با پان‌ایرانیست‌ها، آرمان‌خواهان و آرمان فروشان» نوشتۀ ناصر انقطاع.]

[[]]

«حسن گلنراقی» و ترانۀ «مرا ببوس»

در همه عالم کسی به یاد ندارد
نغمه‌سرائی که یک ترانه بخواند
تنها با یک ترانه، در همۀ عمر
نامش این‌گونه جاودانه بماند

حرفۀ «حیدر رقابی» ترانه‌سرائی نبود. گو اینکه بر مبنای یکی از سروده‌های او آن ترانۀ معروف ساخته شد. و «حسن گلنراقی» خواننده‌ای رسمی نبود و نشد. گرچه ترانۀ «مرا ببوس»، فقط با صدای اوست که به دل می‌نشیند و جاودانه شده.

«حسن گلنراقی» در سال 1300 خورشیدی در کوچۀ آبشار خیابان ری در تهران به‌دنیا آمد. بعد از تحصیلات متوسطه، به کار پدری خود که خرید و فروش بلور و چینی عتیقه بود پرداخت. نوشته‌اند که او کم‌کم در رشتۀ عتیقه‌شناسی کارشناسی ارزنده شد و دست ‌اندر کاران این رشته نظر او را قبول داشتند. در کار و کاسبی قانع و درست‌کار بود و تا آخر عمر مورد احترام بازرگانان و صنف بلور و چینی بود.

اگر بخواهیم از چگونگی علاقه‌مندی او به بازخوانی ترانۀ «مراببوس» بگوئیم، اول باید از «پروانه» گفته باشیم که قبلا و اول بار این ترانه را برای استفاده در فیلمی سینمایی اجرا کرد.

«پرویز خطیبی» در صفحۀ 76 از کتاب «خاطراتی از هنرمندان» در بارۀ این خواننده نوشته:
«. . . «پروانه»، خواننده‌ای بود از آذربایجان که صدائی گرم و مطبوع داشت. آهنگ معروف افغانی «آن بام بلند که می‌بینی بام من است» را او سر زبان‌ها انداخت و برای مدتی جزو نامداران آواز آن زمان بود. «مجید وفادار» بهترین آهنگ‌هایش را در اختیار پروانه گذاشت. از جمله شعر و آهنگ «مرا ببوس» که هیچ‌کس را را نگرفت و صدائی به تحسین بلند نشد و آهنگ با آن زیبائی و تازگی می‌رفت تا بپوسد و خاک شود. . .»

آنچه که او روی آهنگ «مجید وفادار»، خوانده، در واقع یک بند، و در اصل همان شعر «مرا ببوس» چاپ شده در کتاب «آسمان اشک» سروده «حیدر رقابی» است.
آهنگ ترانۀ «مرا ببوس» برای موسیقی متن فیلم «اتهام» ساخته «شاپور یاسمی» كه در اردیبهشت ماه سال 1335 روی پرده رفت، ساخته شد.

«مجید وفادار» آهنگساز این ترانه، در مصاحبه‌ای که در شماره 1418 هفته‌نامه «تهران مصور» به تاریخ 11 آذر ماه 1349 به‌چاپ رسیده، می‌گوید:
«. . . در این دوره من گاه‌گاهی برای فیلم‌ها هم، آهنگ می‌ساختم. یادم می‌آید یکی از این فیلم‌ها «اتهام» نام داشت. تهیه‌کنندگان فیلم از من یک آهنگ نو خواستند، و من برای این فیلم، آهنگی ساختم که بعدها به‌نام «مرا ببوس» معروف شد. . . به‌یاد می‌آورم روزهایی را که این آهنگ سر زبان‌ها افتاده بود و داستان‌هایی را که برای آن ساخته بودند. . . این آهنگ شاید نقطه عطف موسیقی جاز ایران بود. چرا که بعد از آن خواننده‌های دیگری به رادیو آمدند، و موسیقی جاز نضج پیدا کرد. . .»

ترانۀ «مرا ببوس» در یکی از صحنه‌های فیلم با صدای «پروانه»، و با لب‌خوانی «ژاله علو» خوانده می‌شود در آن فیلم «ژاله علو» نقش زنی را داشت كه شوهر سابقش را به سزای خیانتی که به او کرده رسانده، و حالا پس از ماجراهای بعدی عاقبت خود را به پلیس معرفی كرده است. در صحنه‌ای كه زن با دختر كوچك خود وداع می‌كند و به سوی زندان و مجازات روانه می‌شود، این ترانه را می‌خواند.

[[]]

از «ژاله علو» بازیگر نقش زن در این فیلم، نقل است که:« خانم پروانه خواننده ترک‌زبانی بود که آن روزها با ترانه «آن بام بلند» معروف شد، و در فیلم «اتهام» که من به اتفاق «ناصر ملک‌مطیعی» در آن ایفای نقش می‌کردم، به جای من خواند. من در شب جدایی با دخترم کوچکم این ترانه را در متن فیلم لب‌خوانی می‌کردم. . .»

فیلم «اتهام» در خرداد ماه سال 1335، روی اکران می‌رود. جدا از قصه مردم‌پسند فیلم، آهنگ و شعری که در صحنۀ وداع مادر با خود اجرا می‌شود، به دل‌ها می‌نشیند.
اما این تمام ماجرا نیست. ترانۀ «مرا ببوس» با صدای «حسن گلنراقی» خود حکایت دیگری دارد که گرچه کمتر گفته شده، ولی در جای خود بسیار خواندنی و روشنگر است.

«پوران وفادار» برادر زادۀ «مجید وفادار»، که دستی در موسیقی داشت و یکی دو سالی نیز با نام هنری «فیروزه» از خوانندگان رادیو بود، درباره خاطرات خود از ترانۀ «مرا ببوس»می‌گوید: «هاله [حیدر رقابی] شاعر این ترانه، به دلیل فعالیت‌های سیاسی و طرفداری از ملی‌گراها تحت تعقیب بود و می‌خواست از کشور خارج شود. عمویم شعر نیمه‌کاره‌ای از او داشت که می‌خواست برایش آهنگی بسازد. [منظور همان یک بندی شعری است که «پروانه» برای فیلم خوانده] شبی که به دیدار عمویم آمده بود تا خداحافظی کند، عمویم او را به داخل خانه می‌کشاند و از او می‌خواهد که این ترانۀ نیمه‌کاره را تمام کند. او هم که تحت جدایی از نامزدش و وطنش بود این ترانه را به تمام می‌کند. اما دیگر آن شب نمی‌تواند تهران را ترک کند و شب را همانجا می‌گذراند. هفته بعد با کمک دوستان و خانواده از تهران خارج، و به سمت آلمان حرکت می‌کند.»

در بارۀ این دیدار شبانه و خداحافظی شتابزده، روایت دیگری به نقل از «بیژن وفادار» پسر «مجید وفادار» که خود شاهد و ناظر بر آن بوده و «نواب صفا» آن را عینا در کتاب خاطرات هنری خود آورده:
«. . . بعد از وقایع بیست و هشتم مرداد، به آقای «رقابی» بیست و چهار ساعت مهلت داده بودند که از ایران خارج شود. ایشان عضو جبهۀ ملی بود و در دبیرستان دارالفنون تحصیل می‌کرد و سنی در حدود بیست سال داشت.
روزی ساعت سه و نیم بعد از ظهر برای خداحافظی به خانۀ ما آمدند. وقتی برای تودیع، دست در گردن یکدیگر انداختند، پدرم به آقای «رقابی» گفت: با شما کار دارم.
به اتاقی رفتند و صدای ویولن پدرم که آهنگی را به‌تدریج می‌نواخت، شنیده می‌شد. در حدود سه‌ربع ساعت این دیدار طول کشید. معلوم شد که پدر قطعات آهنگ را می‌نوازد و آقای «رقابی» سیلاب برمی‌دارد. شعر قسمت اول آهنگ را شاعر ساخته بود [همان یک بندی که «پروانه» برای فیلم خوانده] و چون برای رفتن شتاب داشت، وقت رفتن تعهد کرد که من پیش از مسافرت شعر را تمام می‌کنم و منزل ما را ترک کرد. در حدود ساعت ده شب بود که تلفن کردند و بقیۀ شعر را تلفنی برای من گفتند و نوشتم و به پدرم دادم و آقای «رقابی» به آمریکا رفت. . .»
[صفحه 10 ، کتاب قصه شمع، خاطرات هنری نواب صفا]

حقیقت و خاطره

یاد تو در خاطرم همیشه شکفته‌ست
کودک من با «مرا ببوس» تو خفته‌ست
ملت من با «مرا ببوس» تو بیدار
خاطره‌ها در ترانۀ تو نهفته است

یکی از محسنات «یاد نگاری» و «خاطره‌نویسی» آن است که بعدها با جمع و فراهم کردن آنها می‌توان رخداد واقعه‌ای را هم از چند منظر متفاوت، و هم در ترتیب و توالی وقوع آن اتفاق دید و بررسی کرد.
از وجود یادداشت‌های موجودی که در بارۀ سابقه ترانۀ «مراببوس» در دست هست حتی امروز می‌توان دانست که «حیدر رقابی» در فاصلۀ زمانی بین دیدارش با «مجید وفادار» تا ساعت تکمیل ادامۀ شعر ترانۀ «مرا ببوس» کجا بوده و در چه حال و هوایی به سر برده!

از خواندن این روایت‌ها به نظر می‌رسد «حیدر رقابی» جوان به ذوق و طبعی که داشته، مجموعه‌ای از سروده‌های خود را با عنوان «آسمان اشک» در «انتشارات امیرکبیر» به‌چاپ می‌رساند [سال 1329]. سروده‌ای با نام «مرا ببوس» در این دفتر شعر هست که مورد توجه آهنگ‌ساز معروف آن دوران «مجید وفادار» قرار می‌گیرد. او در سفارشی که از «شاپور یاسمی» برای ساختن موسیقی فیلم «اتهام» گرفته، آهنگی بر این قطعه می‌گذارد و آن را در صحنۀ وداع مادر از دخترش، با صدای «پروانه» استفاده می‌کنند.
در جایی اشاره‌ای به اینکه «حیدر رقابی» خود از این موضوع اطلاع داشته باشد، و یا اینکه از طرف کارگردان فیلم و آهنگ‌ساز، اجازۀ این استفاده از شعر چاپ شدۀ او را خواسته و گرفته باشند، نوشته یا گفته نشده.
از قرار معلوم «حیدر رقابی» جوانی با شور انقلابی و سخت فعال در مسائل و اتفاقات سیاسی آن سال‌ها، فرصت رسیدگی و یا در مرام و نگرش سیاسی ـ اجتماعی او جایی برای پرداختن به این مقوله وجود نداشته. ولی چرخ چنان گردیده که حالا او باید به‌ناچار از کشور خارج شود [سال 1332 سه سالی بعد از چاپ کتاب]. فیلم مراحل پایانی خود را می‌گذراند و قرار است که دو سال بعد، خرداد سال [1335] به نمایش عمومی در بیاید.
درهم ریختگی و آشفته‌بازار ایام بعد از کودتا، آنقدر بوده که کسی به اجرای صحیح قانون مولف و ناشر وقعی نگذارد و نگران پیگیری قانونی سراینده شعر یا ناشر از استفاده آن سروده در این فیلم نباشد. (تازه اگر چنین قانونی در آن سال‌های وجود داشت و سرایندۀ آن به لحاظ جرم سیاسی! تحت تعقیب نمی‌بود) ولی جایی در این چرخۀ، وجدان هنری ـ انسانی «مجید وفادار» دخیل بوده تا به هر شکل و صورتی که بر ما معلوم نیست، به «حیدر رقابی» جوان و تحت تعقیب برسد و برساند که حتما او را ببیند.

با کنار هم گذاشتن روایت‌هایی که از این دیدار شتابزده و فوری، و تقریبا نیمه‌پنهان حاصل می‌شود، می‌توان حدس زد که در آن خلوت سه‌ربع ساعته! «مجید وفادار» آهنگ‌ساز، به «حیدر رقابی» گفته که: «ما از این شعر چاپ شدۀ شما استفاده کرده‌ایم و چون هنوز فیلم اکران نشده، شما آن را نشنیده و خبر ندارید.» بعد ویلون را برداشته و ملودی آهنگی که ساخته را برای شاعر نواخته. و بعد اینکه: «چه خوب می‌شد اگر شما بر همین تم و مولودی، می توانستید بقیۀ این شعر را هم بگوئید تا در جای خود به عنوان کاری مستقل ارائه شود.»
شاعر بیست سالۀ جوان و ملتهب که «حیدر رقابی» باشد هم البته در موقعیتی نبوده که همانجا بتواند کار را تمام کند. و چون برای رفتن شتاب داشته، پس «سیلاب»‌ها را برداشته و می‌رود با قول اینکه قبل از خارج شدن از ایران، آن را تمام کند.

و اما اینکه چگونه این ترانه با صدای «حسن گلنراقی» خوانده و پخش می‌شود، مسئله‌ای است که در عین سادگی، باز به دست و قلم دوستان دور و نزدیک ـ شاید به حرمت دوستی و یا حفظ نام «حسن گلنراقی» که خواسته بود یک‌بار و برای همیشه، پاسخی به ذوق و میل خواندن خود داده باشد ـ و یا به‌هر دلیل و نیت دیگر، به ماجرایی پیچیده و مرموز، و در نهایت به تاریخ ترانه‌ای تحریف شده و مخدوش تبدیل شده است.

قبلا به نقل از «بیژن وفادار» پسر «مجید وفادار» در کتاب خاطرات هنری «اسماعیل نواب‌صفا» خواندیم که چگونه «حیدر رقابی» به دیدار پدر می‌آید و آن دو در خلوتی سه‌ربع ساعته، به توافق ساختن ادامه آن شعر و آهنگ می‌رسند و همان‌شب حدود ساعت ده، «رقابی» تلفنی ادامۀ شعر را می‌خواند و «بیژن» خود آن را یادداشت می‌کند و به پدر می‌دهد. «مجید وفادار» بر مبنای بندهای تازه سروده شده، شروع به ساختن دنبالۀ آهنگی که قبلا برای فیلم «اتهام» تهیه کرده می‌کند. در ادامه همین نقل و در همان کتاب، باز می‌خوانیم:

«. . . من و «پوران» دختر عمویم، [پوران وفادار، دختر حمید وفادار] شعر و آهنگ را یاد گرفته بودیم. «پوران» در فراگیری آهنگ، استعداد عجیبی داشت و این امر را به‌خوبی و به‌زودی فرا گرفته بود. دیگر پدرم از سرگذشت اجرای آن بی‌خبر بود و قصدش این بود که اجرای آن را بر عهدۀ خوانندۀ مناسبی بگذارد. تا اینکه روز جمعه‌ای ناگهان شنیدیم که آهنگ «مرا ببوس» را خواننده‌ای به‌نام آقای «گلنراقی» با ویولن آقای «یاحقی» و پیانوی «مشیرهمایون» اجرا می‌کند. پدرم متحیر، از من پرسید: شما این شعر و آهنگ را برای کسی خوانده‌اید؟ گفتم نه. بعد معلوم شد «پوران» دختر عمو «حمید» آن‌را در یک مهمانی خصوصی خوانده و صاحب‌خانه، بدون اینکه قصدش را به او بگوید، شعر را می‌گیرد. ولی اینکه چگونه به‌دست مرحوم «گلنراقی» رسیده بی‌خبرم. . .» [صفحۀ 104 و 105 کتاب قصۀ شمع، خاطرات هنری اسماعیل نواب‌صفا]

گفتیم که فیلم «اتهام» در خرداد ماه سال 1335، به نمایش عمومی در آمد. اما ترانۀ «مرا ببوس» با صدای «پروانه» در آن فیلم، چندان مطرح نشد. اما نوشته‌اند که «آهنگ و شعرش بسیار مورد توجه موسیقی‌دان‌ها، و از آن‌جمله «پرویز یاحقی» قرار گرفت. «پوران وفادار» با اشاره به همین موضوع، در روایت خود از چگونگی اجرای این ترانه با صدای «حسن گلنراقی» می‌گوید:
«. . . حدود یک‌سال بعد از اکران فیلم، این ترانه از رادیو با صدای «گلنراقی» پخش شد. که در واقع به‌نوعی من مسبب آن بودم. وقتی عمو «مجید» ادامۀ آن آهنگ را می‌ساخت، من هم با قطعه‌ها می‌خواندم. و چون خواننده بودم، گاهی آن را اینجا و آنجا هم زمزمه می‌کردم.
یک‌روز در یک میهمانی خصوصی که آقای «گلنراقی» هم آنجا حضور داشت، به اصرار دوستان این ترانه را خواندم. آن‌شب چند بار به خواست حاضران این ترانه اجرا شد. «گلنراقی» هم از آن خیلی استقبال کرد.
فردای آن روز، خانم صاحب‌خانه پیش من آمد و به اصرار شعر «مرا ببوس» را خواست. هر چه گفتم که این شعر هنوز جایی خوانده نشده، و من نمی‌توانم آن را بدون اجازه به شما بدهم قبول نکرد، و دلیل آورد که ما که خواننده نیستیم، فقط می‌خواهیم شعر را داشته باشیم. من هم شعر را دادم.
همان جمعه داشتم رادیو گوش می‌دادم که شنیدم مجری رادیو می گوید: ترانه‌ای پخش می‌کنیم، و نام شاعر و آهنگ‌ساز آن را به مسابقه می‌گذاریم. وقتی «گلنراقی» شروع کرد به خواندن، سر جایم خشک شدم. نمی‌دانید چه حالی شدم، چون نمی‌دانستم جواب عمویم را چه بدهم.؟!
بعد از تمام شدن ترانه عمویم زنگ زد و پرسید که تو این کار را به کسی دادی.؟ من انکار کردم.
اما هفته بعد آن، اسم «گلنراقی» که خواننده آن بود فاش شد. او هم در مصاحبه‌ای که در «اطلاعات هفتگی» انجام داده بود، گفت که این ترانه را برادر زاده آقای «وفادار» به من داده است. عمویم خیلی از دستم ناراحت شد و گفت که دیگر هیچ کاری را به من نشان نخواهد داد. . .»

دنبالۀ ماجرا را هم که قبلا نوشته‌ایم و همه می‌دانیم. یک‌سالی است که فیلم «اتهام» اکران شده. شعر و آهنگ آن مورد توجه آهنگ‌سازان، از جمله «پرویز یاحقی» قرار گرفته.
«گلنراقی» که مراودت و مجالستی هم با اهل موسیقی دارد، از سر اتفاق، شعر کامل این ترانه را به‌دست آورده. با رفاقتی که از قدیم نیز با «پرویز یاحقی» داشته، قرار می‌گذارند آن را ضبط کنند. آن ایام مسلما استودیوهای خصوصی ضبط صدا وجود نداشته. تنها امکان موجود، استفاده از تجهیزات فنی استودیوی رادیو تهران در میدان ارک، و نوازندگان آنجا بوده.
وجه مشترک «پرویز یاحقی» با «مجید وفادار» البته در نواختن ساز ویلون است و رفت و آمدی که به‌عنوان آهنگ‌ساز به اداره و ساختمان رادیو دارند. پس عشق آواز خواندن «گلنراقی» و وسوسۀ انجام این تجربه، و علاقۀ «پرویز یاحقی» به این شعر و آهنگ، و شرایط مساعدی که برای استفاده از امکانات استودیو و رادیو داشته، دست به‌دست هم می‌دهند تا ما امروز دو روایت از جلسۀ ضبط این ترانه را بخوانیم و خودمان تشخیص بدهیم که کدامشان درست‌تر است!

«حسن گلنراقی» در پایان عمر خود، گرفتار بیماری فراموشى [آلزایمر] و تومور مغزى شد، و به‌رغم تلاش پزشكان، در مهر ماه سال 1372 در تهران درگذشت و در گورستان قدیمی «امامزاده طاهر» واقع در «مهرشهر کرج» به خاک سپرده شد.
«گلنراقى» نیز مانند «حیدر رقابی» سرایندۀ ترانۀ «مرا ببوس»، هرگز ازدواج نكرد. بخشى از اموال او، از جمله ساختمان اهدایی او در ابتدای خیابان «بهار شیراز» منشعب از میدان «هفتم تیر»، به صورت موقوفه در اختیار آسایشگاه معلولین و سالمندان كهریزک قرار گرفت.

روی تو را بوسه داده‌ایم چه بسیار
خاک تو را بوسه می‌دهیم دگر بار
ما همگی «سوی سرنوشت» روانیم
زود رسیدی، برو، «خدات نگهدار»


Bejan Baran


انترناسيونال

تاریخچۀ سرود انترناسیونال

گفته می‌شود تا امروز و در عصر ما دو ترانه ـ سرود وجود دارد که بیش از هر آهنگ و سرود دیگری در جهان خوانده و شنیده شده. اول آن بخش از سمفونی شماره 9 بتهوون است که سروده‌ای از «شیلر» شاعر آلمانی به نام «انسان‌ها» به صورت آواز جمعی یا کر می‌خوانند، و دوم سرود «انترناسیونال» است که با روز جهانی کارگر در اولین روز ماه می عجین شده.
این سرود به بیشتر زبان‌های دنیا ترجمه شده. نکتۀ قابل توجه‌ای که در برگردان این سروده وجود دارد این است که در تمامی ترجمه‌ها نه تنها معانی جمله‌های به کار رفته در آن همسان و با هم یکی‌ست، بلکه مفاهیم در قالب سیلاب‌های سرود هم‌خوان و بر یک قرار هستند. به این معنا که اگر گروهی متشکل از چندین نفر با چند زبان مختلف این سرود را همزمان با هم، ولی به زبان رسمی خودشان به شکل کر بخوانند، برای کسی که می‌شنود اجرایی یک‌دست و واحد جلوه خواهد کرد. اما راستی این سرود در اصل به چه زبانی سروده شده است؟ مناسبت آن چه بوده و خالق آن کیست؟ گرچه امروزه به دلیل توسعۀ ماشینی و مکانیزه شدن کارخانجات تولیدی و صنتعی، رشد نرخ بیکاری در جهان چنان افزایش یافته که دیگر شعار اصلی روز جهانی کارگر، یعنی «کارگران جهان متحد شوید!» کم‌رنگ می‌نماید، ولی به حرمت خون‌های گرمی که صرف زمزمۀ این سرود کارگری به خاک ریخته شده، و یاد آنهایی که جرم به سیاه‌چال کشیدن و زندان نشستن‌شان فقط خواندن این سرود بوده و هست، مختصری در معرفی و تاریخچۀ «سرود انترناسیول» و کمی هم در سابقۀ «روز جهانی کارگر» را اینجا می‌آوریم.

«سرود انترسیونال» در اصل به زبان فرانسه و توسط «اوژن پوتیه» [Eugén Pottier] سروده شده. . او در خانواده‌ای فقیر تولد یافت و تمام عمر خود را در فقر گذراند. شغل نخست او کارگر بسته‌بند، و بعدها به‌عنوان قالب‌ریز امرار معاش می‌کرد.
در روزهای تشکیل کمون پاریس در سال 1871 میلادی «اوژن پوتیه» به عضویت کمون انتخاب شد، ولی بعد از یورش پلیس فرانسه در 18 مارش آن سال و سقوط کمون، «پوتیه» مجبور شد به تبعید اول به انگستان و از آنجا به آمریکا برود. شعر مشهور «انترناسیونال» را او در ژوئن سال 1871میلادی و در فردای شکست خونین ماه مه آن سال سرود. «پوتیه» در سال 1880 میلادی به فرانسه بازگشت. نخستین دفتر اشعار او در سال 1884، و دومین جلد آن تحت عنوان «ترانه‌های انقلابی» در سال 1887 به‌چاپ رسید. او سه سال بعد از چاپ این دفتر، در هشتم نوامبر سال 1887 در فقر و تنگدستی در پاریس درگذشت. «پواتیه» در گورستان پرلاشز، و در محل دفن کمونارهای اعدامی به‌خاک سپرده شد. در ماه ژوئن سال 1888 میلادی، شش ماه بعد از مرگ «اوژن پوتیه» سرایندۀ این شعر، «پی‌یر دوژیته» [Pierre Degeyter] که او نیز کارگر بود، با دستگاه ارگ بسیار ساده‌ای که در خانه داشت ریتم و آهنگی بر این شعر گذاشت که «سرود انترناسیونال» نام گرفت. از ویژگی‌های این آهنگ و سرود یکی هم آن است که برای اجرای آن نیازی به حضور نوازندگان و نواختن آلات و ادوات موسیقی نیست و همگان و ترجیحا در شکل گروهی آن می‌توانند این سرود را بخوانند. ماه بعد از خلق آهنگ این سرود، در ژوئیه سال 1888 میلادی در یک گردهمایی از سوی روزنامه‌فروشان شهر «لیل» در فرانسه، نخسین اجرای کر «سرود انترناسیونال» به رهبری «پی‌یر دوژیته» انجام و از آن پس، سرود پرولتاریا و کارگران همۀ کشورها شد.

«سرود انترناسیونال» به تمامی زبان‌های اروپایی و غیر اروپایی ترجمه شده. شعر این سرود به زبان فارسی توسط «ابوالقاسم لاهوتی» ترجمه شد. اجرایی که از این سرود به زبان فارسی موجود است، بر مبنای ترجمه‌ای است که «ابوالقاسم لاهوتی» انجام داده.
برخیز، ای داغ لعنت‌خورده،
دنیای فقر و بندگی!
جوشیده خاطر ما را برده
به جنگ مرگ و زندگی.
باید ار ریشه براندازیم
کهنه جهان جور و بند،
آنگه نوین جهانی سازیم،
هیچ‌بودگان هر جیز گردند. روز قطعی جدال است،
آخرین رزم ما.
انترناسیونال است
نجات انسانها. بر ما نبخشد فتح و شادی
خدا، نه شاه، نه قهرمان.
با دست خود گیریم آزادی
در پیکارهای بی‌امان.
تا ظلم را از عالم بروبیم،
نعمت خود آریم به‌دست،
دمیم آتش را و بکوبیم
تا وقتی که آهن گرم است. روز قطعی جدال است،
آخرین رزم ما.
انترناسیونال است
نجات انسانها. تنها ما تودۀ جهانی،
اردوی بی‌شمار کار،
داریم حقوق جهانبانی،
نه که خونخواران غدار.
غرد وقتی رعد مرگ‌آور
بر رهزنان و دژخیمان،
در ابن عالم بر ما سراسر
تابد خورشید نورافشان. روز قطعی جدال است،
آخرین رزم ما.
انترناسیونال است
نجات انسانها. [دیوان ابوالقاسم لاهوتی، ادارۀ نشریات به زبان‌های خارجی مسکو، تاریخ انتشار 1975/1/15، صفحۀ 413 تا 415]

از شعر «انترناسیونال» ترجمۀ دیگری هم از «احمد شاملو» هست که در شماره 33 «کتاب جمعه» [ویژه‌نامۀ روز اول ماه مه]، به تاریخ 11 اردیبهشت ماه سال 1359 خورشیدی به چاپ رسیده. برگردان «شاملو» از متن فرانسه این سروده انجام شده است.
برخیزید، دوزخیان زمین!
برخیزید، زنجیریان گرسنگی!
عقل از دهانۀ آتشفشان خویش تندر وار می‌غرد
اینک! فورانِ نهائی‌ست این.
بساط گذشته بروبیم،
به‌پا خیزید! خیل بردگان، به‌پا خیزید!
جهان از بنیاد دیگرگون می‌شود
هیچیم کنون، «همه» گردیم!
نبرد نهائی‌ست این. به‌هم گرد آئیم
و فردا «بین‌الملل»
طریق بشری خواهد شد.
رهانندۀ برتری در کار نیست،
نه آسمان، نه قیصر، نه خطیب.
خود به رهائی خویش برخیزیم، ای تولید گران!
رستگاری مشترک را برپا داریم!
تا راهزن، آنچه را که ربوده رها کند،
تا روح از بند رهائی یابد،
خود به کورۀ خویش بردمیم
و آهن را گرماگرم بکوبیم!
نبرد نهائی‌ست این.
به‌هم گرد آئیم
و فردا «بین‌الملل»
طریق بشری خواهد شد.
کارگران، برزگران
فرقۀ عظیم زحمتکشانیم ما جهان جز از آن آدمیان نیست
مسکن بی‌مصرفان جای دیگری است.
تا کی از شیرۀ جان ما بنوشند؟
اما، امروز و فردا،
چندان که غرابان و کرکسان نابود شوند
آفتاب، جاودانه خواهد درخشید.
نبرد نهائی‌ست این.
طریق بشری خواهد شد.


Bejan Baran


مهرداد فلاح

دروغی که به ناف نسل ما بسته شد

مهرداد فلاح‌ از جمله‌ شاعرانی‌ است‌ که‌ با به‌ میان‌ آمدن‌ عنوان‌ شعر دهه‌ هفتاد نامش‌ به‌ میان‌ می‌آید. فلاح‌ متولد سال‌ ۱۳۳۹ در لاهیجان‌ است. اولین‌ مجموعه‌ شعر او که‌ در سال‌ ۱۳۶۳ منتشر شد کار مشترک‌ او بود با جعفر خادم، دومین‌ مجموعه‌ فلاح‌ با نام‌ “بهترین‌ انتظار” در سال‌ ۱۳۷۱ انتشار یافت. اما مهرداد فلاح‌ با دو مجموعه‌ی‌ شعر “چهار دهان‌ و یک‌ نگاه” و “دارم‌ دوباره‌ کلاغ‌ می‌شوم” در سالهای‌ ۱۳۷۶ و ۱۳۷۸ به‌ عنوان‌ چهره‌ای‌ جدی‌ در شعر دهه‌ی‌ هفتاد مطرح شد. او مجموعه‌ای‌ دیگر از شعرهایش‌ را با نام‌ “از خودم” در سال‌ ۸۰ چاپ‌ کرد. مجموعه‌ شعر دیگری‌ از او با نام‌ “بریم‌ هواخوری” نیز نشر اینترنتی‌ یافته‌ است. فلاح‌ در کنار چند نفر دیگر پای‌ ثابت‌ مباحثات‌ پیرامون‌ شعر دهه‌ی‌ هفتاد بوده‌اند. مهرداد فلاح‌ با رادیو زمانه درباره‌ی‌ شعر دهه‌ هفتاد به‌ گفت‌‌وگو نشسته‌ است. ‌گفت‌‌وگو با مهرداد فلاح را از «اینجا» بشنوید. [[photon01]] آقای‌ فلاح، خیلی‌ ممنون‌ از اینکه‌ وقتتان‌ را در اختیار ما قرار دادید؟ بگویید چه‌ طور شد که‌ شعر دهه‌ی‌ هفتاد تبدیل‌ به‌ جسدی‌ شد که‌ کسی‌ حاضر نیست‌ پشت‌ سرش‌ نماز بخواند؟ والله چیزی‌ که‌ شما گفتید که‌ یک‌ دوره‌ی‌ تاریخی‌ بوده‌ که‌ حالا تمام‌ شده‌ و ما نیمی‌ از دهه‌ی‌ هشتاد را هم‌ سپری‌ کرده‌ایم‌ و زمان‌ همچنان‌ به‌ سرعت‌ دارد می‌گذرد. منتها آن‌ شعر جای‌ خودش‌ ایستاده‌ و زندگی‌ می‌کند و نفس‌ می‌کشد و گمان‌ نمی‌کنم‌ که‌ این‌ طوری‌ باشد که‌ کسی‌ جرات‌ نزدیک‌ شدن‌ به‌ آن‌ را نداشته‌ باشد. در واقع‌ اغلب‌ تجربه‌های‌ شعری‌ که‌ بعد از آن‌ شعرها به‌ وقوع‌ پیوسته، به‌ نوعی‌ همچنان‌ نگاهی‌ به‌ آن‌ تجربه‌ها دارد و این‌ هم‌ باز طبیعی‌ است‌ و باید این‌ طور باشد. بعضی‌ از شاعرانی‌ که‌ در آن‌ سالها فعال‌ بودند الان‌ شعر نمی‌گویند. شاید بتوان‌ گفت‌ که‌ آنها مرده‌اند ولی‌ شعرهای‌ خوبی‌ که‌ گفتند به‌ نظر من‌ همچنان‌ حیات‌ دارد و بعضی‌ها هم‌ مثل‌ من‌ هنوز زنده‌اند. به‌ هر حال‌ من همچنان‌ شعر می‌گویم‌ من‌ الان‌ دیگر در آن‌ دهه نیستم‌ و شعر من‌ هم‌ در همین‌ زمان‌ حال‌ است‌ که‌ دارد زندگی‌ می‌کند و قطعا باید مختصات‌ همین‌ زندگی‌ امروز مرا داشته‌ باشد که‌ امیدوارم‌ این‌ طور باشد. من‌ نگفتم‌ که‌ کسی‌ جرات‌ نزدیک‌ شدن‌ به‌ شعر دهه‌ی‌ هفتاد را ندارد. بلکه‌ منظورم‌ این‌ بود که‌ کسی‌ علاقه‌ی‌ نزدیک‌ شدن‌ به‌ آن‌ شعر را ندارد تا درباره‌اش صحبت‌ کند. انگار در آن‌ دوره‌ یک‌ طوری‌ قداست‌ شعر از بین‌ رفته‌ و آدمها ترجیح‌ می‌دهند به‌ آنجا بر نگردند؟ به‌ هر حال قداست‌ شعر اگر از بین‌ رفته، چندان‌ غیر طبیعی‌ نیست‌ و گمان‌ هم‌ نمی‌کنم‌ فقط‌ کار ماها بوده‌ باشد و با شعرهایی‌ که‌ گفتیم. قداست‌ شعر در واقع‌ با عوض‌ شدن‌ ذهن‌ آدمها و ذهنی‌ که‌ دیگر چیزها را قدسی‌ نمی‌بیند از بین‌ رفته است‌. خب‌ در واقع‌ شعر یک‌ زندگی‌ زیرزمینی‌ حاشیه‌ای‌ خاص‌ خودش‌ را در همه‌ی‌ دنیا دارد. یعنی‌ شعر خلاق‌ و واقعا هنری‌ چیزی‌ نیست‌ که‌ مثلا بتوان‌ در رسانه‌های‌ عمومی‌ از آن‌ استفاده‌ی‌ رسانه‌ای‌ کرد. مثلا سیما را می‌توان‌ این‌ بلا را سرش‌ آورد با موسیقی‌ می‌توان‌ این‌ کار را کرد ولی‌ شعر را نمی‌توان‌ اینطور باهاش‌ برخورد کرد. این‌ حسن‌ شعر است‌ نه‌ ضعف‌ شعر. اما آن حرفت که صحبت درباره شعر دهه‌ی‌ هفتاد کم‌ شده‌ و یا اصلا محو شده‌؛ به نظر من واقعیت‌ ندارد. کما اینکه‌ کافی‌ است‌ مثلا در فضای‌ اینترنت‌ و وبلاگ‌ها و سایت‌های‌ ادبی‌ که‌ الان‌ وجود دارد بروید یک‌ سرکشی‌ مختصر بکنید، می‌بینید که‌ چقدر حرف‌ و صحبت‌ در مورد شعر دهه‌ هفتاد هست‌. به‌ نظر من‌ اگر اینطور است‌ دلیلش‌ این‌ است‌ که‌ صحبت‌ درباره‌ آن‌ شعر به‌ واقع‌ هنوز تمام‌ نشده‌ چون‌ هنوز راجع‌ به‌ بسیاری‌ از ویژگیها و تواناییهای‌ شعر دهه‌ هفتاد حرفی‌ زده‌ نشده‌ و شاید حتی‌ دیده‌ هم‌ نشده‌ باشد و این‌ از دید من‌ فاجعه‌ بار است. ببین مهرداد جان، من‌ احساس‌ می‌کنم‌ که‌ این‌ شعر دهه‌ی‌ هفتاد، یک‌ گفتمانی‌ را الان‌ دارد طی‌ می‌کند که‌ در آن‌ فرهنگ گفت‌‌وگو وجود ندارد. یعنی‌ ما در سایت‌ها و یا نشریاتی‌ که‌ درباره‌ شعر دهه‌ی‌ هفتاد حرف‌ می‌زنند بیشتر یک‌ سری‌ فحش‌ و بد و بیراه‌ می‌بینیم‌ و کمتر پیش‌ می‌آید که‌ حرفهای‌ تئوریک‌ در مورد شعر بشنویم‌ یا بخوانیم. خب، حرف‌ تو بیراه‌ هم‌ نیست، چون‌ البته‌ فضای‌ اینترنت، فضایی‌ است‌ که‌ در واقع‌ همه‌ی‌ سطحها و لایه‌های‌ گفت‌‌وگو را یکجا در خودش‌ دارد و هر آدمی‌ با هر دیدگاهی‌ در هر سطح‌ شناخت‌ ادبی‌ و با هر ذوق‌ و سلیقه‌ی‌ هنری‌ در واقع‌ می‌آید نظر خودش‌ را می‌دهد و صحبت‌ می‌کند و این‌ می‌تواند هم‌ خوب‌ باشد و هم‌ بد. بد است‌ چون‌ به‌ هر حال‌ این‌ اغتشاش‌ صوری‌ را به‌ وجود می‌آورد. خوب‌ است‌ به‌ این‌ دلیل‌ که‌ دیگر در آن‌ سانسور و گزینش‌ نیست‌. من‌ این‌ را دوست‌ دارم‌ و فکر می‌کنم‌ خوب‌ است‌. ولی‌ لابه‌ لای‌ این‌ همه‌ صحبت‌ و نظر و حرف‌، گاهی آدم‌ نوشته‌ها، ‌دیدگاه‌ها و نظریه‌هایی‌ می‌خواند که‌ واقعا موشکافانه‌ و دقیق‌ و خلاق‌ است‌ و مقدار آنها هم‌ به‌ تعبیری‌ کم‌ نیست. حالا باید در نظر داشته‌ باشید که‌ اصولا کار خوب‌ و خلاق‌ در هر زمینه‌ای‌ کم‌ تولید می‌شود چون‌ کار واقعا سختی‌ است‌ و به‌ همین‌ سادگی‌ هم‌ به‌ دست‌ نمی‌آید و موقعیت‌ و شرایط‌ باید فراهم‌ باشد و خیلی‌ چیزهای‌ دیگر. ممکن‌ است‌ فرهنگی‌ که‌ شما از آن‌ سخن‌ می‌گویید وجود نداشته‌ باشد ولی‌ در کدام‌ دوره‌ ما یک‌ چنین‌ فرهنگی‌ در شعر یا در حوزه‌های‌ هنری‌ دیگر داشتیم؟ اصلا فضای‌ گفت‌‌وگو در فرهنگ‌ کشور ما یک‌ مقدار ضعیف‌ است‌ و شاید قابل‌ مقایسه‌ با فرهنگ‌های‌ دیگر نباشد ولی‌ اینطور هم‌ نیست‌ که‌ توانایی‌ گفت‌‌وگو از ما سلب‌ شده‌ باشد این‌ ما هستیم‌ که‌ باید به‌ شیوه‌های‌ واقعا اندیشمندانه‌ای‌ این‌ مسیر را آباد کنیم. درست‌ است‌ که‌ در حوزه‌های‌ مختلف‌ این‌ فضای‌ گفت‌‌وگو وجود ندارد اما فکر می‌کنم‌ موافق‌ باشید که‌ درحوزه‌ی‌ شعر دیگر این‌ فرهنگ اصلا وجود ندارد؟ حتی‌ اگر وجود نداشته‌ باشد ما باید سعی‌ کنیم‌ به‌ وجود بیاوریم‌ و به‌ کوشش‌ خود ما بستگی‌ دارد و آدمهای‌ فعالی‌ که‌ در این‌ حوزه‌ کار می‌کنند می‌توانند یک‌ چیزی‌ را بسازند. این‌ را نمی‌توان‌ از جایی‌ وام‌ گرفت‌ و قرض‌ کرد و آورد اینجا و پیاده‌اش‌ کرد. خودمان‌ باید بسازیم‌ و این‌ کاستی‌ و کمبود را جبران‌ کنیم‌ این‌ حرف‌ خود من‌ هم‌ بوده‌ .یعنی‌ من‌ همیشه‌ داد و فریاد می‌کردم‌ سر این‌ مساله‌ که‌ بیش‌ از این‌ که‌ ما واقعا به‌ خود شعرها و متن‌ها و کارهای‌ جدی‌ که‌ شده‌ و می‌شود بپردازیم‌ در واقع‌ به‌ حواشی‌ می‌پردازیم‌ و همین‌ حواشی‌ باعث‌ می‌شود که‌ اصلا این‌ متن‌ها به‌ درستی‌ واقعا خوانده‌ نشوند و این‌ برای‌ ادبیات‌ به‌ ویژه‌ شعر ما رنج‌ آور است. خیلی‌ها اعتقاد دارند این‌ حواشی‌ را فلاح‌ و فلاح‌ها به‌ وجود آوردند تا‌ شعرشان‌ بیشتر روی‌ آنتن‌ برود. من‌ که‌ در دل‌ این‌ ماجراها بودم‌ نمی‌توانم‌ یک‌ چنین‌ مساله‌ای‌ را کاملا تایید و یا تکذیب‌ کنم. نمی‌خواهم‌ بگویم‌ که‌ مثلا ماها هیچ‌ نقشی‌ نداشتیم‌. ما به‌ هر حال‌ آدمهای‌ زنده‌ هستیم‌ و آدم‌ زنده‌ هم‌ به‌ هر حال‌ مسایل‌ خودش‌ را دارد. ولی‌ بیش‌ از اینکه‌ خود من‌ به‌ شخصه‌ در تولید این‌ فضا دخیل‌ بوده‌ باشم‌، فکر می‌کنم‌ فضای‌ خارج‌ از من‌ بیشتر دخیل‌ بوده‌ تا خود من. حتی‌ این‌ طور بگویم‌ به‌ گمانم‌ آن‌ دیدگاههای‌ محافظه‌‌کارانه‌ای‌ که‌ تاب‌ تحمل‌ این‌ تحولات‌ را در شعر فارسی‌ نداشتند بیشتر دامن‌ زدند و این‌ جو منفی‌ را ایجاد کردند.حالا بعضی‌ از دوستان‌ ما هم‌ امکان‌ دارد کارهایی‌ کرده‌ باشند که‌ خب‌ به‌ هر حال‌ این‌ طرف‌ و آن‌ طرف‌ هم‌ اشاره‌ای‌ به‌ آن‌ شده. ولی‌ واقعا خودتان‌ انصاف‌ داشته‌ باشید که‌ آیا این‌ مساله‌ آنقدر زیاد بوده‌ که‌ کل‌ این‌ جریان‌ را بخواهد تحت‌ پوشش‌ قرار بدهد؟ بعد هم‌ اصلا ما فرض‌ را بر این‌ می‌گیریم‌ که‌ برای‌ اینکه‌ بخواهیم‌ شعر خودمان‌ را طرح‌ کنیم‌ شلوغ‌ کرده‌ باشیم‌ و کلی‌ مسایل‌ ایجاد کرده‌ باشیم‌ ولی‌ این‌ چه‌ ربطی‌ دارد به‌ یک‌ خواننده‌ی‌ هوشمند، به‌ یک‌ مخاطب‌ خلاق‌ که‌ دلش‌ می‌خواهد شعر خوب‌ بخواند و یا اصلا شعر بخواند؟ می‌دانید چه‌ می‌خواهم‌ بگویم‌. ‌مخاطب باید آن‌ اختیار، هوش‌ و اراده‌ را داشته‌ باشد که‌ از این‌ شلوغی‌ خودش‌ را رها کند و شعرش‌ را بخواند یعنی‌ یک‌ مقدار هم‌ این‌ دروغی‌ است‌ که در حوزه‌ شعر رایج‌ شده‌ و به‌ قول‌ معروف‌ به‌ ناف‌ نسل‌ ما بستند، این‌ طور هم‌ نیست‌ بسیاری‌ از بچه‌های‌ ما سالهاست‌ متاسفانه‌ به‌ خاطر مشکلات‌ معیشتی‌ و همین‌ مشکلات‌ فرهنگی‌ شعر نمی‌گویند. کنار کشیدند و اصلا حرف‌ و حدیثی‌ هم‌ از آنها در میان‌ نیست. [[photon02]] از خواننده‌ی‌ شعر حرف‌ زدید، کدام‌ خواننده؟ مهرداد فلاحی‌ که‌ من‌ می‌شناسم‌ آنقدر متوهم‌ نیست‌ که‌ فکر کند کتابهایش‌ و یا کتابهای‌ هم‌‌نسلهای‌ خودش‌ با تیراژهای‌ بالا به‌ دست‌ مردم‌ می‌رسد یا اینکه‌ شعرهایش‌ را مردم‌ می‌خوانند. منظورشما از خواننده‌ چیست؟ خواننده‌ ممکن‌ است‌ تعدادش‌ چند هزار نفر باشد. مخاطب‌ از دید من‌ همیشه‌ یک‌ نفر است‌ و همراه‌ هر شعری‌ به‌ وجود می‌آید و ظهور می‌کند بعد ممکن‌ است‌ این‌ مخاطب‌ تبدیل‌ به‌ خواننده‌ شود و از یک‌ خواننده‌ به‌ هزار خواننده‌ یا یک‌ میلیون‌ خواننده‌ برسد، آن‌ آمارگیری‌ دست‌ من‌ نیست ‌و ‌به‌ جامعه‌شناسان‌ بستگی‌ دارد. من‌ الان‌ نمی‌توانم‌ میکروفون‌ دست‌ بگیرم‌ و به‌ میان‌ مردم‌ بروم‌ و بدانم‌ که‌ مثلا چند نفر مهرداد فلاح‌ شاعر یا شعرهایش‌ را می‌شناسند همان‌ طور که‌ می‌دانم‌ اگر همین‌ الان‌ به‌ خیابان‌ بروم‌ میلیونها نفر در همین‌ کشور حافظ‌ و سعدی‌ را هم‌ نمی‌شناسند. می‌دانید چه‌ می‌خواهم‌ بگویم؟ این‌ بحث‌ یک‌ بحث‌ کهنه‌ است. اصلا جزو دغدغه‌هایم‌ به‌ عنوان‌ کسی‌ که‌ توی‌ این‌ مملکت کار شعری‌ می‌کند، ‌این‌ نیست‌ که‌ مثلا کار مرا چند نفر می‌خوانند و چند نفر نمی‌خوانند. اگر مخاطبی‌ وقتی‌ که شعر می‌گویم‌ و یا شعر به‌ وجود می‌آید و ظهور می‌کند از شعر من‌ راضی‌ باشد و بتواند با آن‌ ارتباط‌ برقرار کند برای‌ من‌ یکی‌ کفایت‌ می‌کند. یک‌ آدم‌ خلاق‌ و با هوش‌ و توانا از دید من‌ بهتر از میلیونها آدم‌ کلیشه‌ شده‌ی‌ رسانه‌ای‌ است. حالا چرا این‌ شعر دهه‌ی‌ هفتاد اینقدر مدعی‌ دارد یعنی‌ این‌ همه‌ آدم‌ ادعا می‌کنند خودشان‌ شعر دهه‌ی‌ هفتاد را به‌ وجود آورده‌اند؟ من‌ گمان‌ نمی‌کنم‌ مدعی‌ زیاد داشته‌ باشیم. چند نفر هستند واقعا؟ اگر بشمارید از تعداد انگشتان‌ دست‌ تجاوز نمی‌کنند. این‌ هم‌ باز یک‌ دروغی‌ است‌ که‌ رواج‌ پیدا کرده‌ است. ما مدعی‌ زیاد نداریم‌ در واقع‌ کسانی‌ که‌ بتوانند ادعا کنند که‌ ما در تحولات‌ شعری‌ دهه‌ی‌ هفتاد نقش‌ جریان‌ساز و پر اهمیتی‌ ایفا کردیم‌ گمان‌ نمی‌کنم‌ که‌ از تعداد انگشتان‌ دست‌ تجاوز کند. ندیدم‌ خیلی‌ها راجع‌ به‌ این‌ قضیه‌ ادعا داشته‌ باشند. الان‌ می‌بینیم‌ راجع‌ به‌ شعر دیجیتال‌ یک‌ عالمه‌ حداقل‌ ده‌ دوازده‌ نفری‌ ظهور کردند که‌ می‌گویند آقاما مانیفیست‌ داده‌ بودیم‌ راجع‌ به‌ شعر دیجیتال‌ و از این‌ حرفها، که‌ من‌ اصلا نمی‌دانم‌ کل‌ موضوع‌ از چه‌ قرار است‌ .ولی‌ من‌ خودم‌ که‌ این‌ کارهای‌ جدیدم‌ را در وبلاگم‌ گذاشتم‌ متوجه‌ این‌ ادعاها شدم‌ .انگار یک‌ عده‌ ترسیدند آن‌ چیزی‌ که‌ من‌ دارم‌ تولید می‌کنم‌ و می‌نویسم‌ مثلا از دست‌ آنها خارج‌ شود، در صورتی‌ که‌ اصلا ربطی‌ به‌ آنها ندارد. این‌ شعرهایی‌ است‌ که‌ من‌ شاعر در دنباله‌ی‌ شعرهای‌ قبلی‌ام‌ گفتم‌ ولی‌ با یک‌ شکل‌ و شمایل‌ جدیدتر که‌ همینطور ناگهانی‌ هم‌ بروز و ظهور نکرده‌ است. بعضی‌ها کتاب‌ “بریم‌ هواخوری” من و شعرهای‌ بلندی‌ که‌ در آن‌ هست را نخوانده‌اند- به‌ دلیل‌ اینکه‌ ما اینجا نشر نداریم - پس‌ گمان‌ می‌کنند که‌ مثلا این‌ شعرهای‌ من‌ فی‌ البداهه‌ به‌ وجود آمده‌ و تحت‌ تاثیر جو و فضای‌ دیجیتالی‌ و اینترنتی‌ است‌ در حالی‌ که‌ اصلا این‌ طوری‌ نبود. بحث‌ مهمی‌ که‌ در شعر دهه‌ی‌ هفتاد پیش‌ آمد و خیلی‌ها راجع‌ به‌ آن‌ بحث‌ کردند مساله‌ تفاوت‌ و قضیه‌ی‌ عدم‌ تثبیت‌ شدگی‌ شعر بود. اینکه‌ شعر چیزی‌ نیست‌ که‌ از ابتدا به‌ ساکن‌ از جایی‌ شروع‌ شود و بر اساس‌ قوانینی‌ هم‌ نوشته‌ شود اکثر شاعرهایی‌ هم‌ که‌ در این‌ دهه‌ فعالیت‌ می‌کردند با دیدگاه‌های‌ مختلف‌ بر این‌ مساله‌ مهر تایید می‌زنند یعنی‌ همه‌ی‌ آنها به‌ این‌ قضیه‌ اعتقاد داشتند اما عملا همه‌ دنبال‌ این‌ هستند که‌ خودشان‌ را تثبیت‌ بکنند و بگویند که‌ من‌ اولین‌ نفری‌ بودم‌ که‌ این‌ کار را کردم‌ کمااینکه‌ الان‌ دارد این‌ اتفاق‌ به‌ یک‌ نحو دیگری‌ می‌افتد، این‌ اولین‌ بودن‌ به‌ نظر شما چه‌ اهمیتی‌ دارد؟ نمی‌دانم‌ واقعا چه‌ اهمیتی‌ دارد. گمان‌ می‌کنم‌ این‌ هم‌ از جمله‌ مشکلاتی‌ است‌ که‌ ما در فرهنگ‌مان‌ با آن‌ درگیر هستیم‌ که‌ اصولا فضای‌ کمی‌ برای‌ ابراز وجود در زمینه‌ شعر و هنر خلاق‌ در این‌ کشور وجود دارد. گمان‌ می‌کنم‌ این‌ دستپاچگی‌ هم‌ یک‌ مقدار محصول‌ همان‌ قضیه‌ باشد به‌ اضافه‌ اینکه‌ به‌ هر حال‌ یک‌ عده‌ آدم‌ که‌ تعدادشان‌ هم‌ همیشه‌ بیشتر از آدمهای‌ واقعا خلاق‌ و پیشرو است‌ همیشه‌ در حوزه‌ شعر و حتی‌ هنرهای‌ دیگر دست‌ به‌ کارند و اثر تولید می‌کنند. آنها چون‌ در درون‌ خودشان‌ کار خود را نمی‌توانند هم‌ سنگ‌ با آن‌ کارهای‌ خلاق ببینند، ‌بیشتر سعی‌ می‌کنند از این‌ ترفندها استفاده‌ کنند و در واقع‌ آن‌ امتیاز را به‌ تعبیر خودشان‌ به‌ دست‌ بیاورند ولی‌ این‌ امتیاز واقعا دادنی‌ نیست‌ و از بیرون‌ نمی‌توان‌ مثلا برای‌ شعری‌ امتیازی را قایل‌ شد که‌ آن امتیاز را از درون‌ نداشته‌ باشد. خوشبختانه‌ عرصه‌ی‌ هنر و شعر تنها جایی‌ است‌ که‌ نمی‌توان‌ پارتی‌ بازی‌ و رابطه‌ کاری‌ کرد. ممکن‌ است‌ که‌ شما مثلا در یک‌ سطحی‌ کارتان‌ گل‌ کند و موفق‌ هم‌ باشید ولی‌ اگر آن‌ سطح‌ واقعا سطح‌ خلاق‌ نباشد به‌ محض‌ اینکه‌ زمان‌ کوتاهی‌ سپری‌ شود و مد در واقع‌ عوض‌ شود آن‌ شعر هم‌ کنار می‌رود ولی‌ شعر خلاق‌ و پیشرو، سرنوشت‌ ساز است‌ . چون‌ وقتی‌ شما یک‌ شعری‌ را که‌ جریان‌ ساز بوده‌ و تحول‌ جدی‌ در زیبایی‌ شناسی‌ شعر پدید آورده‌ کنار بگذارید یک‌ حفره‌ و جای‌ خالی‌ پرناکردنی‌ به‌ وجود می‌آید. کسی‌ که‌ رهرو این‌ مسیر است‌ در واقع‌ می‌افتد داخل‌ چاله‌ و برای‌ اینکه‌ بتواند در بیاید باید آن‌ شعر را سرجایش‌ بگذارند تا بتواند ادامه‌ بدهد. بعضی‌ها اعتقاد دارند خیلی‌ از حرفهایی‌ که‌ شاعرهای‌ دهه‌ی‌ هفتاد مطرح‌ کردند در واقع‌ نتیجه‌ی‌ کج‌ فهمی‌ آنها از یک‌‌سری‌ تئوریهای‌ غربی‌ بود. بدون‌ تعارف‌ بگویم‌ این‌ اعتقاد وجود داشته‌ که‌ مثلا کتاب‌ «چهار دهان‌ و یک‌ نگاه» ،‌ برداشت‌ اشتباهی‌ از همان‌ چند صدایی‌ای‌ است‌ که‌ باختین‌ مطرح‌ می‌کند یا اینکه‌ شعرهایی‌ که‌ امروزه‌ به‌ شکل‌ تصویری‌ درباره‌اش بحث‌ می‌کنند همان‌ اتفاقاتی‌ است‌ که‌ قبلا در فرانسه‌ و در شعرهای‌ آپولینر افتاده‌ بود. نظر شما در مورد این‌ دیدگاهها چیست؟ نه، کاملا این‌ اتهام‌ یا این‌ را نظر را رد می‌کنم‌. به‌ دلیل‌ اینکه‌ من‌ موقعی‌ که‌ شعر چهار دهان‌ و یک‌ نگاه‌ را می‌خواندم‌ هنوز بسیاری‌ از این‌ کتابهای‌ تئوری‌ و نظری‌ که‌ در این‌ زمینه‌ بحث‌ می‌کرد در ایران‌ ترجمه‌ نشده‌ بود یا حداقل‌ من‌ نخوانده‌ بودم‌. حالا فی‌ المثل‌ خوانده‌ هم‌ باشم، واقعیت‌ این‌ است‌ که‌ من‌ آن‌ شعر را به‌ ضرورتی‌ درونی‌ کشف‌ کردم‌ و ساختم‌ و قبل‌ از این‌ هم‌ که‌ آن‌ شعر تولید شود در جلساتی‌ که‌ با دوستانمان‌ داشتیم‌ همواره‌ ایراد می‌گرفتیم‌ که‌ آقا ما تا موقعی‌ که‌ این‌ فرمهای‌ روایی‌ را در شعرهای‌ خودمان‌ داریم‌ نمی‌توانیم‌ به‌ واقع‌ تجربه‌ی‌ انسانی‌ را که‌ خودمان‌ در این‌ روزگار داریم‌ در کارهایمان‌ بازیافت‌ کنیم‌ و وقتی‌ هم‌ شروع‌ به‌ نوشتن‌ آن‌ شعر کردم‌ سراسر هیجان‌ و لذت‌ بود و ترس. به‌ خاطر اینکه‌ من‌ چیزی‌ نداشتم‌ که‌ به‌ آن‌ تکیه‌ بکنم، نگاه‌ بکنم‌ و الگویی‌ نداشتم‌ که‌ بتواند خیلی‌ به‌ من‌ کمک‌ کند. به‌ اضافه‌ اینکه‌ چه‌ کسی‌ می‌تواند ادعا بکند که‌ دریافت‌ خودش‌ از فلان‌ تئوری‌ درست‌ترین‌ دریافت‌ است‌ و دیگران‌ که‌ مثلا برداشت‌ دیگری‌ دارند نادرست‌ است؟ کدام‌ منبع‌ موثقی‌ می‌تواند این‌ حرف‌ را بزند و به‌ استناد چه‌ چیزی؟ می‌دانید چه‌ می‌خواهم‌ بگویم‌؟ چون‌ این‌ حرفها زیاد در این‌ سالها در ایران‌ زده‌ شده‌ و بعضی‌ محافل‌ دانشگاهی‌ خودشان‌ را مستحق‌ می‌بینند که‌ مثل‌ فیلسوف‌ صحبت‌ کنند و به‌ دیگران‌ بگویند شما حق‌ ندارید. بعضی‌های‌ دیگر بدون‌ همین‌ مقدار پشتوانه‌ چنین‌ صحبت‌هایی‌ می‌کنند. من‌ در آن‌ چیزی‌ که‌ خودم‌ در حوزه‌ی‌ نقد و نظر و فلسفه‌ی‌ زیبایی‌شناسی‌ معاصر خواندم‌ در ترجمه‌ها و... دیدم‌ که‌ در آنجا هم‌ هیچ‌ توافق‌ عمومی‌ نیست‌ یعنی‌ اصلا توافق‌ عمومی‌ نمی‌تواند در عرصه‌ی‌ به‌ اصطلاح‌ هنر و کار خلاق‌ و فکر و فلسفه‌ی‌ پیشرو وجود داشته‌ باشد‌. در واقع‌ برای‌ اینکه‌ آنجا همیشه‌ گفت‌‌وگو و نقد و بررسی‌ است‌ و شما اگر بتوانید فکر خرج‌ کنید و گفت‌‌وگو بنید با یک‌ ناقد و فیلسوف‌ و هنرمند، به‌ نظر من‌ در این‌ گفت‌‌وگو جایی‌ دارید. اگر نتوانید در حد مثلا یک‌ شارح‌ یا یک‌ مفسر باقی‌ می‌مانید. بسیاری‌ از کسانی‌ که‌ اینجا خودشان‌ را دریدا و غیره‌ می‌دانند در حد شارح‌ باقی‌ ماندند و من‌ فکری‌ در صحبتهاشان‌ نمی‌بینم. فکر یعنی‌ نقد و گفت‌‌وگو کردن‌ نقادانه‌ و اضافه‌ کردن‌ حرفی‌ به‌ حرفهای‌ دیگر، اینکه‌ به‌ نظر من‌ این‌ صحبتها، صحبتهای‌ خیلی‌ موجهی‌ نیست‌ همچنان‌ که‌ مثلا شعرهای‌ امروز من‌ که‌ حالا این‌ صحبتها هم‌ راجع‌ به‌ آن‌ ممکن‌ است‌ طرح‌ شود و در مورد "هواخوری" هم‌ من‌ می‌بینم‌ گاهی‌ بعضی‌ از این‌ نظرها داده‌ می‌شود. خب‌ هیچ‌ چیزی‌ از هیچ‌ چیز به‌ وجود نمی‌آید. این‌ درست‌ است‌ و این‌ نوع‌ کارهای‌ من‌ هم‌ به‌ هر حال‌ یک‌ ربط‌هایی‌ به‌ بعضی‌ از تجربه‌های‌ پیش‌ و در کار دیگران‌ دارد. منتها من‌ خودم‌ یک‌ توضیحات‌ مختصری‌ دادم‌. فی‌ المثل‌ گفتم‌ آن‌ چیزی‌ که‌ مثلا در شعر آپولینر ما دیدیم‌ و آن‌ پلی‌گرامها ، آنها در واقع‌ بیشتر تزیین‌ کردن‌ نوشتار بوده‌ است. یعنی‌ ماهیتا آن‌ شعرها آن‌ طوری‌ و با آن‌ شکل‌ و شمایل‌ ظهور نکرده‌ بود .کما اینکه‌ وقتی‌ شما آن‌ شعرها را خارج‌ از آن‌ شکل‌ و شمایل‌ می‌نوشتید هیچ‌ کاستی‌ وجود نداشت‌ و برای‌ خودش‌ کامل‌ بود‌. ‌اتفاقی‌ که‌ در این‌ کارهایم‌ افتاده‌ گمان‌ می‌کنم‌ این‌ است‌ که‌ اغلب‌ این‌ کارها را دیگر نمی‌توان‌ از این‌ فرمهایی‌ که‌ با آن‌ متولد شده‌ جدا کرد و این‌ امتیاز بزرگی‌ است. به‌ اضافه‌ اینکه‌ اصلا دیگر نوشتار با آن‌ حالت‌ کلاسیک‌ خودش‌ که‌ به‌ هر حال‌ ما سطر اولی‌ داشته‌ باشیم‌ و دومی‌ داشته‌ باشیم‌ و سوم‌ و الا آخر... و خواننده‌ ناچار باشد به‌ همین‌ ترتیب‌ پیش‌ برود و شعر را بخواند، این‌ وضعیت‌ به‌ هم‌ خورده‌ و اغلب‌ این‌ شعرها به‌ همان‌ صورت‌ دیداری‌شان‌ به‌ گونه‌ای‌ است‌ که‌ هیچ‌ اولویتی‌ که‌ از کجا شعر خوانده‌ شود و از کجا به‌ پایان‌ برسد وجود ندارد و این‌ فکر می‌کنم‌ اتفاق‌ خیلی‌ خیلی‌ مهمی‌ است‌ که‌ در کارهای‌ من‌ افتاد و می‌تواند به‌ هر حال‌ یک‌ پیشنهادی‌ باشد برای‌ دیگران‌ که‌ آنها برانگیخته‌ شوند و یک‌ حوزه‌های‌ تازه‌تری‌ را کشف‌ کنند. مهرداد جان، یک‌ بحثی‌ که‌ مطرح‌ می‌شود از سوی‌ کسانی‌ که‌ خارج‌ از حوزه‌ی‌ شعر هستند یعنی‌ در جمع‌ شاعران‌ نیستند این‌ است‌ که‌ به‌ هر حال‌ شعر دهه‌ی‌ هفتاد و مجموعه‌ شاعرانی‌ که‌ در دهه‌ی‌ هفتاد فعالیت‌ می‌کردند تیر خلاص‌ را بر ارتباط‌ شعر با جامعه‌ شلیک‌ کرد و الان‌ دیگر شعر ارتباطی‌ با جامعه‌ ندارد. تو معتقد هستی‌ که‌ شعرهای‌ هفتاد این‌ گسست‌ را ایجاد کرده‌ است؟ اصلا، یک‌ چنین‌ چیزی‌ نیست. اصلا اعتقاد ندارم‌ که‌ شعر ما با جامعه‌ و با زندگی‌ امروز انسان‌ ایرانی، ارتباط‌ ندارد این‌ اصلا معنی‌ ندارد. اصلا شعر ما فکر می‌کنم‌ از جمله‌ عینی‌ترین‌ شعرهای‌ تاریخ‌ زبان‌ فارسی‌ باشد یعنی‌ شما با هر رویکردی‌ که‌ به‌ شعر پیشرو دهه‌ی‌ هفتاد نگاه‌ بکنید می‌بینید که‌ این‌ شعر جزو عینی‌ترین‌ شعرهایی‌ است‌ که‌ در زبان‌ فارسی‌ تولید شده‌ و بیشترین‌ ارتباط‌ها را در واقع‌ با زیست‌ انسان‌ امروز ایرانی‌ دارد و این‌ شعرها در هیچ‌ جای‌ دیگری‌ جز همین‌ کشور و با همین‌ ماجرا که‌ ما از سر گذراندیم‌ ممکن‌ نبود بتواند تولید بشود. پس‌ چرا خواننده‌ ندارد؟ چه‌ کسی‌ می‌گوید خواننده‌ ندارد؟ خواننده‌ در حدی‌ که‌ باید و در واقع‌ اقتضای‌ شرایط‌ است‌ به‌ نظر من‌ دارد و بیش‌ از آن‌ هم‌ دارد. منتها خودتان‌ بهتر می‌دانید که‌ جو فرهنگی‌ مسلط‌ بر کشور و کسانی‌ که‌ هدایت‌ نهادهای‌ رسمی‌ فرهنگی‌ را در کشور بر عهده‌ دارند چه‌ طوری‌ هست‌ و نگاه‌ آنها به‌ مقوله‌ی‌ فرهنگ‌ و به‌ ویژه‌ شعر سنت‌ شکن‌ و نقاد دهه‌ی‌ هفتاد چگونه‌ بوده. این‌ شعر تمام‌ الگوهای‌ فرهنگی‌ مسلط‌ در جامعه‌ی‌ ما را به‌ چالش‌ می‌گیرد و زیر سوال‌ می‌برد. چه‌ طور می‌تواند در این‌ نهادهای‌ فرهنگی‌ جایی‌ داشته‌ باشد؟ این‌ نهادهای‌ فرهنگی‌ سرکوب‌ گر هستند‌ و سعی‌ می‌کنند که‌ اینها را پس‌ بزنند و از زیست‌ طبیعی‌ محروم‌ کنند. خب‌ تحت‌ یک‌ چنین‌ شرایطی‌ که‌ بهترین‌ گواهش‌ در واقع‌ نبودن‌ یک‌ ناشر است،‌ آن‌ هم‌ یک‌ ناشر در حد خودمان‌ حرفه‌ای‌، که‌ در زمینه‌ی‌ شعر در این‌ سالها سرمایه‌گذاری‌ بکند. این‌ بهترین‌ گواه‌ این‌ وضعیت‌ است‌ دیگر. چه‌ طور شما می‌توانید انتظار داشته‌ باشید در یک‌ چنین‌ شرایطی‌ شعر ما به‌ آن‌ معنایی‌ که‌ شما می‌گویید خواننده‌ پیدا بکند؟ بعد هم‌ این‌ حرفی‌ است‌ که‌ سالها پیش‌ اوکتاویو پاز زده‌ است. کسی‌ که‌ در دل‌ فرهنگ‌ غربی‌ زیسته‌ و در آنجا اقامت‌ کرده‌ و جزو آن‌ فرهنگ‌ است‌ آن‌ شعر را در آنجا یک‌ موجود زیرزمینی‌ دانسته‌ که‌ در واقع‌ همواره‌ باید در زیر‌زمینها به‌ زندگی‌ خودش‌ ادامه‌ بدهد. شما چه‌ طور انتظار دارید در جایی‌ مثل‌ کشور ما این‌ وضع‌ تشدید نشود؟ به‌ نظر من‌ اینجا به‌ خاطر این‌ شرایط‌ آن‌ حالت‌ زیرزمینی‌ بودن‌ تشدید می‌شود و شعر به‌ حاشیه‌ای‌ رانده‌ می‌شود که‌ به‌ هر حال‌ این‌ حاشیه‌ تنها جایی‌ است‌ که‌ شما می‌توانید یک‌ نمای‌ واقعی‌ از زیست‌ یک‌ فرهنگ‌ را کشف‌ کنید نه‌ فی‌ المثل‌ در سطح‌ رسانه‌ای. این‌ همه‌ فعالیت‌ صورت‌ می‌گیرد ولی‌ در واقع‌ این‌ فعالیتها بیشتر از اینکه‌ چیزی‌ از این‌ زندگی‌ و ماهیت‌اش‌ بر ما آشکار کند این‌ را می‌پوشاند و گم‌ می‌کند در نتیجه‌ در آینده‌ اگر کسی‌ بخواهد انسان‌ ایرانی‌ را در دهه‌ی‌ هفتاد کشف‌ بکند باید به‌ همین‌ شعرها و به‌ همین‌ آثار رجوع‌ کند و این‌ خیلی‌ اهمیت‌ دارد.

"Radio Zamaneh" <newsletter@radiozamaneh.com> 


Bejan Baran


سهراب سپهری

رمز دل دردهای سهراب

گفت‌وگو با عباس حجت‌پناه را از «اینجا» بشنوید. سهراب سپهری، که همین چند روز پیش سالگرد فوتش را پشت سر گذاشتیم، کسی نبود که جلو دوربین بنشیند تا بشود از او عکس گرفت. اما می‌بینید که عکس‌های متنوعی از او در بازار پوستر فروش‌ها وجود دارد و روی جلد کتاب‌هایش با یک انار یا یک قلم‌مو رو به دوربین ایستاده است؛ بدون نام عکاس! [[photon01]] عباس حجت‌پناه عکاس و فیلم‌سازی‌ست که بیش از ۲۰ سال است در آمریکا زندگی می‌کند. او سال‌های زیادی را با سهراب سپهری، به عنوان یکی از دوستان نزدیکش، گذرانده و سفرهای زیادی را با هم به کوه و بیابان رفته‌اند. بیشتر این عکس‌ها در این سفرهای دو نفره و در خلوتی دوستانه گرفته شده است. او به زمانه می‌گوید که چطور این عکس‌ها را گرفته و چرا سال‌هاست این تصاویر بدون ذکر نامش چاپ می‌شوند. او در مورد این‌که چطور اجازه داشت از سهراب عکس بگیرد می‌گوید: سهراب را اذیت نمی‌کردم با عکس‌گرفتن. سهراب مثل یک تُنگ بلور نازک ظریفی بود که نباید اذیت بشود. به همین دلیل، اوایل خیلی بااحتیاط سعی می‌کردم کارم را انجام دهم. بعد دیدم نه، با من راحت هست. در سفرهایی که می‌رفتیم گاهی عکس می‌گرفتم. نه این‌که با قصد قبلی یا داشتن عکس خاصی از سهراب بخواهم با دوربین اذیتش کنم. برای همین، تا قبل از فوت سهراب من هیچ‌جا عکس‌هایش را به هیچ‌کسی نشان نداده بودم. حتا یادم هست شب هفت‌اش بود که رفته بودیم مشهد اردهال. وقتی خانواده‌اش از من عکس خواستند، گفتم اگر سهراب بود این عکس‌ها را می‌داد به شما. گفتند نه. حتا لیلی گلستان وقتی می خواست آن کتاب «سهراب سپهری، شاعر نقاش» را چاپ کند، از من خواست عکس‌هایم را بدهم.اصلا دلم نمی‌خواست. اما از یک طرف می‌دیدم بعد از این همه وقت، یک کاری برای سهراب می‌شود و باید بشود. گفتم به این شرط که اسم من را نگذارید. البته کلک به ما زده شد و نوشتند با تشکر از فلانی. اما بعد دیدم چه استفاده‌هایی شد از آن عکس‌ها. مثلا جلد کتابی چاپ شد و حتا گرافیست پایین آن عکسی را که چاپ کرده با نام خودش امضا کرده است. چرا زمان زنده‌بودنش نمی‌خواستید که عکس‌هایش چاپ شود؟ چون آن عکس‌ها نشان دهنده‌ی یک ارتباط خصوصی میان ما بود. سهراب اصلا جمع را نمی‌توانست زیاد تحمل کند. ما یک جمع کوچک چندنفره بودیم، حداکثر ۵-۴ نفره، که دور هم جمع می‌شدیم و او خیلی میان این افراد راحت بود. ولی اگر یک نفر دیگر اضافه می‌شد، اذیت می‌شد و راحت نبود. شنیده‌ام همیشه دل‌درد می‌گرفت! بله! این دل‌درد یک جوکی بود میان ما که وقتی قرار بود سهراب بیاید و نمی‌آمد، همیشه می‌دانستیم می‌گوید دلم درد می‌کند. یعنی یک بهانه‌ای برای نیامدن در جمعی که غریبه‌ای به آن اضافه شده . روزهای آخر زندگی‌ سهراب با او بودید؟ دو ـ سه روز مانده به فوتش او را دیدم. وقتی رفتم بیمارستان دیگر آخرین باری بود که دیدمش. یعنی هر چی فکر کردم نمی‌شد. به او گفتم: دیگر نمی‌توانم بیایم ببینمت. صحنه‌ای که از آن روزها یادم هست این است؛ ملافه‌ای که رویش افتاده بود. تقریبا حجمی زیرش نبود. سهراب اصولا بدن لاغر و ظریفی داشت. ولی دیگر چنان آب شده بود که فقط یک صورت کوچک مانده بود. با آن موهایش... ولی با آن لبخندی که در آن عکس‌های دیگر هم هست. یک عکس از او دارم که هیچ موقع نشان ندادم. الان در همین صفحه‌ی آخر کتاب« سهراب سپهری، شاعر نقاش» چاپ شده و بعضی جاها. شاید دیده باشید. چشم‌هایش بسته است و دارد می‌خندد. روزی که این عکس را گرفتم و چاپ کردم یک لحظه تنم لرزید. فکر کردم این عکس برای مرگ سهراب است. با بسته بودن چشم‌هایش. اگر سمبولیک باشد... ولی این خنده همیشه همراهش بود. صمیمیتی توی این لبخندش بود. ادا نبود. سهراب این رابطه‌ی خاص را فقط با شما داشت؟ نه. نمی‌گویم فقط با من داشت. نه، نه. چون دوست هایش محدود بودند به هرحال... ببینید! اگر بخواهم اسم کسی را بیاورم و بگویم که خیلی خیلی به سهراب نزدیک بود، معصومه (منیر) سیحون بود. من در آن سال‌ها با نمایشگاه‌هایی که سهراب در بی‌ینال تهران داشت، کارهایش را می‌شناختم. ولی بعدا از طریق معصومه سیحون با او آشنا شدم. سیحون از همه‌ی ما به او نزدیک‌تر بود و آخرین بار هم در حالی که دستش زیر سر سهراب بود، مرگِ او را از نزدیک دید. پس شما بیشتر سهراب را با نقاشی‌های‌اش شناختید. نه. هر دو. یعنی شعرش برایم جدا بود و نقاشی‌هایش هم جدا. آن زمان تبدیل شده بود به سهراب سپهری؟ در دید مردم امروز، الان سهراب یک شناخت دیگری پیدا کرده و همه نامش را می‌دانند. اما در آن سال‌ها نقاش‌ها و شاعران فقط در جمع‌هایی، روشنفکری یا کمی کتاب‌خوان و اهل هنر، شناخته می‌شدند. می‌توانم اسم کسانی را بیاورم که آن زمان با وجود فعال بودن و هنرمند بودن، هیچ‌کس آنها را نمی‌شناخت. فرض کنید پرویز تناولی. برای خودش همان زمان مجسمه‌ساز معروف و بزرگی بود.،اماچند نفر او را می‌شناختند؟ کی‌ها می‌شناختندش؟ سهراب را هم در جمع‌های هنری می‌شناختند و رویش حساب باز شده بود. ولی او نقاشی بود که در هیچ‌کدام از نمایشگاه‌ها ظاهر نمی‌شد و در افتتاحیه‌ی نمایشگاه‌اش هم حضور نداشت. با این همه تنهایی، سهراب رابطه‌اش با بقیه‌ی شاعران و نقاشان چطور بود؟ رابطه‌اش با همه خوب بود. من فقط یک بار، راجع به یک نقاش، از او چیزی شنیدم. آن هم به‌خاطر این‌که از نظر تکنیکی و این‌که اکلیل توی کارهایش به‌کار برده بود، حسابی سهراب را ناراحت کرد. ولی هیچ موقع راجع به هیچ نقاشی و هیچ‌کسی من ندیدم بد بگوید یا با هیچ‌کس بد باشد. در واقع سهراب زندگی‌اش از نقاشی و شعرش جدا نبود. یادم هست یک‌بار ما رفته بودیم روستای گلستانه. نشسته بودیم و کفش‌های‌مان را درآورده بودیم و پای‌مان راگذاشته بودیم درجوی‌های آبی که توی روستاها جاری‌ست. جوی‌هایی که علف‌های سبز تویش همین‌طور تکان می‌خورند. پاهای‌مان را که گذاشته بودیم آنجا، من یک‌دفعه به او گفتم: آه سهراب! وه چه سبزم امروز! خنده‌ای کرد و گفت آره. یعنی وقتی می‌گوید وه چه سبزم امروز، چنین تجربه‌ای کرده. و خیلی سخت بود دوستی با چنین آدمی؟ بله. به نوعی سخت بود. اما در عالم رفاقت کارهای عجیب و غریبی می‌کرد. همه فکر می‌کنند وقتی با این آدم می‌نشستی فقط باید راجع به ادبیات و فلسفه صحبت کنی. در حالی‌که بسیار بسیار آدم راحتی بود. آدمی بود که برای امروز زندگی می‌کرد. شاد، خیلی راحت. با بعضی از هنرمندها وقتی که می‌نشینی، می‌بینی زندگی‌شان را در یک قالب خاص گذاشته‌اند. اما سهراب آدمی بود که مدرنیت را کاملا فهمیده بود و تفکرات خودش را داشت. تحقیق کرده بود به‌نوعی. نه این‌که بنشیند فقط اینها را در کتاب‌ها درک کند. با سفرهایش بسیاری از تجربیات نقاشی و شعر را درآورده بود. ژاپن که رفت، با دستِ خیلی پر برگشت.‌ هم از نظر نقاشی تکنیک‌های ژاپنی را خوب یاد گرفت، هم از نظر شعر بر هایکوهای ژاپنی تسلط پیدا کرد. سهراب یک آدم جست‌وجوگر بود. هر چیز کوچکی برایش ارزش خودش را داشت و دنبالش می‌رفت. ولی این‌که بعد از فوتش این‌قدر محبوب شد، باز هم به‌خاطر خصلت ما ایرانی‌هاست یا این‌که واقعا زمان خودش آن‌قدر کشف نشده بود؟ بخشی به‌خاطر همان خصلت ما ایرانی‌هاست. ما وقتی کسی را از دست می‌دهیم تازه به او توجه می‌کنیم. حتا اگر این موضوع را که مرده‌پرستیم بگذاریم کنار، ولی به طورکلی کسی مثل سهراب وقتی از این دنیا رفت، مردم تازه شعرش را خواندند. هر چند هنوز هم به نظر من برای سهراب کاری انجام نشده است. سهراب سپهری بعد از فوتش حتا نتوانسته‌اند یک مجموعه از کارهایش را گردآوری کنند که مردم ببینند. موزه‌ی هنرهای معاصر چند تا از کارهایش را دارد، ولی دیگرانی هم دارند و می‌توانستند یک نمایشگاه بگذارند و این بُعد سهراب به عنوان نقاش را بشناسانند. البته فکر کنم تعداد زیادی از نقاشی‌هایش به موزه‌ی صنعتی در کرمان داده شده. بله. فکر می‌کنم موزه‌ی صنعتی‌کرمان یک کلکسیونی داشت. اما این کافی‌ست؟ تازه نه تنها کاری نکرده‌ایم بلکه به ضرر سهراب هم فعالیت‌هایی شده؛ مثلا یک سری ازکارهای سهراب در مراحل اولیه‌ی کار و در حد اتود بوده، که چاپ شده و در دست مردم است. این کار اصلا به نظر من درست نیست. آن هم برای سهراب که این‌قدر روی کارش حساسیت داشت. سال گذشته یک فیلمی از ایران به دست ما رسید بنام «هیچستان» راجع به سهراب. فیلم بر اساس گفت‌وگو با دیگران بود. بعضی‌ها کسانی بودند که می‌شناختم‌شان؛ مثل خانم سیحون یا کریم امامی که صحبت‌های آنها شناختی می‌داد به آدم. ولی مثلا یکی‌ـ دو تکه صحبت‌هایی بود که بسیار آزاردهنده بود. خانم منصوره حسینی، نقاش، توضیح می‌داد که «سهراب یک‌بار قرار بود یک کار به من بدهد و ده‌ـ دوازده‌تا کارش را آورد تا ببینم. من همین‌طور یکی یکی نگاه کردم، خوشم نیامد. پاره کردم ریختم دور». اگر این حقیقت داشته باشد و این خانم یک چنین کاری کرده، شما فکر کنید اصلا با هر معیاری چه طور می‌شود راجع به این مسأله صحبت کرد؟ یک نفر دنبال یک نقاشی بین آثار یک نقاش بگردد و از هر چه خوشش نیامد پاره کند؟ یا مثلا آقای غلامحسین نامی از ماشین سهراب به عنوان «ماشین لکنته»ی سهراب اسم می‌برد. سهراب یک ماشین لندرور بزرگ فرمان سمت چپ داشت که فقط یکی از این نوع ماشین در ایران وجود داشت و بسیار هم ماشین خوبی بود. یعنی همه‌ی ما آرزو داشتیم یک چنین ماشینی داشته باشیم. لکنته‌ای وجود نداشت! بعد از مرگ سهراب همیشه شنیدم آدم‌هایی که راجع به دوستی و صمیمیت‌شان با سهراب صحبت می‌کنند. مثلا کسانی می‌گفتند با سهراب می‌نشستیم پای منقل و خودمان را می‌ساختیم. سهراب در عمرش حتا سیگار نکشید. برای این‌که دوستی‌شان را اثبات کنند سهراب سپهری را تریاکی می‌کنند


Bejan Baran


باران: ترکيبات بديع
بیژن باران 1/13/2005 8:19:34 PM
ای ميل:
نشانی اينترنتی: http://beji.persianblog.ir/
ترکیبات بدیع کلامی.
شعر نو مقوله اي از روبناي جامعه ايراني قرن 20م بوده؛ يكي از مهمترين طليعه داران مدرنيته (تجدد فرهنگ عرفي) مي باشد. مهمترين ويژگي آن طرح ذهن آزاد فردي در جامعه سنتي است؛ اين با تجدد رابطه تنگاتنگ دارد. شاعر نو براي نخستين بار در كانون هستي خود، ذهنش، آزاد ميشود. ديگر نيازي به عرفان، مداحي، صله خواهي، مجيزگويي ندارد. لذا شعر نو را بايد نخست در آزادي ذهن شاعر نو ديد سپس در شكل شعر. اين آزادي ذهن والاترين خصيصه شعر نو است كه شاعر را در رابطه قطري با قدرت قرار مي دهد. يكي از عناصر عمده ذهن شاعر نو وجدان است که ناظر پندار، گفتار، كردار اجتماعي او می باشد. منشا بدایع در شعر نو: 1- منابع غربی- تئوری، شعر، نشریات، سفر، رسانه ها، اینترنت. 2- درونی کردن فرهنگ بومی/محلی – خاطرات کودکی، مناسبات عاطفی، مراوده با بروبچه های بومی، مطالعات/تتبعات/ اقامت در کلان شهر. 3- خلاقیت ذهنی- قدرت تخیل/ مطالعه/ تحلیل/ کنجکاوی/ تبادل. 4- گسترش میدان لغوی/ زبانی. شیدا محمدی در شعر نو، احساس و وجدان را همراه کرده تا ترکیبات کلامی بدیعی خلق کند. تحلیل تکامل شعرش در حوصله این یادداشت نیست.

شیدا شاعرشور و شعور می باشد. شعرش تبیین احساسهای شهری در ترکیبات بدیع کلامی است. او ساحریست که محتوای لحظات فرار را بدام انداخته؛ با زیبایی زنانه آنرا در اختیار علاقه مندان هنر قرار می دهد. با این اعجاز گسترش شعرنو از طریق استحاله ی لحظات گذران به شعری مانا حاصل میشود. او از حساسیت ارثی برای دریافت این لحظات و کنجکاوی/ تخیل سرشار کودکانه کمک می گیرد تا شعری با فضای رویایی غمین(melancholy)، گذشته جویی(nostalgia) ی عشقی ایده آل (romantic) پی افکند. شاعر اهل چوخآن /غلو(overstatement) نیست. او با تقید به سنت رایج زیبایی را در 4 چوب متعارف بیان می کند- حجب زنانه به کنار، این یک تصمیم آگاهانه است. ولی با رعایت عدم چالش اصول رایج با اعجاز از جنجال بدور می ماند. او زیبایی را در همین محدوده بدام میاندازد. او طبعی لطیف، افسرده، بی پرخاش دارد؛ شعرش بطبع هادی این خصایل شخصی ش ست. ولی وجدان انسانی او بدادش می رسد و شعر ش را از ورطه ی محافظه گرایی و خصوصی گرایی (اصحاب پسامدرن و شعر ناب) نجات می دهد. با اینکه حجم کار ادبی ش کم است (یا دسترس ناپذیر برای علاقمندان) گزیده/نغزگویی او مقامی ویژه در شعر نوی کنونی دارد. او تقید اخلاقی رایج و آزادی انسانی مضارع را در ترازویی میزان می گذارد. در او عاطفه، وفاداری به اصول و یاران، انسانیتی محجوب، صمیمیت انسانی، صداقت عاطفی، کنجکاوی، تخیل، اصالت (originality)، جذبه گذشته، تقید اخلاقی، تیزهوشی، وجدانی آگاه، نوجویی، عدم تکبر/تفاخر دیده می شود که در شعر او تصویرمی شود. کنجکاوی/ تخیل کودکانه او شعر ش را شاداب می کند. چند نمونه: < هيمه ماه سوخت >، < كوبه مهر > = باد پاییز،< چه شكوه حزيني دارد مهتابي >،< حوصله باران مي نوشم >،< هراس ابريشم > = تارهای سردرگم= دست پاچگی=هراس. نکته: کرم چشم ندارد؛ چه برسد که کبود هم باشد!

شیدا شاعر خاطرات خوش گذشته است که با امپرسیونهای احساسی/ اعتمادی کلامی شده اند. احساس او انزوایی نیست- سیال و اجتماعی است. این ترکیبات بدیع حامل فضایی غمزده، خاطره انگیزو انسانی است. شعرش داری ساختار درونی بوده و سبک روایی (در تقابل با ذهن سیال/ چرخش زاویه دید- رک به نقدهای ح. رسول زاده) می باشد. دیدگاه شاعر محاط بر موضوع بوده با معترضات ذهنی راوی. این دید شعر او را ساده تر می نماید. موضوع این خاطرات روال زندگی شهری، وضع فقیران و اکیپهای دوستانه است. شاعر 3 زبانی، از ذخیره ذهنی هر کدام، برای شعرش مصالح می آورد: از زبان آذری عواطف و حرکت، از فارسی ادبیات و اشراق، از انگلیسی ایده های فنی و نوین. زبان او شاعرانه است- با ترکیبات شاداب و زیبا، بیانی روان و دقیق، عواطفی صمیمی.

شاعر خواننده را به دنیایی سحر آمیز و زیبا هادی می شود. در آن کیفیت هوا، الوان اشیا، لطافتی مه آلود، خیسی، با حرکاتی شاد، خاطرات دسترس ناپذیر بوفور محسوس اند. پیام شاعر اصالت زیبایی در عشق انسانی است. احساس شاعر پیله ایست بر هوشمندی او. کلیت شعرش تصاویر صمیمی، لطیف و حسی را با واسطه تیزهوشی در ساختار درونی زنده ادغام میکند. پس تسلسل تصاویر/ایده ها قارشمیش (random) و زبان بازی مکانیکی نیست که در نهایت قصابی شعر چرخ شده رایانه ای را رقیب گردد. نکته بینی اجتماعی او در لوای حساسیت شاعرانه اش مشهود است.

از تداخل هوش و احساس، ترکیبات کلامی خلاقی به فرهنگ فارسی افزوده شده. از خشگی فلات به باران کبیر بیتوته کردن شاعر را در 2 راهی گزینش قرار می دهد. نوجویی شاعر شامل مشارکت او در ارتباطات اینترنتی نیز هست. او پایگاهی در پرشین بلاگ دارد؛ تردد در سایتهای دیگر و پیغام گذاری می کند. این شبکه ی فرهنگی جهانی شامل 370 هزار کاربر، 56 هزار بلاگ نویس فعال، 2 میلیون نفر بازدید کننده هر ماه دارد. در این دنیای مجازی شاعر اثارش را بدون ممیزی در اختیار دوستداران میگذارد. نظرات انها را در باره آثارش برخط یا ظرف چند روز در یافت میکند. تسریع نشر و تاثیر شعر می تواند کمکی به گزینش سبک و سلوک جاری ش شود. این فنآوری تقابل قول سر موعد را با تنبلی تاریخی برملا میکند. نیروی جوان با این شاخص تجدد فرهنگ نو، زمان را نه با تقویم بلکه با ساعت در ارتباطات اجتماعی خود می آموزد و می گنجاند.

اگر 50 سال اول شعر نو- از 1320 ببعد- فردیت مردانه در مبارزه و استقلال ملی برای تجدد بود شعر 15 سال اخیر فردیت زنانه در مدنیت و خشونت زدایی از فرهنگ فعلی ایران است. این شعرمبشر پیام مدنی نوین در دهکده جهانی قرن 21م است. شاعران زن صدای شعر نوی فارسی امروز را در ادبیات جهانی رساتر می کنند.

Bejan Baran


نعمت ميرزازاده (م. آزرم): ميدان شعر

سه شنبه 6 تير 1385

ميدان شعر مين‌گذاری شده است، گفت‌وگوی تفصيلی ايسنا با نعمت ميرزازاده (م. آزرم)

«چهره‌های جوان غزل‌ از پيشکسوتان بسيار خوب ما هم موفق‌ترند»

خبرگزاری دانشجويان ايران - تهران
سرويس: فرهنگ و ادب - کتاب

نعمت ميرزازاده (م. آزرم) معتقد است که فصل نويی در شعر امروز آغار شده و به آينده شعرمان به شدت اميدوار است.

آزرم در گفت‌وگويی با خبرنگار بخش ادب خبرگزاری دانشجويان ايران (ايسنا)، به ارايه نظرياتش درباره وضعيت شعر امروز ايران، مخاطب داشتن يا نداشتنش، دغدغه شاعران امروز، روشنفکری و روشنفکران در ايران، انتخاب شاعر ملی و... پرداخت.

اين شاعر پيشکسوت البته با اشاره به ناگزيری‌های غربت و آگاه نبودن کافی و کامل از آن‌چه که در ايران اکنون می‌گذرد، يادآور شد: يعنی من، آن نعمت آزرم نشسته در تهران يا دانشگاه تهران يا خيابان فردوسی و خانه اميرآباد شمالی نيستم؛ آن‌چه می‌دانم، از طريق سايت‌هاست و می‌دانيد که سايت‌ها هميشه هم يک روند را ندارند، پس داوری من داوری استقرايی نمی‌تواند باشد؛ بلکه قياسی است.

ميرزازاده يادآور شد: در هر جامعه‌ای تا همه فرآورده‌های ذوقی هنری و به‌طور مشخص شعر امکان يکسان و برابر برای عرضه نداشته باشند، داوری ما درباره‌ی شعر امروز در هر دوره‌ای دقيق نخواهد بود.

اين شاعر تاکيد کرد: فصل نوی در ميان امواج و انواع شعر امروز (منظور نوشته‌هايی که با عنوان شعر منتشر می‌شوند)، آغاز شده است. اين فصل به‌وسيله جوان‌هايی که معدل سنی‌شان زير ۳۰ سال است، ورق خورده و شگفتا که اين شعر اصيل و اين فصل تازه در يکی از سنتی‌ترين قالب‌های شعر فارسی، يعنی قالب غزل شروع شده و آدم چيزهايی می‌بيند که گاه نوپرداز‌های غزل معاصر هم در برابرش اصلا شاعر به‌حساب نمی‌آيند، مثل اين نمونه :«بيا گناه‌ ندارد به هم نگاه کنيم / و تازه داشته باشد، بيا گناه کنيم /...». در نمونه‌هايی مثل اين غزل می‌بينيد که هيچ‌گاه شعر فارسی تا اين‌ حد به زبان گفت‌وگو و زبان زنده موجود نزديک نبوده است. تحولی شروع شده که می‌توانيم پيشينه‌اش را البته در حسين منزوی و جلوتر از او در منوچهر نيستانی ببينيم؛ اما ناگهانی اين تحول مال همين سال‌های اخير است.

او در ادامه گفت: رضا براهنی هم - از دست‌اندرکاران شعر معاصر - سال‌ها با داعيه نقد ادبی در ايران‌ با عنوان «ضرورت معنا‌زدايی از شعر امروز ايران» درباره ضرورت بی‌معنا بودن شعر تدريس می‌کرده. در زمانی هم که خودم در ايران بودم، سال‌ها يدالله رؤيايی با دسترسی هفته‌ای دو شب به تلويزيون دولتی، درباره تلقی نو از «هنر و شعر حجم» صحبت می‌کرد.

ميرزازاده با تاکيد مجدد گفت: شعر امروز ايران در پوسته‌ی بيرونی‌اش و در فرم همان قالب شناخته‌شده‌ی بسيار قديمی غزل فارسی است، اما درون‌مايه‌اش سرشار از جهانی نو و پر از نبض و تپش زندگی امروز است و خوشبختانه مال نسل بسيار جوان ماست و خوشبختانه‌تر اين‌که اغلب سروده دختران اين سرزمين‌ است. رسالت اين شناسه‌ی فرهنگی به دوش دختران است و آن‌ها را از مردان جلوتر می‌بينم.

او خاطرنشان کرد که در فضای درونی، شعر، اولا به زبان گفتار چندان نزديک شده است که آن تعريف دقيق سهل و ممتنع که نمونه عالی‌اش در ادب کلاسيک‌مان و آثار سعدی بوده است، امروز در زبان جوانان ما هم هست؛ با اين تفاوت ‌که نبض‌آهنگ زندگی امروز را دارند و زبان کوچه به معنايی که در شعر نصرت رحمانی بوده، نيست؛ زبان زنده‌ای است، بويژه در قالب غزل. مثلا مجموعه «آدم و حوا» شهره يوسفی يا آثاری از مهدی خطيبی يا شعرهايی از لاله ايرانی که به‌راستی اشکم را درآورد و تکان‌دهنده بود. پس درباره اين بخش که صحبتش را کردم، شعر امروز از مردم فاصله نگرفته است.

او در پاسخ به اين‌که در سال‌های اخير، چاپ مجموعه شعر جوانان با مشکل روبه‌رو شده است و اين امر گاه به مساله‌ی مخاطب نداشتنش ارتباط داده می‌شود، گفت: درست است، اما در هر جامعه‌ای بنا به پيشينه‌های تاريخی و اقليمی و فرهنگی، گاه يک يا دو تا از هنرهای شناخته‌شده در هنرهای هفتگانه می‌شوند هنر غالب؛ هنری که نسبت به ديگر هنرها غلبه دارد، مثلا موزيک در آلمان و پيکرتراشی در ايتاليا، اما شعر در ايران يکی از هنرها نيست. اولين حرفی که بايد بدانيم اين است که هنر هنرهاست و هنر ملی ماست، بنابراين من به عنوان آدمی که به هر روی بيش‌ترين زمان عمرش را يعنی ۵۰ سال دانشجوی تمام‌وقت فرهنگ و ادبيات ايران بوده‌ام، به‌صراحت ادعا می‌کنم شعر فارسی چندان با فرهنگ و تاريخ ما آميخته است که اگر کسی تمام عمرش را صرف شناخت تاريخ ايران بکند، بی آن‌که شعر فارسی را از آن‌سوی رودکی تا اين‌سوی فروغ فرخزاد به‌درستی و به‌دقت خوانده باشد، از تاريخ ايران هيچ چيزی دستش نخواهد آمد. بنابراين اول بايد بدانيم که خود شاعر شدن در سرزمين ايران کاری بسيار دشوار است. هر کسی که يک مقدار در خودش توان و ذوق و استعداد نوشتن احساس می‌کند، از ميان انواع فرم‌ها و موضوعات نوشتنی يکراست به سراغ شعر می‌رود.

او همچنين در توضيح اين مطلب که بی‌اعتنايی جامعه به بخشی از شعر معاصر از کجا می‌تواند سرچشمه بگيرد، اظهار داشت: اين‌ها با هيچ معياری شعر نيستند. از نسل استادان خودم، عبدالحسين زرين‌کوب و محمدعلی اسلامی ندوشن، همه با شعر آغاز کردند و کتاب‌های شعرشان هم موجود است. بعد فهميدند که نه؛ بهتر است تشريف ببرند به عرصه تحقيق، که هر دو هم شخصيت‌های فراملی در عرصه‌ی فرهنگ و هنر هستند. يا از هم‌نسلانم، هوشنگ گلشيری با کتاب شعر آغاز کرد، اما اگر شعرش را ادامه می‌داد، لابد يکی از همين دو سه هزارتايی می‌شد که امروز از نداشتن مخاطب گله‌مندند. سطح شعری ما خيلی بالاست. از آن‌سوی رودکی تا اين سوی فروغ فرخزاد، همين‌طور غول‌ها ايستاده‌اند و اين ميدان، مين‌گذاری شده است. خيال نکنيد هر کسی که ذوقی داشت، شاعر می‌شود. بله؛ چيزهايی هست که به درد انشای مدرسه می‌خورد. ولی نکته اين‌که اين دقيقا مثل ورزش کشتی ماست که ورزش ملی‌مان است و هر کسی نيرويی در بدنش احساس می‌کند، از ميان انواع ورزش‌های جهان يکراست می‌رود سراغ کشتی. اما مثلا در خراسان ما تا فلان قريه نزديک قوچان، تا انتخاب شدن و رفتن لباس تيم ملی به تن، چند جای دست و پای شخص می‌شکند و ممکن است تا آخر عمر هم نتواند کشتی بگيرد. از هر هزارتای‌مان شايد چند نفر برسند. به قول نيما که گفت، آن‌که غربال در دست دارد، از ته صف می‌آيد؛ يعنی همه را می‌سنجند و آن‌هايی که بايد باقی بمانند، می‌مانند.

م. آزرم تاکيد کرد که البته اين مساله را يک وقفه‌ی گذرا می‌بيند و معتقد است که در آينده نه‌چندان دور استعدادهای درخشانی خودشان را به هر صورت نشان می‌دهند، اما بايد يادمان هم باشد که برای شاعر شدن در کشوری مثل ايران خيلی جان کندن لازم است و به‌ نقل قولی از گوته درباره شعر ايران بسنده کرد که: ايرانيان شاعران بسيار خوبی هستند؛ به‌خاطر همين است که شعر را خوب می‌شناسند. از ميان اين همه، تعدادی را انتخاب کرده‌اند و شعرشان را می‌خوانند، اما ما آلمان‌ها هر کسی که چهار خط نوشت، خيال می‌کنيم که او شاعر است و به نامش دانشکده و بيمارستان درست می‌کنيم. از «لباب‌الاباب» عوفی تا امروز نگاه کنيد؛ کجايند آن ۱۰هزار شاعری که در ديوان‌ها خوابيده‌اند؟ اما می‌بينيد تنها عده معدودی هستند که در ذهن و زبان فارسی، مانايی دارند؛ پس اين چيز تازه‌ای نيست.

اين شاعر سپس درباره دغدغه‌های شاعران امروز ايران توضيح داد: دغدغه‌ی يک شاعر قبل از هر چيزی طبيعتا به عنوان يک هنرمند پيوند با مخاطب به عنوان امری ترديدناپذير است. هنرمند می‌خواهد با مردم در تماس باشد و انعکاس صدای خودش را بشنود. اما در جامعه‌ای با شرايط خاص چقدر توقع داريم که نوجوان شاعر حتما دغدغه‌های اجتماعی- تاريخی داشته باشد؛ در جايگاه فردوسی، سنايی، عطار و مولوی نه، که حداقل جای نيما بنشيند؟ اين‌ها را بايد در نظر گرفت. دغدغه شاعر اين است که او را بشناسند و شعرش را بخوانند. خيلی از شاعران معاصر در شعرشان بيش‌تر به مسائل شخصی توجه دارند و از مسائل اجتماعی در شعرشان کم‌تر اثری هست، ولی همه اين‌گونه نيستند. دغدغه شاعر آزادی است، در همه ابعاد و معانی اين واژه.

او در ادامه‌ی گفت‌وگو با ايسنا درباره‌ی پرطرفدار بودن قالب غزل و سربلند بيرون آمدن اين قالب در امتحانات شعری، درباره آينده غزل امروز گفت: با ديدن غزل‌های جوانان و نمونه‌هايی، چندباره می‌گويم آن هوای تازه که بامداد سال ۳۶ با کتاب معروفش درآورد، اين جوان‌ها اين هوای تازه را به اين قالب دميدند و اصلا شما حس نمی‌کنيد که اين قالب هزار و۱۰۰ ساله شعر فارسی، اين هوای آزاد احساس و ادراک آن‌ها را حبس کرده باشد. اين قالب به اندازه پوسته بسيار نازکی است که اصلا شما وزن و قافيه و رديف را حس نمی‌کنيد؛ به قدری که صميمانه عميق و ساده و در عين حال دلنشين صحبت می‌کنند.

آزرم درباره‌ی اميدواری‌اش به ظهور چهره‌هايی در غزل و شعر امروز گفت: درحقيقت چهره‌های جوان حتا نسبت به پيشکسوتان بسيار خوب ما هم به لحاظ آوردن فضايی به‌کلی متفاوت و برگرفته از زندگی امروز در قديمی‌ترين و سنتی‌ترين قالب شعر فارسی موفق‌تر بوده‌اند.

اين شاعر البته تاکيد کرد: ولی تا پخته شدن و کمالشان راه زيادی است. اما يادتان باشد شعر فارسی در طول تاريخ هم اگر کارشناسانه به آن بنگريم، بعد از حافظ نيز قرن‌هايی سکون دارد. پس مدار صعود جريانات هنری يک چيز مشخص و يکسان نيست و بالا و پايين دارد. دهه ۴۰ را داريم که تا نزديک به انقلاب جلو می‌آيد و هر چه چهره قابل نام بردن داشته باشيد، بيش‌ترشان در همين دهه ظهور می‌کنند؛ يعنی آنتولوژی شعر معاصر را که ببينيم، کاملا قابل درک است؛ اما اين معنايش اين نيست که همين‌طور به طور خطی اين حرکت بايد ادامه پيدا کند. يک دفعه اتفاقی می‌افتد. ذهنيت جامعه دچار سرگيجه می‌شود و مدتی وقت لازم است و به قول شاعر «مهلتی بايست تا خون شير شد».

به اعتقاد او، نسل جوان غزل‌سرا در راه است و بايد نمونه‌ها را ديد.

ميرزازاده در ادامه در پاسخ به ديدگاهش درباره‌ی کارکرد اجتماعی شعر در کشور تصريح کرد که عمده‌ترين کارکرد اجتماعی شعر را دعوت به عشق، دوستی و مهربانی می‌داند که از عمده‌ترين عناصر فرهنگی ما هم به‌شمار می‌روند و توضيح داد: حتا در مشکل‌ترين شرايط تاريخی که بر ميهن ما آوار شد، در دشوارترين شرايط و بحبوحه‌ی خونريزی و حمله مغول، جان شيفته جهان در زبان مولوی حلول کرد. بنابراين معتقدم شعر امروز حتما لازم نيست پيام مستقيم داشته باشد؛ همين پيام عشق از مهم‌ترين پيام‌هايش می‌تواند باشد که هيچ نه سياست‌زده است و نه شعارزده و نه ادعای تغيير جهان دارد و اين هيچ عيبی هم ندارد.

او سپس گفت که به آينده شعر ايران اميدوار است، چون اين مهم‌ترين شناسنامه فرهنگی ماست که امتحانش را بارها پس داده و دوران ضعف و افت را گذرانده و هر از چندگاهی باز غولی سر برکشيده است.

م. آزرم که زمانی درباره‌ی شعر و شاعری و رسالتش مکاتباتی را با دکتر علی شريعتی داشته است، در اين‌باره اشاره‌وار توضيح داد: بدون ترديد شريعتی يک انديشه‌گر بزرگ است. او آرمانگرايی است که سر بر آسمان و پای در واقعيت زمينی دارد. در اين‌باره می‌توان به کتاب «مسلمانی در جست‌وجوی ناکجاآباد» مراجعه کرد.

او سپس درباره تعريفش از شعر متعهد و وجود تعهد در شعر هم سخن گفت.

به‌عقيده‌ی او، تعهد شعر يا هر هنر ديگری از بيرون قابل ابلاغ به شاعر و هنرمند نيست. «به عنوان شاعر، شعر متعهد را قبول دارم. اما يادمان باشد که تعهد در شعر از بيرون وجود شاعر به او ابلاغ نمی‌شود. به قول ماياکوفسکی، شاعر سفارش اجتماعی را دريافت می‌کند. از يک اجتماع معين و در يک دهه معين چند شاعر داريم مثل رضا براهنی، يدالله رؤيايی، احمد شاملو، فروغ فرخزاد و مهدی اخوان ثالث، هم‌عصر و هم‌سن و سال و يک جامعه معين به نام ايران با يک نظام سياسی مشخص؛ اما می‌بينيد پيام‌های اجتماعی که اين‌ها دريافت می‌کنند و در شعرشان بازتاب می‌يابد، متفاوت است. همان‌قدر که شعر شاملو با شعر نادرپور متفاوت است، هر دو اين‌ها به درستی می‌توانند مدعی باشند که آن‌چه در شعرشان می‌گويند، پيامی است که از جامعه خود گرفته‌اند. پرورش و شخصيت شاعر مهم است که به چه مسائلی حساس باشد. بحث دريافت و بازتاب پيام اجتماعی درباره همه يکسان نيست، بخصوص در يک جامعه در حال گذار. شاعرانی که می‌گويند شعر ما را ۲۰۰ سال بعد خواهند فهميد، اصلا حرف بی‌ربطی می‌زنند، چون ۲۰۰ سال بعد، آينده است و آيندگان شاعران خودشان را دارند. بنا به تجربه آماری ثابت شده ذوق و زبان فارسی در درازمدت اشتباه نمی‌کند.

او خطاب به شاعرانی که در ابتدای راهند، گفت: هرگز و هرگز گول هيچ نوع های و هوی و سر و صدايی را نبايد بخوريد.

اين شاعر در بخش ديگری از گفت‌وگويش با خبرنگار ايسنا درباره وظيفه‌ی کنونی روشنفکران ازجمله شاعران در ايران، توضيح داد: همه کسانی که موضوع کارشان صور گوناگون انديشه است، در قلمرو روشنفکری قرار می‌گيرند، بويژه که ابزار مهم روشنفکری کلام است. اولين توقع از روشنفکر اين است که سقف خواسته‌های اجتماعی و تاريخی را مطرح کند؛ نه کفش را. طرح کف آن کار دولتمردان است که در هر جامعه‌ای با واقعيت‌های روزانه سر و کار دارند و با آن‌چه برايشان ممکن است، عمل می‌کنند؛ با آن‌چه که موجود است و می‌توانند. ولی روشنفکر در مفهوم تاريخی کلمه کسی است که درحقيقت متعلق به طبقه‌ای نيست و فراطبقاتی است. کانون روشنفکران ايران هيچ خواسته شخصی نمی‌تواند داشته باشد؛ خواسته‌اش عمومی است؛ آزادی انديشه و بيان است که شرط پيشرفت، فرهنگ و دانش است و بعد درنتيجه شرط پيشرفت تاريخی جامعه است. روشنفکران در محدوده شرايطشان عمل می‌کنند و آن بخش از روشنفکرانی که من کم و بيش می‌شناسم، همه‌شان البته در يک سطح نيستند. روشنفکران ايران در حدی که توانسته‌اند، کار کرده‌اند، البته کوتاهی‌هايی هم داشته‌اند؛ چون می‌دانيم وقتی نتوانيد آن‌چه را که درست است، کامل بگوييد، ناگزيريد يا سکوت کنيد يا اين که سخنتان را نرم و آرام بگوييد.

او افزود: اين گله بی‌جا را درباره اين‌که شعر مخاطب ندارد، کسی نداشته باشد. شعرهايی که مخاطب ندارند، در مقايسه با اندازه‌های شاعری در ايران کمبود دارند. شايد همين شعرهای سطحی امروز اگر مال کشور ديگری بود، می‌توانست شاعر کشورش را شاعر بزرگی کند، ولی شعر در ايران سطحش بالاست و تازه‌آمدگان می‌بايستی کارهای زيادی کنند تا به جايی برسند.

آزرم ادامه داد: درمجموع نسل خودمان را کسانی می‌بينم که کارهايشان را کرده‌اند. همه ما انسان‌ها روزی می‌آييم و روزی می‌رويم؛ اما روشنفکران - بويژه هنرمندان - دو مرگ دارند: مرگ هنری و مرگ فيزيکی؛ يعنی دو عمر: عمر فيزيکی و هنری. هميشه عمر آفريدگاری‌شان با عمر طبيعی‌شان يکسان نيست؛ يعنی شايد آن‌چه بعد از يک سنی توليد می‌کنند، ديگر خيلی عمده نباشد. نسل‌های شناخته‌شده شعر امروز فارسی کارهايشان را کرده‌اند. در بهترين حالت هر کسی هر کاری کند، ادامه همان است که کرده‌اند؛ يعنی حرکت ديگر افقی است؛ نه عمودی؛ يعنی ديگر قوس صعودی ندارد. اين‌ها به آن قله‌ها رسيده‌اند و آن‌چه می‌ماند، نسل جوان است که بعد از انقلاب آمده و در اين فضا رشد کرده است. از تنه درخت کهنسال شعر فارسی شاخه‌هايی سرزده که هنوز رشد کافی نکرده است. من به آينده شعر فارسی خوش‌بينم و می‌دانم دوستان جوان ما اگر هم يک چند تحت تاثير اين حرف‌های ترجمه‌يی از جامعه ديگری باشند، سرانجام راه خود را پيدا می‌کنند. هر چند که به هيچ وجه خوب نيست که شاعران اين همه زياد شده‌اند. هنر امری کيفی است؛ مثل عده‌ای که به کوه و قله می‌روند، فقط تعدادی به اين قله می‌رسند. همه قرار نيست به قله شعر برسند، ولی از پيش هم نمی‌شود تعيين کرد که چه کسی می‌رسد يا نمی‌رسد و اين قانون طبيعی‌اش است. ما به هيچ‌کس نمی‌توانيم بگوييم حرکت نکن و شعر نگو و يا حرکت کن وشعر بگو. کار سفارشی هرچيزی می‌تواند نام بگيرد؛ الا هنر. شعر مطلقا نبايد سفارشی يا دولتی باشد. من از کلمه دولت هم فراتر می‌روم؛ شاعر سفارش شعرش را از نيازهای تاريخی جامعه‌اش می‌گيرد؛ نه از دولت و قدرت و سفارش حزب و ايدئولوژی.

ميرزازاده گفت که از شعر هم‌نسلانش بيش‌تر شعرهای محمدرضا شفيعی کدکنی و آخرين اثرش - «هزاره دوم آهوی کوهی» - و برخی شعرهای سيمين بهبهانی را می‌خواند. «اما شاعر البته زنده و مرده ندارد. من از همان نوجوانی‌ها با شعر اخوان و شاملو و فروغ انس بيش‌تری داشتم تا سپهری و توللی و نادرپور، در عين حال هميشه هم آدم در همه احوال هم يک شعر يک تاثير برايش ندارد.

اين شاعر درباره‌ی تئوری‌پردازی‌های برخی شاعران با عنوان‌هايی همچون پست‌مدرن وغيره نيز گفت: اين‌ها توفانی است در ته ليوان؛ ما از اين نمونه‌ها در ذهن و زبان فارسی زياد ديده‌ايم. اگر هر نوع تقلبی در کشور ما بشود، انجام داد، با شعر نمی‌شود تقلب کرد. اگر بدانيد در چه سال‌هايی چه آدم‌هايی با چه دستگاه‌ها و بوق و کرناها و امکانات وسيع تبليغاتی کوشيده بودند که زبان فارسی، آن‌ها را شاعر خوب و بزرگ بشناسد، اما اين‌ها مطلقا شناخته نشدند. زبان فارسی اين هوشمندی را داشته است و در درازمدت هرگز اشتباه نکرده است. از کتاب «آخر شاهنامه» اخوان اول سال ۱۳۳۸ ، ۵۰۰ نسخه چاپ کرد و فروغ برايش نامه نوشت که اين اثر باارزش است و توصيه می‌کنم در اين زمينه چهار جزوه گفت‌وگوی فروغ را که سيروس طاهباز و م. آزاد با او انجام دادند، بخوانيد.

نعمت ميرزازاده درباره نامگذاری روز ملی شعر وادب در تقويم به نام محمدحسين شهريار نيز گفت: شاعر ملی در دوران خودش تعيين نمی‌شود. هيچ‌وقت فردوسی نيامد تا يک عده دورش جمع شوند. ملت طی زمان عنوان‌هايی را به آن‌ها دادند. اين آيندگان هستند که انتخاب می‌کنند. من با برگزيدن شاعر ملی از ميان شاعران معاصر، با توجه به تنوع، اين کار را از بيخ و بنياد نادرست می‌دانم. ارزش اصلی شاعران بزرگ زبان فارسی را محک درازنای زمان تعيين می‌کند. خوشبختانه در عصری زندگی می‌کنيم که شاعران بسيار خوبی از فروغ تا اخوان و سپهری و شهريار داريم. در همين حد بيش از اين عملی نيست.

*********

نعمت ميرزازاده متخلص و معروف به (م. آزرم) اول اسفند ۱۳۱۷ در مشهد زاده شد. زبان و ادبيات فارسی و علوم اجتماعی را تحصيل، تحقيق و تدريس کرده و دوره‌ی دکتری مردم‌شناسی و جامعه‌شناسی را در دانشگاه پاريس گذراند. فعاليت‌های فرهنگی‌اش را از سال ۱۳۳۹ با انتشار روزنامه «خراسان ادبی» و «هيرمند ادبی» آغاز کرد و حاصل آن تاکنون، افزون بر نوشتارهای پژوهشی در حوزه‌ی فرهنگ و ادب فارسی، ۱۶ مجموعه شعر است.

نعمت ميرزازاده در پيامدهای انتشار «سحوری» در پاييز ۱۳۴۹ و آغاز مبارزه مسلحانه، فاصله‌ی سال‌های ۱۳۵۰ تا انقلاب بهمن ۱۳۵۷ را به‌نوبت در زندان‌های سياسی مشهد و تهران گذراند. او در تمام اين سال‌ها ممنوع‌القلم بود و ‌گويا - به‌گواه اسنادی که يک‌ماه پس از پيروزی انقلاب اسلامی در کيهان و اطلاعات منتشر شد - در شمار ۴۱ نفری قرار داشت که می‌بايد به همياری ساواک و گارد جاويدان در روز ۲۱ بهمن ۵۷ کشته می‌شدند.

ميرزازاده تاريخ فرهنگ و هنر ايران و زبان و ادبيات فارسی را تا سال ۱۳۶۰ در دانشگاه هنر و دانشگاه شهيد بهشتی (ملی ايران) تدريس کرده و در بنياد شاهنامه فردوسی در ويرايش علمی شاهنامه زير نظر زنده‌ياد مجتبی مينوی همکاری داشته است.

م. آزرم از سال ۶۱ در پاريس به‌سر می‌برد و به‌عنوان استاد مهمان در دانشگاه‌های اروپا و آمريکا هم تدريس کرده است.

در کارنامه‌اش اين آثار به‌چشم می‌خورند: «تنديس» (منظومه نمايشی ۱۳۴۲، که بدون نام سراينده توسط فرد خيری چاپ شد)، «گذربان» (۱۳۴۶ و ۱۳۴۹، که هر دوبار در چاپخانه توقيف شد و منتشر نشد)، «پيام قصيده بلند» (۱۳۴۷)، «ليله‌القدر» (۱۳۴۹، که توقيف و در سال ۱۳۵۷ منتشر شد)، «سحوری» (شعرهايی از ايران)، «پرواز در توفان»، «صور اسرافيل»، «گلخون»، «گل خشم»، «به هوای ميهن»، «پادافره نامک»، «در جشنواره بين‌المللی شاعران»، «در مه غربت»، «از شقايق و شبنم»، «از سنگلاخ و صاعقه و کاروان» و «ميان افق‌های ديروز و فردا».

آثار در حال چاپ اوست: «ترانه‌نامه» (برای اسماعيل خويی)، «آفتابگردان»، «خورشيد خيزان» و «نسل ستاره در شب توفان».

گفت‌وگو از: خبرنگار ايسنا، مريم کريمی

http://news.gooya.eu/culture/archives/049963.php


Bejan Baran


احمد افرادی: درآمدی بر نوآوری‌های نيما۲

«دنيا خانه ی من است»

درآمدی بر نوآوریهای نيما

بخش  دوم

احمد افرادی

  • نيما، با شناخت نهضت شعرنو فرانسه ـ که با سمبولسيم آغاز شد ـ و ضرورتهايي که تحول در شعر فرانسه را اجتنابناپذير ميکرد، از پس ساليان دراز کلنجار رفتن با شعرکهن فارسي و اشراف به محدوديتها، موانع، امکانات و ظرفيتهاي آن، جنبههايي از پيشنهادات سمبوليستها را براي ايجاد تحول در شعر فارسي به کار ميگيرد.

  •  

****************************************************************

 

 

 

در ميان همة کساني که مقدمات دگرگوني در شعر فارسي را فراهم آوردهاند،  ميرزاده عشقي جايگاه ويژهاي دارد. از اين رو، پرداختن به او ، در زمينه نگاهنو به هستي و يافتن زباني متناسب با اين نگاهنو ،  نوشتة مستقل و مبسوطي را ميطلبد. در واقع، بسنده کردن به چند سطر در معرفي شاعر، حاصلي جز نمايش چهرهاي مخدوش و ناتمام از او نخواهد داشت. نيما ، در نامهی بلندی که (در تاریخ 8 اردیبهشت 1308 ، به ذبیح الله صفا می نویسد  ) در پی نگاهی آسیب شناسانه به شعر مشروطیت ، بر موقعيت ويژه ی عشقي، درميان ديگر پيشگامان تجدد ادبي تأکيد می کند :

«... هم از آستینمان دست عنصري را با ظميران و خميران بيرون ميکشيم و هم همراه ميشويم با سعدي، با قافلهاي که به شام ميرود. آنگاه در زير بيرق امروزي با کمال افتخار ايستادهايم و از خاطر نميگذرانيم که لباس ما، لباس دربار غزنوي و اتابکان نيست. اين است يک قسم کاريکاتور مخصوص ادبيات کنوني ايران . از اختلاط قديم و جديد، به آن شکل عقاب را می توان داد که ميخواهد پرواز کند اما دست و پاي را فيل دارد و نمی تواند... همين تجدد بود که در اوایل مشروطه آن را شعر وطني ميگفتند، کمي بعد به صورت شعرهاي عمومي یا بازاری در آمد که تقليدي بود از صابر بک، شاعر معروف ترک و نزديک به کودتاي حوت 99 خود را مطايبه ساخت (عارفنامه) و در حقيقت همه اشتباه کرده بودند. به آنها نشان دادم چطور...عشقي فقط شاعر اين دوره بود. اگر باقي ميماند و معايبش را بر طرف ميکرد». 26  

خلاصه کنم : نوآوريهاي پيش از نيما، در چهارچوب دگرگونيهاي بنيادي در شعر فارسي نبود. التقاطی بود از کهنه و نو ، که  به کهنه نظر داشت .

 در چنين شرايطي است که نيما وارد کارزار تجدد ادبي ميشود  و ـ در خلوت خود گزيدهاش  ـ  از پس ساليان دراز تجربه و تفحص ، نقطه ی پایانی بر حاکیمت هزارساله ی شعر تقلید و  تکرار می گذارد :

«در آثار من ميبينيد سالهاي متمادي من دست به هر شکلي انداختهام ... در شب تاريک، دست به زمين ماليدهام و راهي را میجستهام...».27

گرچه ، تحولی که نیما ـ  با شکستن اوزان عروضی ـ  در صورت شعر به وجود آورد، به جای خود کاری بود کارستان . اما ، به نظر من ، اهميت کار نيما، بیشتر در نگاه نو و دگرگونهاش به هستي است ؛ در واقع ، از آن جا که این نگاه نو به هستی ، به ظرفهاي بيانيِ متفاوت ـ از آن چه که پيشتر متداول بود ـ نياز داشت، رفتار متفاوتِ  نیما با زبان ـ  از جمله ، دگرگونی در اوزان عروضی ـ را موجب شد .

این رفتار متفاوت با زبان را ( به عنوان نمونه ) در شعر « ترا من چشم در راهم » ، به وضوح می توان دید :

ترا من چشم در راهم شباهنگام

که می گیرند در شاخ « تلاجن » سایه ها رنگ سیاهی

وزان دلخستگانت راست اندوهی فراهم ؛

تر من چشم در راهم .

شباهنگام . در آندم که بر جا  دره ها چون مرده ماران حفتگانند؛

در آن نوبت که بندد دستِ نیلوفر به پای سرو کوهی دام

گرََََم یاد آوری یا نه ، من از یادت نمی کاهم ؛

ترا من چشم در کارم .

 

نيما، در همان حال که چشم اندازهاي نويي را در شعر فارسي جستجو ميکرد، به مثابه نظريهپرداز شعر، در کار آن بود که تئوري شعر خود را تدوين کند و ويژگيها و رمز و راز آن را براي ديگران توضيح دهد. اين جنبه از فعاليتهاي ادبي نيما را ميتوان ازهمان سالهاي آغازين کار شاعرياش، در نامهها و  يادداشتهايش پي گرفت.

نيما در سال 1276 خورشيدي  ( يک سال پس از قتل ناصرالدين شاه و مقارن تاجگذاري مظفرالدين شاه )  در دهکده يوش ( منطقه ی دورافتادهاي از دهات مازندران ) به دنيا آمد. هنگامي که مظفرالدين شاه ـ در سال 1285 ـ فرمان  مشروطيت را امضاء کرد، 9 سال از سنش ميگذشت ؛  تا 12 سالگي در يوش به سر برد و نوشتن را نزد آخوند همان ده ياد گرفت. آخوند ده او را «مجبور ميکرد به از بر کردن نامههايي که معمولاًً اهل خانوادة دهاتي به هم مينويسند و خودش آنها را به هم چسبانيده و براي [او] طومار درست ميکرد».28

نیما ، درسال 1288 به تهران آمد. دوره دبستان را در مدرسه حيات جاويد (مدرسة رشديه) گذراند. سپس به همت اقوام نزديکاش، با لادبن ـ برادر کوچکترش ـ به مدرسه کاتوليک سنلويي، که به "مدرسه عالي سنلويي شهرت داشت" فرستاده شد. در اين مدرسه، «مراقبت و تشويق يک معلم خوشرفتار به نام نظاموفا [شاعر معروف]… [او] را به خط شعر گفتن انداخت. اين تاريخ مقارن بود با سالهايي که جنگهاي بينالمللي [اول] ادامه داشت. در آن وقت اخبار جنگ را به زبان فرانسه [ميتوانست بخواند]. نيما، در سن 20 سالگي (1296 ه.ش) از مدرسه سنلويي فارغ التحصيل شد...» مدتي نيز به آموختن زبان عربي و تحصيلات طلبگي در مدرسه خانمروي تهران، نزد مرحوم آقاشيخهادي يوشي پرداخت.29

نیما ، در سال  1299( ه.ش)  مقارن کودتاي رضاخان ـ سيدضياء، مثنوي بلند «قصه رنگ پريده، خون سرد» را نوشت که در سال بعد (1300ه. ش) با سرمايه خودش به چاپ رسيد. نيما، آنگونه که در زندگينامهاش آمده، «پيش از آن شعري در دست…» ندارد.

 این  مثنوی بلند ، که بیان تجربه های تلخ نیما ، از زندگی در شهر و شیفتگی او نسبت به طبیعت است ، از تجربه های فردی فراتر می رود و نگاه « روسو» یی  نسبت به  هستی ( انسان با طبیعت خوب و با تمدن بد است ) را ، در ذهن تداعی می کند :

...

من از این دونان شهرستان نیم

خاطر پردرد کوهستانیم

... شهر باشد منبع بس مفسده

بس بدی ؛ بس فتنه ها ، بس بیهده

 ... زین تمدن خلق در هم اوفتاد،

آفرین بر وحشت اعصار باد

جان فدای مردم جنگل نشین!

آفرین بر ساده لوحان آفرین !

مثنوي، «قصة رنگ پريده...» ـ به قول شاعرـ از«آثار بچگي [او] به شمار ميآيد» و اهميتش نه در صلابت شعر و احاطه شاعر به شگردهاي بیانی و تصویریِ شعر کهن فارسي،  بلکه در نگاه تازهاي است که نيما به عشق و انسان و مسائل اجتماعي دارد.  

نيما، سال بعد (1301ه.ش)، شعر «اي شب» را ميسرايد، که در «شماره10، سال سيزدهم روزنامة نوبهار [ به مدیریت ملکالشعرا بهار] چاپ ميشود» و نام سرايندهاش را سر زبانها مياندازد.

شعر « ای شب » ، برخلاف « قصه ی رنگ پریده ...»  ( که  به لحاظ کلامی ، با  ضعف تألیف  همراه است ) شعری است ، نسبتأ قوی و توان نیمای جوان را ، در استفاده از شیوه های بیانی شعر کهن ( وزن و قافیه و...) به نمایش می گذارد :

هان ای شب شوم وحشت انگیز !

تا چند زنی به جانم آتش ؟

یا چشم  مرا زجای برکن ،

یا پرده  ز روی خود فروکش،

                                        یا  باز گذار  تا    بمیرم

                                        کز دیدن روزگاز سیرم 

 

نیما ، در دی ماه همين سال ( 1301ه . ش) شعر معروف «افسانه» را  ( که مدخلي است بر انقلاب ادبي او )  ميآفريند و آن را به استادش نطاموفا نقديم ميکند. افسانه ، شعري است غِنايي که هم به لحاظ وزن و قافيه و هم از نظر نگاه به طبيعت و تصاوير ، تازگي داشت. بخشي از اين غزل نو، در چند شماره ی پي در پي ِ نشريه «قرن بيستم» ، به مديريت ميرزاده عشقي چاپ ميشود. نيما، در مقدمة «خانوادة سرباز»، در اين باره ميگويد:

«نوبت آن رسيد که يک نغمة ناشناس نوتر از اين چنگ باز شود... چند صفحه از افسانه را با مقدمة کوچکش تقريباً در همان زمان تصنيفش، در روزنامهاي که صاحب جوانش [ميرزاده عشقي] را به واسطة استعدادی که داشت با خود همعقيده کرده بودم، انتشار دادم. در آن زمان از تغيير ادای احساسات عاشقانه به هيج وجه صحبتي در بين نبود. ذهنهايي که با موسيقي محدود شرقي عادت داشتند، با ظرافتکاریهای غيرطبيعی ِ غزل مأنوس بودند. يک سر براي استماع آن نغمه از اين دخمه بيرون نيامد. افسانه با موسيقي آنها جور نشده بود... براي مصنف ابداً تفاوتي نکرد. زيرا ميدانست اساس صنعتي [هنري] به جايي گذارده نشده که در دسترس عموم واقع شده باشد...».

پیشتر گفتم ، که در جريان نهضت مشروطهخواهي، رويارويي با استبداد قجر به رويارويي با استبداد زبان هم کشيده ميشود .

این معنی را در مقدمه ای که نیما ، بر افسانه می نویسد ، آشکارا می توان دید :

« ای شاعر جوان ! این ساختمان که " افسانه " من در آن جا گرفته است و یک طرز مکالمه ی طبیعی و آزاد را نشان می دهد ... [و] از این حیث که می تواند به نمایش ها اختصاص داشته باشد ، بهترین ساختمان ها است برای رسا ساختن نمایش ها ...

همان طور که سایر اقسام شعر هر کدام اسمی دارند، من هم می توانم ساختمان " افسانه " ی خود را نمایش اسم [ بگذارم ] ... اگر بعضی ساختمان ها ، مثل مثنوی به واسطه ی وسعت خود در شرح یک سرگذشت یا وصف یک موضوع به تو کمی آزادی و رهایی می دهند...این ساختمان چند ین برابر آن واجد این نوع مزیت است ...

چیزی که بیشتر مرا به  این ساختمان تازه معتقد کرده است همانا رعایت معنی و طبیعت خاص هرچیز است و هیچ حسی برای شعر وشاعر بالا تر از این نیست که بتواند طبیعت را تشریح کند و معنی را به طور ساده برساند ...»  30

نیما ، در نامه ای به « میرزاده عشقی » ، با اشاره به بخشی از « افسانه » و مقایسه آن با شعرکهن فارسی ( به طور مشخص اشعار عنصری ) ، او را در جریان  رمز و راز انقلاب ادبی اش قرارمی دهد :

در " آفسانه " ،  «آن قسمت را بخوان . همان طور که در خيابان صحبت کردم، ببين از زبان "افسانه" من چطور بهار را وصف کردهام، عنصري چطور. خواهي دانست کدام جهات را در طبيعت بايد اتخاذ کرد.  31

در واقع ، جوهر  انقلاب ادبي نيما، همين تفاوت بين نگاه او و «عنصري»ها، به هستي است.

افسانه مورد توجه بسياري از جوانان آن روز ها ـ از جمله زنده ياد استادمحمد محيططباطبايي ـ قرار ميگيرد، که تحت تأثير آن، قطعاتي به همان سبک و سياق ميسازند.32 شهريار نيز در «افسانة شب» و «دو مرغ بهشتي»، از نيما متأثر است.

به گفته ی محمدضياء هشترودي، «عشقي اول کسي است که از طرز نوين نيما تقليد کرده است [و] اسلوب افسانه را در "تابلوهاي ايدهآل" تطبيق نموده است» . 

هرچند «افسانه»  ـ به لحاظ نوع نگاه به هستی ، شکل و هم محتوا ـ از شعر کهن فارسي فاصله ميگيرد، اما تا انقلاب ادبي نيما، که در سال 1316 ه.ش، با شعر «ققنوس» روي ميدهد، هنوز، راه درازي در پيش است.

در سال 1303 ه.ش، محمدضياء هشترودي ( که متاسفانه سهم بزرگش در معرفي نيما و جا انداختن شعر و ادبنو فارسي، به درستي به جا آورده نشد )  براي اولين بار منتخباتي از آثار نويسندگان و شعراي معاصر را به چاپ ميرساند. دراين مجموعه، که آثاري از اديبالممالک فراهاني، اعتصامالملک، عباس اقبال، پژمان بختياري، جعفرخامنهاي، علي دشتي، صبا، حيدرعلي کمالي، سعيد نفيسي، نظام وفا، رشيد ياسمي، ملکالشعرا بهار، نيما و... در آن گرد آمده است، نه تنها بيش از همه ی شعرا از نيما نام برده شد، بلکه سهم نيما از آثار چاپ شده هم ، از ديگران بيشتر است .

این معنی را ، در مقاله ای که  زنده یاد محیط طباطبایی ، پس از مرگ نیما قلمی کرده است

، آشکارا می توان دید :

«  محمد ضیاء هشترودی در [ منتخبات آثار و ]  نوشته های خود نسبت به شعر نیما و پروین [ اعتصامی] ، مزیتی قائل شده و او را تا درجه ای بالا برده بود که تحمل آن برای مرحوم بهار ورشید یاسمی ـ که [ نام شان ] در همان کتاب ذکر کرده شده بود ـ قدری ناگوار اتفاق افتاد و مرحوم ملک [ الشعرا بهار] در قطعه ای محمد ضیاء و نیما را مورد انتقاد قرارداد و از همان ابتدا در میان این دو دسته از اهل ادب فاصله ای به وجود آمد . » 33

در این سال ها ، گرچه نیما (  در تدارک « انقلاب ادبی » ) همه ی ذهن و زبانش را معطوف به هنر شاعری می کند ؛ اما ـ هم زمان ـ متأثراز فضای پرتب و تاب سیاسی ، نوعی رمانتیسم انقلابی و عدالت خواهانه (  در حمایت از« ضعفا » )  برذهن اش  سایه می افکند ؛ آن گونه که ، به قصد جنگ چریکی با دولت ( ؟!)، برخی از جوانان مستعد را با حود همراه می سازد ؛ و حتی مقدمات آن ـ یا به قول نیما ـ « زندگی در جنگل هل و جنگ ها»  را هم فراهم می آورد.

  در نامه ای که  نیما (  در تاریخ میزان 1300 شمسی )  برای برادرش « لادبن » نوشت ،   می خوانیم  :

« تا چند روز دیگر از ولایت می روم ... اگر موفق شدم همهمه ی تازه ای در این قسمت البرزبه توسط من در خواهد افتاد و اصالت دلاوران این کوهستان را به نمایش در خواهم آورد ... وقتی در میدان جنگ آخرین نگاه خود را به عالم و تمام محسناتش انداختم ، آرزوی من این خواهد بود که : مدفن من در وسط جنگل تاریکی که ابدأ محل عبور و مرور انسان نباشد ، واقع شود . آفتاب اشعه ی طلایی رنگ خود را از شکاف شاخه ها روی مدفن ساده و بی آلایش یک جوان حق پرست ناکام بیندازد و وزش نسیم همیشه از روی آن عبور کند ...  » . 34

اما ـ چندی بعد ـ با درک درست از تحولات سیاسی آن سال ها ـ نه تنها از دست زدن به چنین

ماجراجویی هایی طفره می رود ، بلکه هشیارانه ، حتی از ورود غیر مستقیم  ، در مسائل سیاسی هم می پرهیزد .

در نامه ای از نیما ( که در  تاریخ 15حوت 1300 ، به  یکی  از همرزمان معهودش ، به نام « سید ابراهیم » می نویسد) می خوانیم :

 « دلتنگ نباش چرا نیامدم [ و ] اقدام نکردم . پیش آمدها قوی تر از همت ما بود . صلاح ندانستم مردم را بی جهت در زحمت مجادله و یاغی گری بیندازم . اگر خیلی استقامت داری برای موقع دیگرـ شاید روزگار عنقریب آن موقع را نزدیک کند ـ مهیا باش . هرگز مأیوس نشو . .. تو هنوز جوانی و با حسی که داری قابلیت خدمتگزاری تو برای عموم ، روز دیگری معلوم خواهد شد . آنوقت پسر جنگل ها با سردسته ی یاغی گران به مردم نشان خواهد داد دشمن ضعفا چه عاقبتی دارد »  35

نیما ـ به رغم جوانی ـ از نادر اندیشه ورزانی بود ،  که از همان آغازِ قدرت گیری رضاشاه ،

صدای پای استبداد را شنیده بود . در همین معنی ، در یکی از یادداشت هایش ( با اشاره به « مجلس مؤسسان» ی که ، پس از« خلع قاجار » ، در کار« نصب پهلوی » بود ) می نویسد :

« مجلس مؤسسان ِ به اصطلاح شیطان می خواهد آتیه ی مملکت ...  را معین کند . جوان ها ، اعلب آن هایی که چند جلد از کتب ادبیات غربی را ترجمه کرده اند و به این جهت مشهور به نویسندگان هستند، در این مجلس شرکت دارند . می خواهند آن [ جوان ] ها را برای این مجلس انتخای کنند . به من هم تکلیف کرده اند ، ولی من تا کنون نه پای به مجلس آن ها گذاشته ام ، نه بازی قرعه و انتخاب وکلا را [ به رسمیت ] شناخته ام . من از این بازی ها چیزی نمی فهمم . یک نفر را روی کار کشیده اند . یک استبداد خطرناک مملکت را تغییر خواهد داد   36

 و در ادامه ی همین  یادداشت ( با اشاره ای مبهم ، به ترورمیرزاده عشقی به دست کارگزاران رضاخان )  تکلیف خود را ـ در گزینش  بین « یاغیگری » و « انقلاب ادبی » ـ روشن می کند :

« جوان با هنر گمنام ! یا بمیر یا ساکت باش تا ترا معدوم نکنند و تو بتوانی روزی که نطفه های پاک پیدا شدند ، به آن ها اتحاد را تبلیغ کنی » 37

در « نامه ها »  و دیگر در یادداشت های منتشرشده از نیما ، به ندرت نشانه هایی ـ هرچند کم رنگ ـ از رویدادهای سیاسی و اجتماعی عصر رضاشاه دیده می شود ؛  آن جایی هم که   ـ به ضرورتِ طرح مباحثِ تئوریکِ  شعر و توضیح و تفهیم ِ رمز و راز راه تازه اش ، در شعر و شاعری ـ اشاراتی بر برخی رویدادهای تاریخی را ضرور می بیند ، کمتر رد پای روشنی باقی می گذارد ، تا سر و کارش با اداره ی تأمینات و مأموران خفیه ی رضاشاه نیافتد  :

« اولین بار که " افسانه " ی خود را به روزنامه ی جوان  معروفی  دادم . او آن را  به دست گرفته بود و فکر می کرد ، ولی می فهمید .به من گفت خوب راهی انتخاب کرده ای .بعدها ، ایده آل خود را ساخت و برای من خواند .این به طرز آثار من نزدیک بود . به نظر می آمد خیلی زود موفق به ترویج شعر جدید خواهم شد . تا این که حوادث ما را از هم دور کرد .رفیق من خاموش شد و در دخمه های سرد و تاریکی منزل گرفت . با وجود این که بارها او را از افکارش نصیحت می کردم . باعث شد من سال ها تنها بمانم تا یک نفر مثل او را پیدا کنم ... »  38

درواقع ، مراد نیما ، از « جوان معروف » ، که « خاموش شد و در دخمه های سرد و تاریک منزل گرفت » ، کسی جز « میرزاده عشقی »  نیست .

نيما، در اسفند سال  1305( ه.ش ) کتاب «خانوادة سرباز » را، که در بر دارندة اشعاري چند، از جمله «خانوادة سرباز»، «اميد مادر» و... است، با سرمايه شخصي به چاپ ميرساند. او در مقدمه اين کتاب ـ  ضمن توضيح تئوريک راه نوي که در پيش گرفته بود ـ  مينويسد:

«...هرکس کار تازه ميکند سرنوشت تازهاي هم دارد. من به کاري که ملت به آن محتاج است اقدام ميکنم ...».

در اين ميان، سنتگرايان از هر سو ـ با قدم و قلم  ـ به مخالفت با نيما و آزار او ميپردازند. نيما، درنوشتههاي بسيار، از جمله در نامهاي به میرزاده عشقي ، به فضای فرهنگی مسمومی  اشاره می کند که ارباب فرهنگ و فضیلت !! و میراث داران شعر کهن فارسی آن سال ها ،  علیه او ایجاد کرده بودند  :

«يک شعر از افسانه را ميخوانند. بالبديهه به همان وزن يک شعر بدون معني از خودشان ميسازند به آن ميافزايند، دوباره سه باره از سر گرفته ميخوانند و ميخندند. مخصوصاً رشيد [ياسمي]. من اقلاً توانستهام وسيله تفريح و خنده ی آنها [را] فراهم کنم. اين هم يک نوع هنر است. بالعکس همين وسيله چند سال بعد آنها را هدايت خواهد کرد. شعرهاي من دوکارهاند. حکم چپقهاي بلند را دارند: هم چپق هستند و هم در وقت راه رفتن عصا. من هيچ متألم نميشوم بجاي فکر طولاني در ايرادات آنها با کمال اطمينان به عقيدة خود شعر ميگويم. 39

مخالفت با «شعر نو» تا آن جا پيش ميرود که بعدها، چيزي نمانده بود که ـ برای نوپردازان ، به بهانه ی «خراب کردن شعر!»، مجازات قانوني تعيين کنند!

زنده یاد نادرپور، در گفتگويي با صدرالدين الهي نقل ميکند که «در سالهاي بعد نيز، شيوع روزافزون اين شيوة تقليدي [شعر سپيد]، دکترفخرالدين شادمان را چنان به خشم آورد که حتي براي زير هم نوشتن مصراعهاي موزون در زبان فارسي، پيشنهاد تعيين مجازات قانوني کرد».40

اما، ا زسوي ديگر شعر نيما ـ گرچه آرام و کند ـ  درمیان جوانان رخنه می کند .

نيما در يکي ـ دو نامه، به «کلنل» نامي (که کسی جز کلنل وزيري، موسيقي دان معروف نمی توانست باشد) اشاره ميکند که نه تنها دو قطعه از شعرهاي او را در کنسرتش به کار گرفت، بلکه قصد داشت با نيما ـ در زمينة موسيقي ـ کار مشترک داشته باشد:

«من به اندازة خود... در شمال و جنوب معتقدين خوب دارم... کلنل ميخواست با من طرح تازهاي بريزد. اخلاق مخصوصي که سابقاً مرا به انزوا ترغيب ميکرد از اين اتحاد باز داشت، با وجود اين دو قطعه از شعرهاي معروف مرا، که در تاريخ شعرهاي عصر حاضر چاپ شده بود، کنسرت داد. »   41

نيما، تا سال 1316ـ که اولين "شعر آزاد نيمايي"  را منتشر می کند  ـ  همچنان در کار سبک سنگين کردن اوزان عروضي است، تا آن که اين بند را، ابتدا در «ققنوس» و چندي بعد در «غراب»  و شعرهاي ديگري از اين دست  پاره ميکند.  

در شعر ققتوس ـ به رغم آن که ويژگيهاي وزني و موسيقايي شعر کهن  حفظ ميشود ـ تساوي طولي مصراعها و نظم قافيهاي شعر کهن موضوعيت و ضرورت خود را از دست ميدهند:

 

ققنوس، مرغ خوشخوان، آوازة جهان         مفعولُ فاعلاتُ مفاعيلُ فاعلن         

آواره مانده از وزش بادهاي سرد،                

بر شاخ خيزران،                      مفعولُ فاعلات (فاعلن)

بنشسته است فرد.

بر گرد او به هر سر شاخي پرندگان.           

...                                                                            ققنوس   

 

در اين شعر، همان طور که ميبينيم، مصراعهاي 1 و 2 و 5، به لحاظ وزني، طولشان با هم برابر  و مصراعهاي 3و 4 از آنها کوتاهترند. واژگان «جهان»، «خيزران» و «پرندگان» قافيهها را ايجاد ميکنند. به اين ترتيب، نيما، به دنبال ساليان دراز جستجو و کار مداوم، شعر فارسي را از محدوديتهاي صوري  بيرون ميآورد و شاعر را از قيد اصل تساوي مصراعها و نظم مبتني بر تکرار قافيهها رها ميکند. اين البته همة ماجرا نيست.

نيما، که گذشته از هنر شاعري، نظريهپرداز شعري چيرهدستي هم بود ، در «حرفهاي همسايه» و برخی مقالات بلند ديگرـ با طرح مباحث تئوریکِ شعر ـ به توضيح نظري ساختمان و نظام حاکم بر شعرش نیز ميپردازد.

در این جا می کوشم ، گزیده ای از پیشنهادات نیما را ، در پیوند با « انقلاب ادبی » اش پیش رو قرار دهم :

 **  «شعر، در درجه ی اعلاي خود مشاهدهاي است که افراد معين و انگشتشمار دارند براي افراد معين و انگشتشمار ديگر…»   

** «در تمام اشعار قديم ما يک حالت تصنعي هست که به واسطة انقياد و پيوستگي خود با موسيقي اين حالت را يافته است، اين است که هر وقت شعري را از قالببندي نظم خود جدا ميکنيم ميبينيم تأثير ديگر دارد. من اين کار را کردهام که شعر فارسي را از حبس و قيد وحشتناک بيرون آوردهام  و آن را در مجراي طبيعي انداختهام و حالت طبيعي و توصيفي به آن دادهام.» 

** «من عقيدهام بر اين است که مخصوصاً شعر را از حيث طبيعت بيان آن به طبيعت نثر نزديک کرده به آن اثر دلپذير نثر را بدهم». 

** «شعر بايد از حيث فرم، يک نثر وزن دار باشد. اگر وزن بهم بخورد، زيادي و چيز غيرطبيعي در آن نباشد... اين کار متضمن اين است که ديد ما متوجه به خارج باشد و يک شعر وصفي، جانشين شعر قديم بشود».  

** «در طبيعت هيچ چيز بيريتم نيست. حتي به همخوردگي هم ريتمي دارد و ميرود که ريتم ديگر بگيرد... در شعر، اين را به وزن تعبير ميکنيم. يکي از هنرهاي سرايندة شعر نمودن وزن است. شعر بي وزن و قافيه به مثابه انساني است که پوشش و آرايش ندارد...».

** «وزن نتيجة يک مصراع و يک بيت نيست بلکه چند مصراع و چند بيت بايد مشترکاً وزن را بوجود بياورند... در صورتيکه براي قدما يک مصراع يا يک بيت داراي وزني هستند، يعني بر حسب قواعد عروضي يا موزيکي يا هجايي. اما من وزن را بر طبق معني و مطلب به همين اساس به شعر ميدهم...». 

**«… وزن، که طنين و آهنگ مطلب است ـ در بين مطالب يک موضوع ـ فقط به توسط "آرموني" به دست ميآيد. اين است که بايد مصراعها و ابيات دسته جمعي و به طور مشترک، وزن را توليد کنند . 

** «استقلال مصراعها به توسط پايان بندي آنها است که عمليات ارکان را ضمانت ميکنند و اگر اين نباشد شعر از حيث وزن يک بحرالطويل است.» 

** «قافيه… بعد از وزن در شعر پيدا شده. قافيه قديم مثل وزن قديم است. قافيه بايد زنگ آخر مطلب باشد… مطلب که جدا شد، قافيه جداست». 

** «شعر وزن و قافيه نيست. بلکه وزن و قافيه هم از ابزار کار شاعر است». 

** «شعر قديم ما سوبژکتيو است، يعني با باطن و حالات باطني ما سر و کار دارد و در آن مناظر ظاهري نمونه فعل و انفعالي است که در باطن گوينده صورت گرفته [است و] نميخواهد چندان متوجه آن چيزهايي باشد که در خارج وجود دارد». 

**«... معني شرط است... زبان عوام آنقدر غني نيست و اگر شاعر فقط در آنها تفحص کند، سبک را به درجه نازل پايين برده، بالطبع معاني را از جنس نازل گرفته است... زبان عوام در حد فهم و احساسات خود عوام است... اما زماني هم هست که خود شاعر بايد سر رشتة کلمات را به دست بگيرد، آن را کش بدهد، تحليل و ترکيب تازه داشته باشد... زبان براي شاعر هميشه ناقص است و کوتاهي دارد و فقير است. غناي زبان، رسايي و کمال آن به دست شاعر است و بايد آن را بسازد...».

**«من شعر زياد گفتهام، اما همه يکدست نيستند. باور کنيد هنوز يک اقدام لازم در پيش هست که فکر ترديدآميز آن را به عقب انداخته…»    

 آن چه که در بالا آمده است، فشردهاي از نظرية ادبي نيما، در مورد نظام حاکم بر شعري است، که بايد جانشين نظم شعر کهن فارسي می شد . اما، نيما، حتي در شعرهايي که بعد از تدوين تئوري شعري اش سرود، به همه ی يشنهادات خود پايبند نيست. به عبارت ديگر، شعرهايش به تمامي، بر «نظام شعري اش» انطباق ندارند. علت آن است که نيما، بی وقفه  در کار تجربه و جستجوي توأم با تحقيق بود. او خود در حرفهاي همسايه به اين معني اشاره دارد:

** «در آثار من ميبينيد سالهاي متمادي من دست به هر شکلي انداختهام مثل اين که تمرين ميکردهام و در شب تاريک، دست به زمين ماليده راهي را میجستهام ...» .

**  «...امروز، کار نتيجة تحقيق است نه نفس کشيدن و بازو تکان دادن و زور زدن. هرچيز با نظم و قاعده پيوستگي دارد. اگر اين نباشد کاري که ميکنيد و هر قدر انقلاب در آن نشان ميدهيد، تکامل نيست، تنزل است.  همين دو اصل مسلم است که انقلاب و اغتشاش را از هم تفکيک ميکند» 

با توجه به آخرين شعرهاي نيما، مثل «داروگ»، «ري را»، «همه شب»، «در کنار رودخانه»، «هست شب» «برف»، «ترا من در چشم در راهم» و... که در سالهاي 31 به بعد سروده شدهاند و حتي در معيار جهاني هم از ماندگارترين شعرهاي معاصر هستند، به نطر ميرسد که نيما، به آن چه سالها در جستجويش بود رسيد. اما، به رغم اين، با توجه به شعر «شب همه شب»  (آخرين شعرنیما، در مجموعه ی شعر منتشرشده اش) که تجربهاي است در شعر دو وزني، ميبينيم که شاعر همچنان در کار جستجو است. ديگر اين که، در ميان شعرهايي که نيما در اين سالها سروده است، از شعرهاي بلند و روايي مثل «مانلي» و «خانة سريويلي» نشاني نيست و هرچه، از نظر زماني جلوتر ميرويم، شعرها کوتاهتر شده، به جوهر شعري و ـ آنگونه که نيما ميخواست ـ «به طبيعت کلام » نزديکتر ميشوند. 

برخي از منتقدين و صاحبنظران شعرنو، بر اين باور هستند که ، شعرهاي خوب نيما چندان زياد نيست و از اين بابت برخي از رهروان نيما مثل اخوان ثالث، آشکارا بر او پيشي گرفتهاند .  نيما، که خود بر نارساييهاي موجود در تعداد قابل توجهی از  شعرهايش معترف است ، پيشتر، جوابي هوشمندانه به ايراداتي از اين دست ميدهد:

«...من خودم به عيبي که در فورم اشعار من ممکن است وجود داشته باشد اعتراف دارم. از دورة انتشار مجلة "موسيقي" گذشته، خيلي ورزش در اين کار کردهام. من هر روز مشغولم براي اصلاح خود. اما يک جواب به مدعي ميدهم . انقلاب را به نظم و متانت نگاه نمي‌کنند، هرچند اساس آن نظم و متانت است. من ويران کننده و سازنده‌ا‌م. من نديده‌ام که بنايي را آرايش کنند، پس از آن پي بريزند».42

   اما، نوآوري نيما، تنها در شکستن قالبهاي شعر سنتي و تغيير طولی  مصراعها خلاصه نميشود. شعر نيما محصول نگاه بيواسطة او به هستي است. پيشتر از نيما خوانديم :

«شعر قديم ما سوبژکتيو است، يعني با باطن و حالات باطني ما سر و کار دارد و در آن مناظر ظاهري نمونه فعل و انفعالي است که در باطن گوينده صورت گرفته [است و] نميخواهد چندان متوجه آن چيزهايي باشد که در خارج وجود دارد. »  

در غالب شعرهاي نيما، تجربههاي عيني او را از طبيعت ـ به صورت تجربههاي ذهني و دروني شده ـ به وضوح ميتوان ديد. نيما، برخلاف اکثریت قریب به اتفاق  سرایندگان شعر کهن فارسي، دنيا را در مسير واژگان و ترکيبات کليدي شعر کهن، مثل «کفرزلف »، «خط وخال »، «ساقي سيمين ساق » و... نميديد.

نيما، خود در اين باره اشارهاي گويا دارد:

«سعي کنيد همانطور که ميبينيد بنويسيد و سعي کنيد شعر شما نشاني واضحتر از شما بدهد. وقتي شما مثل قدما ميبينيد و برخلاف آن چه در خارج قرار دارد ميآفرينيد... آفرينش شما بکلي زندگي و طبيعت را فراموش کرده است...» 

از اين رو، «شب» نيما، گرته برداری از «شبي گيسو فرو هشته به دامنِ» منوچهري دامغاني نيست. شبي است که خود شاعر در تب و تاب لحظههاي شاعرانهاش تجربه کرده است.

 شب نيما ، «سياه سالخوردي است» که «دندانهاي ريختهاش»، تعبيري است از « ریزش ستارگان » در  گذر شب و برآمدن «صبح »:

در تمام طول شب

 کاين سياه سالخورد انبوه دندانهاش ميريزد

                                                          «پادشاه فتح»

شب نیما ، در شعر زیر ، در هیئت بام قیر اندود = « بام تن بشسته ز قیر »  تصویر می شود :

صبحگاهان که بسته می ماند / ماهی آبنوس در زنجیر / دم طاووس پر می افشاند / روی این بام ِ تن بشسته ز قیر ... 

 

 نيما، آنگاه که آسمان باراني و درياي طوفاني را تصوير ميکند، از صور خيالي بهره ميبرد که در ادب فارسي  پيشينهاي ندارند. آسمان گرفتهاش «دود سرشت ابر بر پشت» است و درياي طوفانياش، در هیئت انسانی تصویر می شود که از خشم، مشت بر روي ميکوبد:

 

هنگام که گريه ميدهد ساز                     

اين دود سرشت ابر بر پشت...

هنگام که نيل چشم دريا                          

از خشم به روي ميزند مشت...

                                           

 اشعار نيما، حاصل تجربههاي شخصي و عيني نيما از محيط زندگي او است، که  با نازک انديشي، بيان شاعرانه مييابند:

 

مانده از شبهاي دورادور

بر مسير خامش جنگل

سنگچيني از اجاقي سرد

اندرو خاکستر سردي

...

در شعر کهن فارسی، براي همه ی واژگان و مضامين، رخصت و فرصت ورود به « ساحت مقدس شعر» فراهم نبود. اما، در شعر نيما، نه تنها واژگان ِ به ظاهر غيرشاعرانهاي مثل «پلکيدن» جلوه ميکنند، بلکه «سنگپشت پیر» نيز مضمون شعر شده و عاطفه شاعرانة او  را بر ميانگيزد:

 

در کنار رودخانه ميپلکد سنگپشت پير

روز، روز آفتابي

صحنه  ی آييش گرم است.

...                                             «در کنار رودخانه»

و در شعر دیگری ، گاو نر = « کک کی » ، مضمون شعر نیما می شود تا تنهایی و گم گشتگی او را تصویر کند :

دیری ست نعره می کشد از بیشه ی خموش

« کک کی » که مانده گم .

از چشم ها نهفته پری وار

زندان بر او شده ست علف زار

بر او ، که او قرارندارد

هیچ آشنا گذارندارد ...

 

                                                                                             ادامه دارد

********************************************************************* 

 پانوشت :

26ـ نامه ها ، نامه به ذبیح الله صفا ،  صص 329 ـ 330 . نامه های نیما به ذبیح الله صفا ، عمدتأ

در توضیح تئوریک راه و رسم نویی است که ، در شعر و شاعری پیش گرفته است .

27ـ مجموعه آثار نيما يوشيج، در باره شعر و شاعري، تدوين سيروس طاهباز،  ص 63

28ـ برگزيده آثار نيما يوشيج، نثر بانضمام يادداشتهاي روزانه، تدوين سيروس طاهباز، زندگينامه ی خود نوشته ی نيما يوشيج، ص 10

29ـ نيما يوشيج،  نامهها، 501

30ـ مجموعه ی کامل اشعار نیما یوشیج ، صص 37ـ 38

31ـ نيما يوشيج، نامهها، ص 97ـ 96، نامه به عشقي

32ـ يادمان نيما، محمد رضالاهوتي، چاپ اول، ص 214

  به عنوان شاهد ،  یک بند از قطعه ای را  که زنده یاد محمد محیط طباطبایی ، به تقلید از نیما سروده بود ، از همان منبع و

صفحه  نقل می کنم :

          ای دریغا که عمر گذشته               از خود آثار نیکی نهشته

          خون دل با حوادث سرشته              بر سر لوح خاطر نوشته

                            یادگاری که نسیان ندارد

                            ذکر آن غصه ی تازه آرد .               

33ـ  یادمان نیما ، صص 214ـ 215

34ـ نامه های نیما ،  صص 24ـ 25

35ـ نامه های نیما ، ص 32

36 ـ یادمان نیما ، ص 36

37 ـ همان جا

38 ـ نامه ها ، ص 263 نامه به مفتاح

39ـ نيما يوشيج، نامهها، ص 97ـ 96، نامه به عشقي

40ـ روزگارنو، "طفل صد سالهاي به نام شعرنو"  دفتر ششم، سال دوازدهم، ش 138، ص 44

41ـ نامههاي نيما، ص 229

42ـ نيما يوشيج، در بارة شعر و شاعري،  صص 81ـ 82

 http://asre-nou.net/1386/ordibehesht/3/m-donya-khane-ye-man-ast.html

Bejan Baran


شاپور جورکش: نيما و نظامی
 نيما و نظامي
شاپور جورکش
الف) سنت و مدرنيته در شعر نيما:

شعر نيمايوشيج گرانيگاه تعادل‌بخش سنت– مدرنيته‌ي ايراني است كه در آن سنت‌هاي فرهنگي گذشته‌ي دور و نزديك با چشم‌اندازهاي حال و آينده گره مي‌خورند. دوران مشروطه، تنها مقطعي از حيات ادبي ماست كه در آن شعر، از كليشه‌هاي عرفاني مبراست. نيما با درك وجوب اين ويژگي در شعر آزاد، مؤلفه‌هاي ديگري را نيز در كلاسيك‌پردازان ايران گلچين مي‌كند و به آن‌ها جواز ورود به مدرنيته را مي‌دهد. او با چهل سال كار مستمر بر ادبيات سنتي، در همان‌حال كه درمي‌يابد "كوچه‌ي كور" و بحران در شعر، زاده‌ي بحران ديدگاه و زاويه ديد استبدادي ماست، به كشف گوهره‌هايي هم مي‌رسد كه مي‌داند در گذار از سنت به مدرنيته بايد با ما همراه باشند. از ميان كلاسيك‌پردازان، حافظ، مولانا و نظامي را "در صف كبريا" مي‌بيند و از اين سه به نظامي عنايتي ويژه دارد. مؤلف اين مقاله تا مدت‌ها نمي‌توانست دريابد علت تأكيدهاي مكرّر نيما بر خوانش نظامي چيست؟ و آثار نظامي چه‌گونه در طراحي "ميدان ديد تازه" به او ياري داده است. تا اين حد روشن بود كه در مقايسه با كلاسيك‌پردازان غرب چون سوفوكل، شكسپير و آشيل، تنها نظامي و خيام‌اند كه برخلاف ديگر شاعران اَنفُسي ما، آفاقي‌اند و تنها اين دو هستند كه با كمرنگ‌كردن ذهنيات خود ابژه‌ي خارج از ذهن را با وصف دقيق تصوير‌كرده‌اند. اما در مورد تأثير نظامي بر نيما، حدس مؤلف بر اين بود كه نيما از طريق مطالعه‌ي آثار ادبي فرانسه، ديدگاه مداراگري را گرفته و به سنت روايت‌گري نظامي، آن‌را با مؤلفه‌اي بومي مثل نقالي پيوند داده است. ولي جمله‌اي از نيما كه در جايي نوشته بود غربي‌ها بايد بيايند و... بياموزند؛ و پافشاري او بر ذكر آثار نظامي به‌عنوان منبع الهام‌بخش، سبب‌شد كه مؤلف اين مقاله دريابد چه‌گونه طرح ميدان ديد تازه‌ي نيما –كه در حكم پُلي مستحكم و قابل تكيه ميان سنت و مدرنيته‌ي ايراني است– مديون نگاه مداراگرانه‌ي نظامي هم هست.

مؤلف وظيفه‌ي خود مي‌دانست كه بار ديگر با اين رويكرد به خوانش نظامي بپردازد و برداشت خود از چه‌گونگي دريافت نيما از نظامي را به رهروان شعر امروز عرضه‌كند. پيش از ورود به مطلب اصلي، اجازهمي‌خواهم چكيده‌ي كار سترگ نيما را طرح‌كنم:

ب) شعر آزاد مانيفست جنبش مداراگري


اگر به‌شيوه‌ي مألوف بخواهيم "شعر آزاد" را شعري آزاد از وزن و قافيه معنا كنيم، بي‌درنگ اين هشدار نيما از مجاب‌شدن بازمان مي‌دارد كه مي‌گويد شعر آزاد نه‌تنها ما را از قيدهاي شعري آزاد نمي‌كند، بلكه به قيود سنگين‌تري پايبند مي‌كند. نيما شعر آزاد را به شعري براي جامعه‌ي آزاد معنا مي‌كند كه در آن هر پرسوناي شعري حق گفت‌و‌گو دارد. او كه بحران امروزي شعر را چند دهه پيش از اين به‌عنوان بحران زاويه ديد استبدادي شناسايي‌كرده و به‌نام "كوچه‌ي كور" مطرحكردهبود، شعر آزاد را در مقام مانيفست جنبش مداراگري و طليعه‌ي حلول مدرنيته معرفي‌كرد كه در زمان خود به علل مختلف ناشناخته ماند؛ گوهره‌ي اين جنبش شعري، "ميدان ديد تازه"‌اي بود كه شاعر را از تنگناي زاويه ديد "من متكلم وحده" و خطابه‌گويي مي‌رهاند و به او نگاه به ‌جهانِ متكثر را مي‌آموخت و ديد او را بر اُبژه‌ها و پرسوناهاي گوناگون و منظرهاي متضاد مي‌گشود و ابزاري در دسترس شاعر قرارمي‌داد كه با رهايي از منبر خطابه‌گويي، با استغراق در اُبژه به جاي او بنشيند و از زاويه ديد "او" به جهان پيرامون بنگرد. شعر و تئوري نيما كه متكّي بر عدم قطعيت خطابه‌سرايي است، با فرديت‌بخشي به هر پرسوناي شعري، نطفه‌ي شعر چندآوايي و دراماتيك را سامان مي‌داد.

نيما شعر سنتي را سوبژكتيو يا ذهني مي‌نامد. شعر سوبژكتيو از نظر او شعري من–محور و خطابه‌گو است و از اين‌نظر بسياري از شعرهاي شاعران بعد از نيما هم به بحران ديدگاه مبتلا هستند. اگر به‌طور غيرانتخابي شعرهايي كه در ذهن‌مان مانده مروركنيم، متوجهنمود انبوه ضماير "من" و "م" و همين‌طور حالت امري و خطا‌بي‌شعر مي‌شويم:

"اي كاروان آهسته ‌ران! كارام جانم مي‌رود" ‌ ‌
"بگذار تا بگريم چون ابر در بهاران"
"سحرم دولت بيدار به بالين آمد" ‌ ‌
"مي‌پرد در چشمم آب انار"
"چراغي در دستم چراغي در دلم
من به جنگ سياهي مي‌روم"
"من آبروي عشق‌ام
زنهار تا نريزي"...!
"من سردم است
و انگار هيچ وقت گرم نخواهم شد"
"من سنگ قوافي را بر دوش مي‌كشم"
"بنماي رخ كه باغ و گلستانم آرزوست
بگشاي لب كه قند فراوانم آرزوست
...
زين همرهان سست عناصر دلم گرفت
شيرخدا و رستم دستانم آرزوست"

اين حالت عتاب و خطاب و خيل ضماير "من" و "م" كه حجم اصلي اغلب شعرهاي ما را پُركرده، غير از آن‌كه زاده‌و زائده‌ي فرهنگ استبدادي و خطابه‌گويي است، به‌قول نيما "وصف‌الحالي" است؛ يعني همه‌چيز از دريچه‌ي چشم "من" متكلم ‌وحده به‌شكلي ذهني يا سوبژكتيو بيان شده است. پيشنهاد نيما شعر "ابژكتيو" است كه بتواند شعر او–محور را به‌جاي شعر من–محور بگذارد و اين اولين قدم به‌سمت "درك حضور ديگري" است. نه اين‌كه نيما بگويد در شعر سوبژكتيو از "او" خبري نيست. بلكه مي‌‌گويد حتي اين "او" هم در شعر قدما با مختصات خود شاعر درآميخته و يكي‌شده. به‌عبارت ديگر، "موضوع مشاهده" و "مشاهده‌گر" درهم ادغام شده است. اين مثال از مؤلف شايد روشن‌گر باشد: در ادبيات كلاسيك "سرو ايستاده"، "سرو پا در گل" "سرو تهي‌دست"، سرو آزاده" و ... داريم. صفت‌هايي كه به سرو چسبيده، بيش از آن‌كه صفت ذاتي سرو باشد، وصف‌الحال وضعيت شاعر در هنگام سرايش شعر است. خود "سرو" در ادبيات كلاسيك ما حضور ندارد. اُبژه در شعر كلاسيك وجود خارجي ندارد بلكه حالات و روحيات شاعر جايگزين آن شده است. در شعر مولانا، درست است كه از "رستم‌دستان" و "شير خدا" نامي برده شده، اما اين دو، حضور زنده و فعال ندارند، بلكه حضوري گزارشي دارند. به‌عنوان يك ابزار شعري يا مورد خطاب‌اند يا ابژه‌ي گزارش و روايت‌اند. به كلام ديگر، اينان در گفتمان شعري قرار نمي‌گيرند.

نيمايوشيج با به صحنه‌كشاندن "او" به‌شكل دراماتيك به‌جاي "من" يا سوژه‌ي "متكلم‌وحده" به‌كمك چهار مؤلفه‌ي: مشاهده‌ي دقيق، استغراق در اُبژه، وصف دقيق و روايت دراماتيك، مي‌كوشد خود اُبژه را به گفت‌وگو درآورد. اين نياز به تغيير ديدگاه را نيما، هم از طريق نمونه‌هاي غربي و هم از آثار نظامي گنجوي شناسايي مي‌كند. در ادبيات كلاسيك ايران، شكل ابتدايي اين سنت به‌شكل محاضره‌هاي "گفتم – گفت" متداول است:

"گفتم غم تو دارم گفتا غمت سر‌آيد..."
"زلف‌آشفته و خوي‌كرده و خندان‌لب و مست
پيرهن چاك و غزل‌خوان و صُراحي در دست
...
نيمه‌شب مست به بالين من آمد بنشست
گفت اي عاشق شوريده‌ي من خوابت هست؟"

اما در اين اشعار، رودِ ريتم و زنگ قافيه چنان ما را مي‌برد كه از شاعر انتظار نداريم شخصيت "او" را براي ما طراحي‌كند. در اين‌گونه اشعار، فرديت و شخصيت "او" تحت‌الشعاع اندرزگويي و خطابه‌سرايي و تمثيل قرار مي‌گيرد؛ چون دغدغه‌ي شاعر نهايتاً اين است كه حكايت يا گزارشي را به كمك "او" بيان‌كند. در اين شعرها "نقل" مهم است و "او" ابزار و وسيله‌ي اين نقل است. خيلي‌ها "روايت" را مختص داستان مي‌دانند. اما وقتي نيما تأكيد مي‌كند كه روايت يكي از مؤلفه‌هاي اصلي شعر آزاد است، منظورش روايت دراماتيك است. فقط شاعران بزرگ مي‌توانند روايت را از آنِ شعر كنند. همچنان كه "سرزمين هرز" از اليوت، "هاله‌ي گمشده" از بودلر، شعر "سوگ‌ياد احمد ميرعلايي" از بنياد، "مرگِ ناصري" از شاملو و ... از اين آزمون سربلند بيرون آمده‌اند.

ج) گزارش حكايت و روايت گفتماني


در آثار نيما غير از تلاش براي دراماتيزه‌‌كردن روايت، عامل ديگري در كار است كه امروزه مي‌توان آن‌را در تقابل با گزارش و حكايت، گفتماني‌كردنِ روايت ناميد. اگر گفتمان را تبادل افكار، توسط كلامي بدانيم كه در آن هم‌آميزي دو جانبه‌ي زبان در موقعيتي خاص و بر بستري ويژه، معناهاي خفته در متن را بيدار مي‌كند و به زايندگي مي‌رساند، خواهيم ديد كه در آثاري مثل "هفت‌پيكر"، "خسر و شيرين" و "ليلي و مجنون" روايت‌هاي ساده چه‌طور در دست نظامي به گفتمان نمايشي بدل مي‌شوند و اين‌كه پرسوناهاي آثار نظامي تا چه اندازه به‌عنوان اُبژه‌ي خارج از ذهن، زندگي مستقل خويش را دارند و شاعر به‌عنوان رسانه‌اي كه وظيفه‌اش مشاوره‌ي دقيق و وصف عيني است تا چه حد بايد با تمركز بر موضوع مشاهده، در موضوع استغراق‌كند و اُبژه را با رفتار و ويژگي‌هاي متناسب، فرديت بخشد؛ مؤلفه‌اي كه نيما دمادم بر آن پافشاري مي‌كند.

د) نظامي و اُبژه‌ي خارج از ذهن


هرگوشه از آثار نظامي اين قدرت استغراق و ذوب در پرسونا و اُبژه‌ي شعري را نمايش مي‌دهد. اگر "مناظره‌ي خسرو–فرهاد" براي تحليل انتخاب شده، به‌اين‌دليل است كه عموم خوانندگان با آن آشنا هستند، در همان حال كه اين صحنه اوج قدرت استغراق نظامي را در آنِ واحد در سه شخصيت آشكار مي‌كند و خواهيم ديد كه كلام خسرو و فرهاد چه‌گونه معناها و منظورهاي پنهان آنان را بيداركرده و هر واژه چه‌طور به زايندگي مفاهيم تازه منجر مي‌شود؛ و غير از اين، نظامي چه‌طور خارج از اين روايت، گفتماني پوشيده را با خواننده برقرار مي‌كند تا معناهايي را براي او بازكند كه اخلاقيات دربار طغرل ارسلان آن‌را برنمي‌تابد.

ه) متن و بستر مناظره‌ي خسرو– فرهاد


براي آن‌كه متن و موقعيت خاصي كه مناظره‌ي دو پرسونا بر بستر آن انجام مي‌گيرد روشن شود، مروري كوتاه بر ماجرا كفايت مي‌كند:

به ديده‌ي شيرين –شاهزاده‌ي شوخ‌طبع، آزاده و طبيعت‌گرا–، خسرو شاهزاده‌اي عشرت‌جو، هرزه‌خو و جاه‌طلب است. در شب زفاف، وقتي شيرين مي‌بيند كه همسرش مست و لايعقل به بستر او آمده، زني پيرو عجوز –با دو پستان چون دو خيك بادكرده– را آرايش مي‌كند و به‌جاي خود به بستر خسرو مي‌فرستد تا فردا به او گوشزد‌كند كه او تنها در پي فرو‌نشاندن آتش سوداهاي خويش است، نه در طلب و درخور عشق شيرين. در چنين وضعيتي، شيرين نمي‌تواند از كنار هنرمندي عاشق چون فرهاد، كه پاكبازانه به جان و دل، عشق خود را به پاي شيرين مي‌ريزد، آسوده و به آرامي بگذرد. شيرين با شنيدن اوصاف فرهاد از شاپور، او را به خرگاه مي‌خواند و با شيرين‌زباني او را مسحور مي‌كند و در همان حال كه فرهاد مدهوش اوست، از او مي‌خواهد كه براي كشيدن جوي مرمري كه از كوهستان، شير به دربار برساند، آماده شود. فرهاد در اين‌كار آفرينش‌گري خود را به نمايش مي‌گذارد. شيرين گوهر شب‌چراغ گوشواره‌ي خود را به پاداش مي‌دهد و تأكيد مي‌كند كه بعداً زحمات او را جبران مي‌كند. فرهاد گوشواره را به پاي شيرين مي‌ريزد و بي‌تاب و شيفته‌وار، سر به بيابان مي‌گذارد و طبق قرار، هفته‌اي يك‌بار به خرگاه شيرين سرمي‌زند. اما در آوارگي‌هاي خود پيوسته نام شيرين را در همه‌جا بر زبان مي‌راند. خسرو كه بيمناك ازدست‌دادن شيرين و هم بدنامي اوست، به دو راهه‌اي مي‌انديشد كه هركدام مسايل خود را دارد: اگر آن دو را به‌حال خود رها كند، معلوم نيست كه شيرين به خواستگاري خسرو پاسخ مثبت دهد و اگر بخواهد فرهاد را بكشد بايد گناه او را معلوم‌كند: "گرش مانم بر او كارم تباه است / وگر خونش بريزم بي‌گناه است." فرهاد مي‌داند كه در جدال قدرت با فرهيختگي، پيوسته عشق و خِرَد بازنده است. مي‌داند كه شيرين سرانجام تسليم تبار قدرت خسرو خواهد شد. اما چرا شيرين او را به بازي گرفته؟ آن وعده‌ي پاداش كه به بعد موكول شده و هفته‌اي يك‌بار ديدار در خرگاه شيرين براي دختري كه سرانجام از آنِ ديگر خواهد شد، چه معنايي دارد؟ براي شيرين كه در اولين ديدار با فرهاد مبهوت هيبت مردانه‌ي او شده، غير از قدرت آفرينش‌گري و فرهيختگي، قدرت عشق‌ورزي و يكتاپرستي فرهاد رشك‌انگيز است. اين همان خصلتي است كه شيرين آرزو دارد در همسر آينده‌اش –خسرو– بيداركند. حضور فرهاد در حوالي خرگاه شيرين، براي شيرين غرورانگيز است؛ در همان‌حال كه پيامي به خسرو هم هست. همچنان كه آشنايي فرهاد و شيرين –كه بلاي جان فرهاد شده– سپر بلاي او هم هست. خسرو نمي‌تواند فرهاد را به‌طور علني از ميان بردارد، دراين‌صورت ممكن است تا ابد در ذهن شيرين تصويري از عاشق شهيد بر جا نهد. فرهاد، آواره و اَندرواي، دست از جان شسته و بي‌اميد وصال، شباروز مي‌گذراند. او و هنرش از نظر خسرو نه‌تنها رقيبي بالقوه بلكه دشمني است كه شأن و شوكت شاهي و مفاخره‌هاي جاه‌طلبانه‌ي شاه جوان را به بازي گرفته است. اگر فرهاد پهلواني جنگ‌جو بود، خسرو راه مقابله‌ي قابل توجيه با او را مي‌شناخت. اما فرهاد پيكرتراشي است كه از خشونتِ تيشه‌و ‌سنگ، جادوي نقشي دل‌فريب مي‌آفريند. اين آوردگاه براي خسرو غريب است.

هرچند نظامي از احساسات و عواطف شيرين نسب به فرهاد سخني نمي‌گويد، اما در نخستين ديدار شيرين و فرهاد، شاعر يك‌باره دست از توصيف شيرين مي‌كشد و روند منظومه را بر وصف هيبت مردانه‌ي فرهاد –از منظر پرده‌داران شيرين– متمركز مي‌كند، بدون آن‌كه از شيرين نامي ببرد كه از پس پرده نظاره‌گر فرهاد است: "درآمد كوهكن مانند كوهي / كزو آمد خلايق را شكوهي" گرچه حتي پذيرايي از فرهاد به‌طور غيرمستقيم بيان مي‌شود: "رقيبان حرم بنواختندش / به واجب جايگاهي ساختندش" اما بي‌درنگ پس از وصف پيكر فرهاد، نظامي از عشوه‌هاي شيرين آغاز مي‌كند كه حالا از پس پرده به‌درآمده است: "به شيرين خنده‌هاي شكرين‌ساز / درآمد شكر شيرين به آواز"؛ واژه‌هاي "ساز" و "آواز" نشاط شيرين را بر‌ملا مي‌كند كه حالا از پس پرده به‌در آمده و آهنگ مجسمه‌سازي را ساز كرده كه قبلاً هم اوصاف او را از زبان شاپور شنيده است. روايت نظامي از اين ديدار بر شيفته‌شدن فرهاد در اولين نگاه تأكيد تام دارد: "برآورد از جگر آهي شغب‌ناك / چو مصروعي ز پاي افتاد بر خاك / به‌روي خاك مي‌غلتيد بسيار / وز آن سركوفتن پيچيد چون مار" و از حال شيرين چندان خبري نمي‌دهد جز آن‌كه: "چو شيرين ديد كان آرام رفته / ‌دلي دارد چو مرغ از دام رفته / هم از راه سخن شد چاره‌سازش / بدان دانه به دام آورد بازش" شاعر بنا به ملاحظات اخلاقي و درباري و با توجه به آن‌كه در ابتداي داستان، خطاب زمين‌بوس خود را با مدح طغرل ارسلان و ستايش قزل ‌ارسلان همراه مي‌كند، مي‌داند كه ذكر هر حالت شيرين، مي‌تواند اساعه‌ي ادبي به ملكه‌ي وقت باشد؛ اما وفاداري شاعر به اصل ماجرا از طريق رمز و اشاره‌هايي بيان مي‌شود كه همچون قراردادي ميان او و مخاطب عمل مي‌كند؛ ذكر واژه‌هاي "دانه و دام" بيان‌گر حالات شيرين است، كه مي‌كوشد ارتباط خود با فرهاد را در شبكه‌اي از مناسبات بعدي حفظ‌كند. حد نظامي در بيان مستقيم حالات شيرين همين است كه بگوييد: "چو زحمت دور شد نزديك خواندش / ز نزديكان خود برتر نشاندش"؛ اما در توصيف لب و دهان شيرين خود را مجاز مي‌بيند كه بگويد: "به نوش‌آباد آن خرماي در شير / شكر خواند انگبين را چاشني‌گير" غير از واژه‌ي "نوش‌آباد" كه تداعي‌گر عيش و نوشخواري است، استعاره‌ي "خرما در شير" همان استعاره‌ي كليدي است كه بعداً در زفاف خسرو وشيرين معناي آن باز شود: "رطب بي‌استخوان در شير مي‌شد" در جاي ديگر، نظامي باز از همين قرارداد ضمني بين متن و خواننده استفاده مي‌كند تا رابطه‌ي فرهاد و شيرين را سايه–روشن بزند؛ بعد از ساختن جوي مرمر، ديدارهاي هفتگي اين دو دلداده را وقتي نظامي چنين بيان مي‌كند: "به هر هفته شدي مهمان آن‌حور"؛ خواننده بلافاصله از كلمه‌ي "مهمان" متوجه اراده‌اي دو سويه در ديدار مي‌شود، به‌خصوص كه كلمه‌ي "حور" بار معناي خود را دارد؛ اما نظامي بي‌درنگ سايه–روشن پرده‌پوشانه‌ي حريم شيرين را طرح مي‌زند: "به ديداري قناعت‌كرد از دور"، بالاخره رابطه‌ي اين دو دلداده در چه مرزي متوقف شده؟ چرا فرهاد به خود اجازه مي‌دهد جسورانه نام شهبانوي آينده را بي‌محابا بر زبان براند؟ شيرين به‌عنوان قسط‌هاي بعدي دست‌مُزد جوي شير، چه‌چيز ديگري به فرهاد وعده داده؟ و فرهاد چرا گوهر شب‌چراغ را نگرفته و به پاي شيرين افشانده است؟ اين پرسش‌ها خوره‌وار ذهن خسرو را مي‌آزارد.

بر بستر اين متن و موقعيت دروني و بيروني پرسونا‌ها، "مناظره‌ي خسرو با فرهاد" صورت مي‌گيرد. روايت نظامي از اين مناظره ظاهراً اين است كه خسرو، فرهاد را به كاخ مي‌كشد تا با بذل گوهر و خواسته او را تطميع و خاموش‌كند. اما بستر گفتمان و قدرت استغراق نظامي واقعيت‌ها و معنا‌هاي ديگري را بيدار مي‌كند كه در ناخودآگاه پرسوناها خفته است؛ اين مناظره در حقيقت صحنه‌ي دوئل كلامي فرهاد و خسرو است. صحنه‌اي كه مي‌تواند زمينه‌ساز نبرد فيزيكي آنان باشد و در آن، هر كلمه در حكم سلاحي است كه حساب‌شده و با درنظرگرفتن موقعيت خاص، گزين شده. فرهاد مي‌داند كه در كاخ شاه مجال چنداني براي بيان خواست خود ندارد و هر كلام نامطلوب مي‌تواند به بهاي جانش تمام شود. درعين‌حال، او با سرشتي آميزه‌ي خشونت و ظرافت، تيشه و تنديس، اگر نتواند به وصل اميد داشته باشد، دست‌كم بايد بتواند از حرمت عشق خود–در برابر شاه– دفاع‌كند. خسرو نيز مي‌داند كه اين ديدار سرنوشت‌ساز است و همين‌‌جاست كه بايد براي اولين و آخرين ‌بار تكلف خود را با رقيب يك‌سره‌كند. در متن شعر–روايتِ نظامي، هشياري و فرهيختگي فرهاد برجسته مي‌شود، درهمان‌حال كه هر‌يك از پرسوناها، بر بستر موقعيت، شخصيت و گفتار و رفتار مناسب خود عمل مي‌كنند. درواقع فرهاد، اين جلسه‌ي مناظره را كه براي تحقير او تربيت داده شده به جلسه‌ي دادخواهي خود از خسرو و هم شيرين بدل مي‌كند. ‌ ‌

ي) تحليل بخشي از مناظره‌ي خسرو– فرهاد:


"نخستين‌بار گفتش از كجايي؟"

موقعيت اين است كه فرهاد به‌كاخ شاه ‌جاه‌طلب احضارشده تا به سؤالات مشخص او پاسخ صريح بدهد. در حالت عادي، كم‌ترين بي‌توجهي به سخنان شاه مي‌تواند عواقب مرگباري داشته باشد؛ اما با توجه به وضعيت روحي فرهاد، اين مايه شجاعت از او بعيد نيست كه از همان ابتدا شاه را بي‌پاسخ بگذارد بلكه از آن همچون حربه‌اي عليه خود شاه استفاده‌كند. خسرو قبلاًَ در مورد فرهاد پرس‌و‌جوهايي از شاپور كرده است. حتي اگر خسرو نداند كه فرهاد اهل كجاست، اولين پرسش او چنان‌كه خواهيم ديد اشاره‌اي مستقيم به تبار شاهي خود و بي‌سرو‌پايي فرهاد است. درهمان‌‌حال كه پرسش‌خسرو از فرهاد، سؤال و جواب‌هاي جلسه‌هاي خواستگاري را به‌ياد مي‌آورد كه پدر عروس از خواستگار مي‌پرسد: اهل كجايي، مدرك و تحصيلات؟ شغل شريف؟

فرهاد از همين آغاز، پرسش تحقيرآميز خسرو را بي‌پاسخ مي‌گذارد و پرسنده را در جايگاه غاصب قرار مي‌دهد:

"بگفت از دار ملك آشنايي"

پاسخ خسرو كه مي‌پرسد "اهل كجايي؟" مي‌تواند يك كلمه باشد: كردستان! كرمانشاه! با عبارت "دار ملك آشنايي" فرهاد به پرسش شاه چه جوابي داده: من آشناي توأم! از چه طريقي؟ از طريق اين شيرين‌خانم كه با او آشنا هستم و با تو نسبت سببي دارم. اين اشاره‌ي ناموسي را فرهاد از آن‌جا حق خود مي‌داند كه اولاً بايد پاسخ سؤال موهن خسرو را بدهد و ثانياً بازي‌هايي كه شيرين بر او روا داشته را برملا كند. دومين سؤال خسرو ماهيت اين مناظره را عريان‌تر مي‌كند:
"بگفت آن‌جا به صنعت در چه كوشند؟"

شغل شريف؟ خسرو با لحني غيرمستقيم و كنايي مي‌خواهد فرهاد را به تنگنايي بكشد كه در برابر مقام شاهي، بي‌مقداري حرفه‌ي خود را عيان‌كند. پاسخ فرهاد هر‌چه باشد، مهندس، معمار، در برابر سلطنت، ناچيز مي‌نمايد. اما فرهاد بازهم پرسش شاه را بي‌پاسخ مي‌گذارد و اين‌بار كنايه‌اي به شيرين را چاشني كلام مي‌كند:

"بگفت انده خرند و جان فروشند"

اندوهي كه فرهاد از رفتار عشوه‌بار و درعين‌حال خوددارانه‌ي شيرين برده، در اين پاسخ فرهاد بروز مي‌يابد؛ درهمان‌حال كه به خسرو مي‌گويد هنر و حرفه‌اي جز عشق شيرين ندارم و جان من كم‌ترين داو اين قمار است. خسرو كه پاسخ مورد‌نظر خود را نشنيده تا بتواند حرفه‌ي شاهي را در قياس به رخ بكشد، به‌ناچار روال گفت‌و‌گو را در همان مسيري كه فرهاد خواسته، پي‌مي‌گيرد و مي‌كوشد بازي كلامي فرهاد را هم كه از خريد و فروش صحبت مي‌كند پاسخ دهد و در همان ميدان حريف را شكست دهد:

"بگفتا جان‌فروشي در ادب نيست"

"جان‌فروشي" در حوزه‌ي معنايي خود مي‌تواند "برده‌فروشي" و ناهيتاً به‌اصطلاح امروز" آدم‌فروشي" را تداعي‌كند كه به‌هرحال حرفه‌اي "دون" است؛ و خسرو تأكيد مي‌كند كه فرهاد از نظر بازي كلامي خود را به دام انداخته و "ادب" نمي‌شناسد. اما معناهاي خفته در ذهن فرهاد حساب‌شده‌تر از زبان‌بازي خسرو است.

"بگفت از عشق‌بازان اين عجب نيست"

جان‌فروشي لايق آنان كه با زر و زور حكمراني خود را به بهاي جان اين ‌و آن به كف آورده‌اند؛ و فرهاد مي‌گويد من در بازي عشق جان خود را داو مي‌نهم، نه جان ديگري را. ستاندن جان ديگران درخور آنان كه جز عشق حرفه‌اي ديگر دارند. جان‌سپاري در راه محبوب هنري است كه فقط از عشق‌بازان برمي‌آيد و بس.

پرسش بعدي خسرو نشان از آن دارد كه به زمينه‌اي كه حريف براي او تعيين‌كرده تن داده است؛ حال خسرو بايد بدون تكيه بر مفاخر سلطنتي، پياده در ميدان عشق به مصاف فرهاد برود و اين آوردگاهي است كه فرهاد در آن مسلط است:

"بگفتا عشق شيرين بر تو چون است"

حالات روحي شاهي جاه‌طلب و پرغرور بايد بسيار متزلزل شده باشد تا بتواند به چنين پرسشي تن دردهد كه بخواهد از ميزان عشق غريبه‌اي نسبت به ملكه‌ي آينده‌ي خود جويا شود. چنين پرسشي را شايد از پدر دختري انتظار داشته باشيم كه از خواستگار دختر خود بپرسد. اما از پادشاهي با آن كبكبه‌نه. همين‌قدر كه فرهاد توانسته پادشاه غاصب را در چنين موضعي قراردهد، بايد دقّ دل او را خالي كرده باشد؛ اما فرهاد به اين حد رضايت نمي‌دهد و در پاسخ سؤال كنجكاوانه‌ي شاه كه مي‌خواهد بداند عشق آنان تا كجا پيش رفته، با حفظ حرمت اشاره مي‌كند كه عشق او به عرصه‌هاي تن كشيده نشده و بيش‌تر با "جان" سروكار دارد، در همان حال كه پاسخ او اين هشدار را به شاه مي‌دهد كه فرهاد شيرين را از آن خود مي‌داند و تا پاي "جان" در اين راه ايستاده است:
"بگفت از جان شيرين‌ام فزون است"

نوعي تهديد خفته در اين پاسخ، خسرو را به دام سؤال‌هاي بعدي مي‌كشاند كه مورد نظر فرهاد است:‌

"بگفتا هر شب‌اش بيني چو مهتاب؟
بگفت آري چو خواب آيد، كجا خواب؟"

گذشته از آن‌كه از نظر خسرو شب‌مهتاب يادآور عشق تنانه است، مقابله‌ي شخصيتي اين دو رقيب چه از نظر شيرين و چه از نظر روايت‌گر داستان، نكته‌ي قابل‌توجهي را در خود دارد: موقعيت شوهر و موقعيت معشوق. از يك‌سو خسرو، و هر شب را با باده‌خواري و عشرت در دامان گلي گذراندن و پس از آن خُروپف نوش‌خوارانه‌ي شوهر و حالا ادعاي احساس‌گرايي او كه با رقيب خود از شب مهتاب و ديدار محبوب سخن مي‌راند؛ و از سوي ديگر عاشقي حرمان‌كشيده و يكتاپرست كه از ديدار معشوق در خواب هم محروم است، چرا كه خواب هم بر او حرام شده است. همين پرسش و پاسخ –اگر به‌گوش شيرين برسد– به‌خودي‌خود مي‌تواند شيرين را بر سر دوراهي قرار‌دهد. اما شيرين تصميم خود را گرفته؛ حكايت معشوق از شوهر جداست.

بي‌پروايي فرهاد در پاسخ و ادعاي عشق او، تعادل خسرو را تا آن‌جا به‌هم مي‌زند كه نمي‌تواند بر وسوسه‌ي تجسّم پيوند ازدواج فرهاد و شيرين فايق شود. خسرو، اين وسوسه و حتي احتمال هم‌آغوشي آنان را به بيان مي‌آورد:

"بگفتا گر خرامي در سرايش؟"

حالا كه فرهاد حريف را به قلب مطلب كشانده، ديگر دليل ندارد كه از پاسخ طفره برود. اما چه گفتن و چه‌گونه گفتن؟ دامان اشتياق رها كند و دراين‌حال گفتن همان و عقوبت همان؟ يا دندان بر جگر بگذارد و با كلامي دوپهلو عشق خود را با شرمساري قرين‌كند؟ اما فرزانگي فرهاد بار ديگر شهامت او را با حجابي پذيرفتني همراه مي‌كند:

"بگفت اندازم اين سر زير پايش"

فرهاد است كه در اين گفت‌وگو هرجا صلاح بداند به حيطه‌هاي ممنوع نزديك مي‌شود و هرجا كه لازم ديد از آن دور مي‌شود، بي‌آن‌كه پادشاه بتواند از گفته‌هاي او محملي براي مجازات فراهم‌كند. معناهاي تداعي‌شونده در اين بيت، به كمك واژگاني چون سر، سرا، يادآور همسري و كل فضاي بيت از انگيزش‌هاي عاطفي برخوردار است و قدرت نظامي در انگيزش ضمير پنهان هر شخصيت، با توجه به جدل دروني اوست كه گفتمان دراماتيك را به زايندگي مي‌رساند. براي آن‌كه تفاوت گزارش و حكايت با روايت گفتماني را دريابيم، كافي است مناظره‌ي خسرو–فرهاد را با حكايت "كر و بيمار" از مولانا مقايسه‌كنيم:‌

"گفت چوني، گفت مُردم، گفت شُكر..."

دوستم آقاي محمد آبادي در پژوهشي بر آن است كه مرگ فرهاد در روايت نظامي نمي‌تواند از شايبه‌ي كين‌ورزي خسرو عاري باشد. در اين‌مورد، كنجكاوي خواننده را به مقاله‌ي در دست چاپ آقاي ‌آبادي ارجاع مي‌دهم. با اين پيش‌زمينه كه ميل به مقابله‌ي فيزيكي در بخش‌بخشِ مناظره‌ي خسرو–فرهاد قابل لمس است:

"بگفتا گر كس‌اش آرد فرا چنگ؟"

خسرو با استفاده از ضمير مبهم "كس" به فرهاد هشدار مي‌دهد كه به‌زودي كس ديگري مالك شيرين خواهد شد. او كه تا به‌حال كوشيدهبود پاي‌به‌پاي فرهاد از عشق و دلداگي دم بزند، به‌تدريج چنگال‌هاي پنهان خود را نشان مي‌دهد. واژه‌ي "چنگ" در همنشيني با كلماتي چون "گر كس" چيزي از تملك، ربايش و خشونتي پنهان را به ذهن مي‌آورد كه زمين تا آسمان با احساساتي‌گري قبلي او فاصله دارد. خشم پنهان شاه از فرهاد پوشيدني نيست. اما فرهاد نيز كه از ابتدا آگاهانه بر اين ميدان ايستاده بود، پاسخي سخت‌تر در آستين دارد: ‌ ‌

"بگفت آهن خورد گر خود بود سنگ"

فرهاد كه بنا بر سرشت خود آميزه‌اي از مهر و خشونت است، به‌مناسبت حرفه‌ي خود كه با آهن و سنگ، تنديس مي‌آفريند، در اين‌جا با ابزار كار خود به شاه پاسخ مي‌دهد. در جواب او كه از ضمير مبهم "كس" استفاده كرده بود تا نشان دهد كه هم‌آوردي با فرهاد دون‌شأن اوست، استعاره‌ي كلامي خود را بر محور همان ضمير –و نه شخص شاه– بنيان مي‌نهد، در همان‌حال‌كه بر سنگدلي پادشاه تأكيد مي‌كند. تنها از طريق مطالعه‌ي كل داستان شيرين و فرهاد است كه مي‌توان قدرت استغراق نظامي را در پرداخت شخصيت‌هاي منظومه، شناخت. اين مقاله شايد سرنخي به‌دست دهد كه "ميدان ديد تازه‌"‌ي نيما چه‌گونه از آثار نظامي الهام گرفته و آثار دراماتيك نيما از "قلعه‌ي سقريم" و "خانه‌ي سريويلي" گرفته تا "مهتاب" و "كار شب پا" تا چه اندازه از فن شعر نظامي تأثير پذيرفته‌اند.
http://www.nashrieh-nameh.com/article.php?articleID=918

Bejan Baran